لبخند میزد ، میگفت و میخندید
سر به سر بقیه میزاشت ..
اطرافیانش رو بغل میکرد ؛
و به همه عشق میورزید . .
شب که رفت خونه و تنها شد ،
رویِ زمین نشست ُبه دیوار اتاقش تکیه داد
و تا صبح بی صدا اشک ریخت !
صبح بیدار شد ،
بغضشُ قورت داد . .
همون لبخند ِ همیشگی رو صورتش نقش بست
به سختی نفسِ عمیقی کشید ؛
ظاهرشُ حفظ کرد و بیرون رفت !💔
اگر سهم من از این همه ستاره
فقط سوسوی غریبی است غمی نیست
همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست.
گمان میکند اگر بگریزد
نجات یافته است،
دریغا که اندوهِ انسان بودن
سنجاق است بر سینهی آدمی...