همزمان هم دلم میخواد بلند شم واسه آینده ام بجنگم
هم دلم میخواد خودم رو از روی پشت بوم پرت کنم پایین
میفهمی چی میگم؟
بعضی موقع ها از خودم خیلی میترسم؛
مثلا وسط جمع بین بگو بخند ها ،یجور بلند تر از همه میخندم انگار نه انگار تا دو دقیقه پیش نفس نمیتونستم بکشم!
یه مرحله از زندگی هم هست که بهش میگن : بی تفاوتی ناشی از صبر بیش از حد . اینجوریه که دیگه مثل گذشته واسه نبودن ها بی قراری نمیکنی ، بابت دیر جواب دادن ها ناراحت نمیشی ، حساسیت هات کمتر میشه و قبول میکنی که گاهی وقتا آدما رو باید تنها بذاری .
تزریق داروی بیهوشی با دوز پایین مثل فرورفتن در مه بود. همهچیز آهسته محو میشد، و سردم شده بود. هشیار شدم. پرستار نامم را پرسید، گفتم. رفت. شک کردم، اسمم همین است؟ به دستهایم نگاه کردم. یاد صدایی افتادم: دست حافظه داره و تو پوست من رو فراموش نمیکنی. خیالم راحت شد. گرم شدم.