یه مرحله از زندگی هم هست که بهش میگن : بی تفاوتی ناشی از صبر بیش از حد . اینجوریه که دیگه مثل گذشته واسه نبودن ها بی قراری نمیکنی ، بابت دیر جواب دادن ها ناراحت نمیشی ، حساسیت هات کمتر میشه و قبول میکنی که گاهی وقتا آدما رو باید تنها بذاری .
تزریق داروی بیهوشی با دوز پایین مثل فرورفتن در مه بود. همهچیز آهسته محو میشد، و سردم شده بود. هشیار شدم. پرستار نامم را پرسید، گفتم. رفت. شک کردم، اسمم همین است؟ به دستهایم نگاه کردم. یاد صدایی افتادم: دست حافظه داره و تو پوست من رو فراموش نمیکنی. خیالم راحت شد. گرم شدم.
اون وقتی که باید توضیح میدادم کسی نشنید
پس خواهشا منو به خاطر نگفتن خیلی از حرفا سرزنش نکنید!
روی سنگ قبری نوشته بود،
تا که خفتــــیم همه بیدار شدند
تا که مردیـــــم همگی یار شدند
قدر آن شیـــشه بدانید که هست
🖤نه در آن لحظه که افتاد و شکست
همیشه که قرار نیست بزارنت تو آمبولانس . . .
بعد ببرنت سردخونه . . .
بعد کفن تنت کنن . . .
بعد کلی آدم بیاد برای مراسم ختمت . . .
بعدم رو تنت خروار خاک بریزن . . .
یه موقع به خودت میای میبینی انقدر خسته شدی که به یه نقطه ی نامعلوم خیره شدی و چاییتم سرد شده☕️
دارم از هم می پاشم و گاهی وقت ها فراموش میکنم من هم انسانم.اجازه ی گریه کردن دارم،اجازه ی حس کردن دارم و لازم نیست وقتی در حال تکه تکه شدنم، ادای آدم های قوی را در بیاورم.