یهشبمکهمیخوامزودبخوابمبهخودممیاممیبینم۳صبحشدهومنهنوزدارمفکرمیکنموحرصمیخورم🚮
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم ؛
من نوشتم که غمی نیست ؛ تو بخوان سخت گذشت . .
رنج ما را شکننده کرده بود، وزیدن هر بادی ترکهای وجودمان را بیشتر میکرد، اما ما از سياهترین شب به آفتاب رسیدیم، کاشتهایم نهال صبر در دل و جانمان، اگرچه خسته هستیم اما در دو چشممان امید فریاد میزند.