2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخاطر اینکه شناختم ولی نتونستم
به بقیه توصیف کنم مرا ببخش💔
روز عرفه است؛ روزی که گویی آسمان به زمین نزدیکتر میشود تا صدایِ تپشهایِ ناآرامِ دلهایمان را بهتر بشنود.
این روزها که دلم بیشتر از هر زمانِ دیگری به سکوت و شنیده شدن نیاز دارد، عرفه برای من فرصتی است برایِ دوباره متولد شدن. میگویند در عرفات، هر کسی که با خود و خدای خود صادق باشد، بینصیب برنمیگردد. امروز که دلم لرزان است و نگاهم به دنبالِ نشانهای از آرامش، بیش از همیشه به یادِ تکتک شما هستم.
عکاسی به من یاد داده که همیشه در دلِ سایهها، نوری برای ثبت کردن وجود دارد؛ اما گاهی زندگی مثل همان لحظاتی میشود که سوژه در مِه گم شده و من ماندهام و یک آیندهیِ نامعلوم که نمیدانم قرار است چه رنگی به خود بگیرد.
امروز، در این لحظاتِ نابِ استجابت، از شما میخواهم که برایِ دلِ من و مسیرِ پیشِ رویم دعا کنید. برایِ این عشق که میانِ ترس و خواستنِ من دست و پا میزند؛ دعا کنید که گرههایش باز شود و به سرانجامی که خیرِ قلبم در آن است برسد. دعا کنید که آرامش، دوباره به خانهیِ دلم برگردد.
و در همین لحظه، قلبم برایِ تمامِ عاشقانی میتپد که مثل من، در تب و تابِ رسیدن و نرسیدناند. دعایِ من برایِ تمامِ آنها که دلتنگاند و تمامِ کسانی که عشقشان میانِ هزاران اما و اگر گیر کرده؛ الهی که راهِ رسیدن برایشان هموار شود و دلهایشان به هم برسد که هیچچیز در این دنیا زیباتر از به هم رسیدنِ قلبهایِ عاشق نیست.
وقتی در این ثانیههای عزیز، دستهایتان را رو به آسمان میگیرید و با مهربانیِ بیپایانِ او نجوا میکنید، جایِ کوچکی هم برایِ من و دلِ پرآشوبم خالی کنید. شاید دعایِ بیریایِ شما، همان نوری باشد که در مسیرِ تاریکِ دلِ من میتابد و مسیرِ مهآلودِ زندگیام را روشن میکند.
پیشاپیش از صبوری و قلبِ مهربانتان ممنونم که در این لحظههایِ عزیز، من را در یادِ خود شریک میکنید.
دلم گرمِ دعاهایتان است... ❤️
یارب، در آن صحرای سوزان و در اوج مناجات عرفانی، آنگاه که روح تشنگان وصل، در کوره آفتاب تموز گداخته میشد و عرق نیاز بر جبین عاشقان مینشست، ناگاه، غباری برخاسته از وادی غیبت، سیمای آشنایی را در غبار خاطرات دیرین، به من نمود.
چندانکه در آن هیاهوی قدسی و در خیل دلدادگان حق، خاطرِ این بندهی کمترین، به سوی گمنامی آشنایی رهسپار گشت که مدتها بود، صیت وجودش از قلمرو گوش این حقیر، غایب بود. اما چه توان کرد با دل، که چونان مرغ خانگی، همواره به آشیان خویش بازمیگردد، هرچند که مدتها در دیار غربت طواف کرده باشد.
در آن هنگامه که لبها تشنهی ذکر معشوق ازلی و جانها مشتاق لقای او بود، ناگاه، یاد آن غایب مستور، چون شمعی کمسو در ظلمت سرایِ اندیشه، جان گرفت و در حجاب مناجات، صورت او، جان تازهای یافت. این یاد، نه از سر عادت، که از سر سلوک باطنی و پیوندی ناگسستنی بود که فراتر از حواس ظاهره، در عمق وجود، ریشه دوانده است.
پی بردم که در این عالم پر رمز و راز، نامهایی هستند که هرچند در غیبت جسم، اما در حضور روح، همواره پوینده و زنده میمانند و در فرصت خلوت دل، چونان ستارهای از افق خاطره، طلوع میکنند و به نیایش بینام ما، معنایی دیگر میبخشند..