یارب، در آن صحرای سوزان و در اوج مناجات عرفانی، آنگاه که روح تشنگان وصل، در کوره آفتاب تموز گداخته میشد و عرق نیاز بر جبین عاشقان مینشست، ناگاه، غباری برخاسته از وادی غیبت، سیمای آشنایی را در غبار خاطرات دیرین، به من نمود.
چندانکه در آن هیاهوی قدسی و در خیل دلدادگان حق، خاطرِ این بندهی کمترین، به سوی گمنامی آشنایی رهسپار گشت که مدتها بود، صیت وجودش از قلمرو گوش این حقیر، غایب بود. اما چه توان کرد با دل، که چونان مرغ خانگی، همواره به آشیان خویش بازمیگردد، هرچند که مدتها در دیار غربت طواف کرده باشد.
در آن هنگامه که لبها تشنهی ذکر معشوق ازلی و جانها مشتاق لقای او بود، ناگاه، یاد آن غایب مستور، چون شمعی کمسو در ظلمت سرایِ اندیشه، جان گرفت و در حجاب مناجات، صورت او، جان تازهای یافت. این یاد، نه از سر عادت، که از سر سلوک باطنی و پیوندی ناگسستنی بود که فراتر از حواس ظاهره، در عمق وجود، ریشه دوانده است.
پی بردم که در این عالم پر رمز و راز، نامهایی هستند که هرچند در غیبت جسم، اما در حضور روح، همواره پوینده و زنده میمانند و در فرصت خلوت دل، چونان ستارهای از افق خاطره، طلوع میکنند و به نیایش بینام ما، معنایی دیگر میبخشند..
حــَدیــد.
عید قربان آمد و عیدم شده چشمان تو ، ای به قربان نگاهت جان من قربان تو ..
ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم🌱""
- تنها دلگرمی من تویی بین این نشدن و رفتنا ، وقتی آدما اشکمو درمیارن ، وقتی اذیتم میکنن ، وقتی درکم نمیکنن من شبیه بچهها پناه میارم به تو ، هیچوقت نرو : )❤️🩹