حــَدیــد.
به سمت من بیا حتی اگر موشکی بودی در دستان دشمن..
نگفتم راز عشقت را برای هیچکس اما ،
غمت بر منبر چشمم نشستُ شد روایتگر .
حــَدیــد.
گفتمشبو بردهام که جای دارم در دلت دل برون آورد و گفت: آقا! بفرما ، نیستی!
من و دل بریدن از تو چه محالِ خنده داری
که کسی ندیده کافر به اقامهی نمازی
و جانم را به تو میسپارم؛
چرا که جانم بیش از آنکه پیش من باشد، به سوی تو سفر میکند.
مدتی است این سوال رهایم نمیکند؛
چرا ترکش ها از کنارم می گذرند و مرا نادیده میگیرند...
حــَدیــد.
به هرچیزی که از او مانده دائم عشق میورزم کجا دیدی که مجروحی ببوسد جای زخمش را؟
آوارهها، آوارهها را خوب میفهمند
ما مثل هم بودیم، غم با غم برابر بود
حــَدیــد.
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر ؛ من خود آن سیزدهم کَز همه عالم به دَرَم
من فقط به تو عمیق فکر میکنم ، یهجوری که انگار فقط تویی که مهمی ، فقط تویی که هستی ، دلم فقط برای توئه که عمیقا تنگ میشه ، فقط وقتی به تو فکر میکنم که اون پروانهها میان تو دلم ، من دوست دارم برای تو مهم باشم ، تو فکر کنی خوبم ، تو نگاهم کنی ، تو تحسینم کنی ، تو به شوخیام بخندی ، فقط تو :)) 🤌🏼