پارت5*
#عشق پشت پنجره
آنها وارد خیابان باریکی شدند.
ماشین پشت سرشان لحظهای عقب افتاد.
لیلا نفس راحتی کشید.
اما ناگهان ماشین دیگری از سمت مقابل ظاهر شد و راه را بست.
لیلا با وحشت گفت:
«آرمان…»
آرمان زیر لب گفت:
«فکر کنم امشب واقعاً شلوغ شده.»
او سریع فرمان را چرخاند و ماشین را به کوچه کناری برد.