آوا در حنجره حامی پارت 6✨🤍
روز بعد، آوا با قلبی فشرده اما پر از امید، به کافهی دنجی که حامی انتخاب کرده بود، رفت. نورِ کمجانِ صبحگاهی از پنجرهی کافه به داخل میتابید و فضایی آرام و صمیمی ایجاد کرده بود. حامی، که زودتر از او رسیده بود، پشتِ میزی در گوشهای نشسته بود و با نگاهی متفکرانه به لیوانِ قهوهاش خیره شده بود. وقتی آوا را دید، لبخندی زد که این بار، عمقِ آن بیشتر از همیشه به نظر میرسید.
پس از احوالپرسیهایِ کوتاه و سفارشِ نوشیدنی، سکوتِ میانشان دوباره سنگین شد، اما این بار، سکوتی نبود که بر پایهیِ تردید باشد؛ بلکه سکوتی بود که بسترِ حرفهایِ مهم و درونی را فراهم میکرد. حامی، نفسِ عمیقی کشید و گفت: «آوا، فکر میکنم لازمه… لازمه یه چیزایی رو بدونی. چیزایی که شاید دلیلِ این همه شور و این همه درد توی صدایِ من باشه.»
او شروع به تعریف کرد. از دورانِ کودکیاش؛ از پدری که تنها دغدغهاش موفقیتِ او بود، اما با زبانی سرد و تحکمآمیز. از مادری که در سکوتِ خانه، پژواکِ غمِ پنهانش، گویی در صدایِ حامی هم رسوخ کرده بود. او از فشارهایِ مداوم برایِ برتری، از فقدانِ محبتِ بیقید و شرط، و از اولین شکستهایِ بزرگی که در نوجوانی تجربه کرد، گفت. شکستهایی که او را واداشت تا تمامِ هویتش را در موفقیتِ هنریاش جستجو کند.
«من همیشه احساس میکردم باید ثابت کنم، آوا. باید به همه، و شاید مهمتر از همه، به خودم ثابت کنم که ارزشمندم. موسیقی شد تنها پناهگاهِ من، جایی که میتونستم تمامِ اون احساساتِ سرکوبشده رو بریزم بیرون. اما گاهی… گاهی اونقدر غرقِ در این تلاشم برایِ اثباتِ خودم میشم که یادم میره، شاید اون چیزی که واقعاً بهش نیاز دارم، یه صدایِ دیگه باشه که به من بگه: “حامی، همین که هستی کافیه.”»
حامی با صدایی گرفته، به آوا نگاه کرد. «و تو… تواون شب، وقتی صدام رو شنیدی، یه چیزی توی چشمات دیدم که انگار… انگار تونستی اون دردِ پنهان رو حس کنی. انگار یه جرقهای بود که اون بخشِ فراموششدهیِ وجودم رو بیدار کرد.»
آوا با چشمانی پر از همدردی به او گوش میداد. تمامِ آن غرور، تمامِ آن ابهتِ روی صحنه، حالا در هالهای از آسیبپذیریِ عمیق فرو رفته بود. او فهمید که صدایِ پردردِ حامی، نه فقط هنرش، بلکه پژواکِ سالها رنج و تنهاییِ او بوده است. و این درک، پیوندِ میانِ آنها را عمیقتر از هر نُتِ موسیقی میکرد.
«حامی،» آوا با صدایِ آرامی گفت، «تو همین الان هم کافی هستی. شاید… شاید این همون چیزی باشه که همیشه دنبالش بودی. پیدا کردنِ کسی که… همینطور که هستی، دوستت داشته باشه.»
حرفهایِ آوا، مرهمی بود بر زخمهایِ کهنهیِ حامی. او برای اولین بار، احساس کرد که شاید بتواند از سایهیِ گذشتهاش بیرون بیاید و اجازه دهد نورِ تازهای به زندگیاش بتابد. نوری که نامش… آوا بود.
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
823.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨🌚🌝
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
برای همیشه قوی باش بانو
@Haami13
- - 🦦̸🎀