eitaa logo
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
108 دنبال‌کننده
334 عکس
75 ویدیو
14 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
یه لحظه اینجارو نگا کنین🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبتون به زیبایی رفقاتون✨🤍
میشه تا فردا رو همین آمار بمونیم کم نشیم✨؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگه بشیم ⁵⁰⁰ کارهای زیر رو میکنم 🌷🌸 اسم کانال تغیر می‌کنه 🩷 پروفایل کانال تغیر می‌کنه 💕 بیوگرافی کانال تغیر می‌کنه 🍓 ۱۰ تا زبان ایتا و ۲ تا تم اینا می‌زارم براتون 👒 پک استیکر قرمز رو می‌زارم براتون 🍒 https://eitaa.com/mvghjju اینم قصر صورتی مخصوص دخترا🌸😳 بدوید
کسی هس که آرزوش باشه؟🤍✨ ‌‌✨🌚🌝 𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽 برای همیشه قوی باش بانو @Haami13 - - 🦦̸🎀
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 9✨🤍 سالن در میانه‌یِ آن آشوب، در لبه‌یه‌یِ انفجار بود. دوربین‌ها به سمتِ پشتِ صحنه خیره شده بودند و خبرنگاران با هیجان، از «دخترِ مرموز» و «اسرارِ پشتِ پرده» صحبت می‌کردند. آرش، در گوشه‌یِ سالن، با لبخندی پیروزمندانه ایستاده بود؛ او فکر می‌کرد با ایجاد این جنجال، حامی را در موقعیتِ دفاعی و ضعیف قرار داده تا او را به زانو درآورد. اما آرش یک چیز را فراموش کرده بود: حامی دیگر آن پسرِ ترسی نبود که از سایه‌هایِ گذشته می‌گریخت. او حالا مردی بود که معنایِ واقعیِ صدا را یافته بود. حامی، در حالی که نوری خیره‌کننده روی او تابید، به جایِ واکنشِ عصبی یا عقب‌نشینی، به سمتِ پیانویِ بزرگِ مرکزِ صحنه رفت. او با آرامشی ترسناک، نه تنها به موسیقی‌اش ادامه داد، بلکه با ضربه‌ای محکم به کلیدهایِ پیانو، سکوتِ مفاجئی بر تمامِ سالن حاکم کرد. این سکوت، از شدتِ فشار، گوش‌ها را می‌لرزاند. حامی به میکروفون نزدیک شد. صدایش، در میانه‌یِ آن همه جنجال، مثلِ برخوردِ صاعقه بود: «شما اینجا جمع شدید تا دنبالِ داستان‌هایِ زرد و چهره‌هایِ جدید بگردید… اما من اینجا هستم تا بهتون یادآوری کنم که موسیقی، برایِ شنیدنِ دروغ‌ها نیست. موسیقی برایِ حقیقت است.» او شروع کرد به نواختن. این بار نه یک آهنگِ معمولی، بلکه قطعه‌ای که خود ساخته بود؛ قطعه‌ای که از رنج‌هایِ گذشته‌اش، از تنهاییِ سال‌ها و از نوری که آوا به زندگی‌اش بخشیده بود، شکل گرفته بود. او با چنان تسلط و چنان احساسی می‌نواخت که گویی هر نُت، زخمی را از روحش بیرون می‌کشید و در هوا رها می‌کرد. با گذشتِ دقایق، جادویِ موسیقی، تمامِ آن آشوب و هیاهو را در خود حل کرد. خبرنگاران، که تا لحظاتی پیش با ولع به دنبالِ جنجال بودند، حالا مبهوت و بی‌حرکت، به موسیقیِ او خیره شده بودند. دوربین‌ها دیگر به دنبالِ آوا در پشتِ صحنه نبودند؛ آن‌ها تمامِ تمرکزشان را رویِ چهره‌یِ حامی گذاشته بودند که در میانه‌یِ ناله‌یِ پیانو، چشمانش از اشک و ایمان، می‌درخشید. در همان حین، آرش که می‌دید کنترلِ اوضاع از دستش خارج شده و به جایِ رسوایی، شاهدِ یک «تجربه‌یِ معنوی» است، رنگ از رخسار داشت. او می‌دانست که این اجرا، نه تنها حامی را نجات می‌دهد، بلکه او را به سطحِ جدیدی از اعتبار می‌رساند که هیچ قراردادِ تجاری‌ای نمی‌توانست با آن رقابت کند. در پایانِ قطعه، وقتی آخرین نُتِ پیانو در فضایِ سالن محو شد، سکوتی چند ثانیه‌ای برقرار شد؛ سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی بود. و سپس، سالن منفجر شد. نه با فریادهایِ جنجالی، بلکه با تشویق‌هایی که از اعماقِ قلب‌ها برمی‌خواست. حامی، در حالی که نفس‌هایش به شماره افتاده بود، نگاهش را به سمتِ تاریکیِ پشتِ صحنه چرخاند. آوا، با چشمانی اشکبار و لبخندی از سرِ افتخار، در آنجا ایستاده بود. او فهمید که حامی نه تنها از او دفاع کرده، بلکه با این کار، راهِ خودش را از میانِ سنگلاخ‌هایِ شهرت باز کرده است.