eitaa logo
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
13 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤 عروس دشمن فصل سوم | پیشنهادی که همه‌چیز را تغییر داد دریا پشت سر پدرش ایستاده بود و از پنجره به حیاط نگاه می‌کرد. حامی از ماشین پیاده شد. چهره‌اش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که انگار اتفاقی نیفتاده. اما مردی که همراهش بود، چند قدم عقب‌تر ایستاد و اطراف را زیر نظر گرفت. منصور به سمت در رفت. ـ اینجا چی کار می‌کنی؟ حامی دست‌هایش را داخل جیب کتش گذاشت. ـ اومدم حرف بزنیم. ـ من با تو حرفی ندارم. حامی نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت. ـ ولی من دارم. منصور در را کمی بیشتر بست. ـ درباره‌ی چی؟ حامی این بار مستقیم به دریا نگاه کرد. ـ درباره‌ی دخترت. دریا با شنیدن این جمله جلو آمد. ـ درباره‌ی من؟ منصور برگشت. ـ دریا، برو بالا. ـ نه. برای اولین بار، حامی کمی ابروهایش را بالا برد. دریا مقابلش ایستاد. ـ همه درباره‌ی من تصمیم می‌گیرن، ولی هیچ‌کس حاضر نیست چیزی بهم بگه. من می‌خوام بدونم چه خبره. حامی چند ثانیه ساکت ماند. بعد گفت: ـ پس بهتره بشینی. منصور با عصبانیت گفت: ـ حامی! ـ منصور، این بار دیگه انتخاب با تو نیست. دریا با تعجب به پدرش نگاه کرد. ـ انتخاب چی؟ حامی نگاهش را از منصور گرفت و به دریا دوخت. ـ پدرت یه بدهی قدیمی داره. ـ چه بدهی‌ای؟ ـ بدهی‌ای که من می‌تونم ازش بگذرم. منصور خندید؛ خنده‌ای کوتاه و تلخ. ـ تو هیچ‌وقت اهل گذشت نبودی. حامی جواب داد: ـ درست می‌گی. سپس مکث کرد. ـ اما یه راه دیگه هم هست. دریا به چهره‌ی سردش خیره شد. ـ چه راهی؟ حامی آرام گفت: ـ ازدواج. سکوت سنگینی خانه را گرفت. دریا حتی برای چند ثانیه نتوانست حرف بزند. ـ چی...؟ منصور با عصبانیت جلو آمد. ـ از خونه‌ی من برو بیرون! اما حامی تکان نخورد. ـ این پیشنهاد فقط برای نجات تو نیست، منصور. برای نجات دخترته. دریا با ناباوری گفت: ـ من با تو ازدواج کنم؟ حامی نگاهش کرد. ـ بله. ـ ولی من حتی تو رو نمی‌شناسم! ـ لازم نیست بشناسی. دریا با عصبانیت خندید. ـ پس چرا فکر می‌کنی قبول می‌کنم؟ حامی چند لحظه سکوت کرد. ـ چون اگر قبول نکنی، آدم‌های دیگه‌ای وارد این ماجرا می‌شن که ممکنه خیلی خطرناک‌تر از من باشن. دریا به پدرش نگاه کرد. منصور سرش پایین بود. همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ترساندش. ـ بابا... این حقیقت داره؟ منصور چیزی نگفت. دریا آهسته عقب رفت. حامی هنوز همان‌جا ایستاده بود؛ سرد، آرام و غیرقابل‌خواندن. ـ من برای جواب دادن فقط سه روز وقت می‌دم. دریا با ناراحتی گفت: ـ و اگه جوابم نه باشه؟ حامی نگاهش کرد . ـ اون وقت... هرکدوم راه خودمون رو می‌ریم. مکثی کرد. ـ ولی عواقبش دیگه دست من نیست. حامی برگشت و از خانه خارج شد. دریا پشت سرش به در بسته خیره ماند. سه روز. فقط سه روز تا تصمیمی که می‌توانست تمام آینده‌اش را عوض کند... No copying whatsoever.❌ Written by Ala✨
رمان (عشق پنهان🥀) به قلم:آلا پارت:۱ حامی: با بچه ها توی ماشین بودیم،داشتیم دور می‌خوردیم کیوان:بریم‌ یه جایی همش تو ماشینیم حامی:خب،کجا بریم؟ کیوان: بریم کافه یه چیزی بخوریم فرید:آره،بریم کافه من خیلی گشنمه حامی: تو که همش گشنته😂 فرید:ایش حامی:خب حالا کافه کجا بریم؟ کیوان: من یجایی رو میشناسم بریم اونجا خیلی محیط قشنگی داره. حامی: خب‌کجاست؟ *کیوان آدرسو به حامی داد* حامی: اینجاس؟ کیوان: آره همینجاس حامی: خب پیاده شید چه قشنگهه اینجاااا کیوان: بهت گفتم که قشنگه کمند: داشتم سفارش میگرفتم که در کافه باز شد ۳ نفر اومدن داخل رفتم سمت میزشون که سفارش بگیرم سلام خیلی خوش اومدید چی میل دارید؟ کیوان: من یه چیز کیک میخورم فرید: منم یه قهوه خب،شما چی میل دارید؟ حامی: منم یه شیک شکلاتی کمند: خب سفارشتون تا حدود ده دقیقه دیگه آماده میشه کیوان: خیلی ممنون کمند: خواهش میکنم رفتم‌ سمت باران باران سفارش میز شماره ۴ رو آماده کن باران: باشه کمند: پشت میز‌ نشسته بودم،باران اومد سمتم باران: کمند جاننننن بیا سفارشارو ببرر کمند:چشممممم باران:آفریننننن کمند: رفتم سمت میز سفارش شونو گذاشتم سر میز بفرمایید اینم از سفارشاتون چیزی دیگه ای میل ندارید؟ کیوان: نه مرسی کمند: خواهش میکنم
رمان(عشق پنهان🥀) پارت:۲ کمند: بچه ها کم کم باید تعطیل کنیم باران،ساغر: باشههههه کمند: مغازه‌رو بستم رفتم سمت خونه *فردا* حامی: میخواستم برم سمت استودیو گفتم قبلش برم اون کافهه *کافه* حامی: در کافه رو باز کردم بوی کافه و شکلات به مشامم رسید رفتم سمت یکی از میز ها نشستم و منتظر موندم تا گارسون بیاد و سفارشمو بگیره. کمند:صدای باز شدن در به گوشم رسید،همون مرد دیشب دوباره اومده بود اما این بار تنها بود رفتم سمت میزش کمند:سلام خیلی خوش اومدید چی میل دارید؟ حامی: سلام،خیلی ممنون یه قهوه بی زحمت کمند: چشم چیز دیگه ای میل ندارید؟ حامی:نه مرسی کمند: خواهش میکنم *پنج دقیقه بعد* کمند: قهوه آماده شد رفتم سمت میز قهوه رو گذاشتم رو میز بفرمایید قهوتون حامی: خیلی ممنونم کمند: خواهش میکنم حامی: قهومو خوردم و از کافه خارج شدم حرکت کردم سمت استودیو رسیدم استودیو رفتم داخل کیوان،فرید: سلاام داداشش حامی: سلااامممم رفتم‌ نشستم روی صندلی توی فکر بودم که کیوان تکونم داد کیوان:داداش تو فکری،چیشده؟ حامی: نمیدونم،احساس میکنم..عاشق شدم کیوان:اووووووو مبارکهههههههه حامی: عه زهرمارو مبارکه😐🤣 اصن معلوم نیست اون از من خوشش میاد یا نه کیوان: حالا کی هست؟ حامی: اون دختر گارسون بود توی کافه عاشق اون شدمم کیوان: فریددددد فریددددد حامی: بابا حالا میری تموم‌ دنیارو با خبر میکنییی فرید:‌ ها چشیده‌؟ حامی: داداش حامی ما عاشق شدهههههه NO COPYING 🚫 Written by Ala ♡
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀 Part:3 فرید:عووووووو مبارکا باشههههه حامی: بابا برید بیرون الان همه عالم آدم میفهمنننن کیوان: باشه باشه بریم بیرون اذیتش نکنیم😂 *صبح روز بعد* حامی: بیرون بودم،داشتم با ماشین دور میخوردم که دلم دوباره هوای کافه هرو کرد *کافه* حامی: درو باز کردم باز همون بوی همیشگی به مشامم‌ خورد دوباره رفتم سمت همون میز همیشگی نشستم و منتظر موندم تا همون خانوم همیشگی بیاد و سفارشمو بگیره کمند: در مثل همیشه باز شد،دوباره همون مرد رفتم سمتش سلام خیلی خوش‌اومدید چی میل دارید؟ حامی: همون خانوم اومد سمتم و دوباره همون جمله‌ی همیشگی رو ازم پرسید سلام خسته نباشید به زحمت یه قهوه میخورم کمند: چیز دیگه ای میل ندارید؟ حامی: نه خیلی ممنون
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀 Part:۴ روز ها گذشت حامی هرروز به کافه میرفت تقریبا حامی و کمند همو میشناختن حامی: مثل همیشه دوباره رفتم اون کافهه این دفعه دلو میزنم به دریا و یه قهوه دعوتش میکنم سلاامم کمند: سلاام خیلی خوش اومدی همون همیشگی؟ حامی:بله کمند: چشمم حامی: فقط‌ کمند خانوم میشه یک لحظه بیاین؟ کمند: چشم حامی: میشه‌ امشب یه قهوه دعوتتون کنم؟ کمند: عامم باشهه حامی: پس شمارتونو بدید میام دنبالتون کمند: باشه بنویسید ........۰۹۰۱ حامی: پس ساعت ۷ آماده باشید میام دنبالتون کمند: چشم من برم قهوتونو بیارم حامی: اوکی هوففف کمند: باراننن ساغررر بیاینننن باران،ساغر: اومدمم بلههه کمند: اون آقاعه هست که هرروز میاد باران: خب؟ کمند: قهوه دعوتم کرددددد ساغر: عوووووووووو کمند: عووو زهرمار😐🤣🔪 فقط یه قهوه دعوتم کرده باران: فکککک نکنممممم کمند: باران میام میزنمتاااااا باران: جرعت داری بیا کمند: ایششششش قهوه رو آماده کردینن؟ ساغر: ای وای یادم رفتتت الان میرم درست میکنم کمند: بجای اینکه انقد حرف بزنی برو قهوه رو آماده کن باران: حالا تو چقدر نگران قهوه ای کمند: است به تو چه🤣؟ باران: باشههههه ساغر: کمند بیا قهوه رو ببر کمند: باشههه حرکت کردم سمت میز بفرمایید حامی: خیلی ممنونم کمند: خواهش میکنم NO COPYING 🚫 Written by Ala ♡
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀 Part:۵ *شب ساعت ۷* حامی: آماده شدم و حرکت کردم کمند: بین کلی لباس گیر کرده بود اَه،چرا لباس ندارممم(نویسنده:مشکل همیشگی دخترا☺️) بلاخره یه لباس انتخاب کردم یه آرایش دخترونه کردم که گوشیم زنگ خورد حامی بود بهم گفت که پایینه کیفمو برداشتم و سریع رفتم پایین سلاامم حامی: سلاام چطوری کمند: خیلی ممنون حامی: بریم؟ کمند: بله بریم حرکت کردیم سمت یه کافه رسیدیم کافه‌ی خیلی قشنگی بود همه جای کافه نور اندازی شده بود البته کافه من قشنگ تره☺️ حامی یه میز رزو کرده بود نشستیم روی میز حامی بهم گفت حامی: چی میخوری؟ کمند:یه شیک شکلات حامی گارسونو صدا زد به گارسون گفت یه قهوه با یه شیک شکلاتی ویژه گارسون: چشم چیزه دیگه ای میل ندارید؟ حامی: نه خیلی ممنون کمند:گذشت تا سفارشامون آماده شد گارسون سفارشارو گذاشت سر میز و گفت:بفرمایید اینم از سفارشاتون حامی تشکری کرد و برگشت سمت من بهم گفت: یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ گمند: نه راحت باشید بگید حامی: عامم میتونیم بیشتر باهم آشنا بشیم؟ *ویو کمند* کمی تعجب کردم کمی توی فکر فرو رفتم با خودم گفتم حالا چه اشکالی داره بگم آره؟ حتما با کمال میل حامی: وقتی قبول کرد خیلی خوشحال شدم از قبل یه دسته گل سفارش داده بودم و دادم دست گارسون.گارسونو صدا کردم گارسون؟ گارسون: بله؟ حامی: لطفا اون دسته گلو بیارید گارسون: چشم کمند: گارسون دسته گلو آورد دست گل پر از رز سفید بود ذوق کردم گفتم: وای حامیییی🥹 از کجا میدونستی من رز سفید دوست دارممم🥺 حامی نگاهم کرد گفت:ما اینیم دیگه😎😂 دوسش داری؟ کمند: خیلییی حامی: مبارک باشه کمند: مرسییییی حامی: خب بریم؟ کمند: آره بریم توی ماشین همه نگاهم به دسته گل بود خیلی زیبا بود حامی: انگاری رز سفید خیلی دوست داری کمند: خیلییی حامی: خب رسیدیم خیلی ممنون خواستمو قبول کردی کمند: خواهش میکنم بابت دسته گلم مرسی خیلی دوسش دارم حامی: خواهش میکنم مراقب باش کمند: باشه بای بای حامی: بای بای کمند: در خونه رو باز کردم که دیدم ساغر و باران روی مبل نشستن باران: بلاخره اوم... اون دسته گل چیههههه ساغر: چی؟ دسته گلللللل کمند: زهرمار🤣 اصن شما اینجا چیکار میکنید؟ باران: خونه خودمونه کمند: خونه خودمونه مرض باران: حالا بیا بشین جریان دسته گل رو تعریف کنن کمند: باشهههه خب جریان اینه.... (جریانو واسشون گفت) و گفت که باهم آشنا بشیم منم قبول کردممم باران: عووو مبارک باشهههههههه کمند: مرسییییی ساغر: حالا کی هست؟ کمند: ساغر حافظه نداری😐؟ ظهر تو کافه بهت گفتم ساغر: آهاا راستیییی NO COPYING 🚫 Written by Ala ♡
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀 Part:۶ *شب ساعت ۱۲* حامی: به کمند پیام دادم <بیداری؟> کمند: صدای ویبره‌ی گوشیم بلند شد حامی پیام داده بود. <آره> <فردا میام کافه دنبالت،می‌خوام ببرمت یه جای قشنگ> <کجا؟ <سوپرایزه😂> <فردا میبینمت،شب بخیر> <شب بخیر> *فردا ساعت ۸ صبح* کمند: باران من دارم‌ میرم بیرون باران: کجا میری خانوممم کمند: میام خونه بهت میگم باران: باشه مراقب خودت باش کمند: چشم حامی زنگ زد حامی: سلاام‌ چطوری دم درم کمند: اومدم سلاااممم چطوریییییی حامی: شلااامم تو چطورییی. کمند: خوبمم کجا داریم میریمم؟ حامی: تو راه می‌فهمی کمند: باشه توی راه حامی آهنگ گذاشت ظبت رو زیاد کرد رسیدیم به مقصد،منو آورده جنگل رسیدیم به وسطای جنگل حامی گفت: همین جا وایسا الان میام کمند: باشه سریع بیایا حامی‌: چشم کمند: حامی برگشت با یه دسته گل بزرگ پر از رز سفید،همونی که من دوست داشتم نصفه جیغی کشیدم گفتم: واییی حامیییی چقدر قشنگهههه پریدم بغ.لش حامی گفت: دوسش داری؟ با صدایی پر از ذوق گفتم: خیلییی🥹 حامی: مبارکت باشه خوشگلم:) کمند: مرسیی قربونت بشممم حامی: خدانکنه کمند: نشستیم کنار یه رودخونه کنار هم سرمو گذاشتم رو شونش گفتم: اینجا خیلی قشنگه... NO COPYING 🚫 Written by Ala ♡
اون چنلم متاسفانه بی دلیل اخطار خورد و پاک شد
لطفا کمک کنید که بتونیم چنلو دوباره ۱۵۰ تایی کنیم🥺
پارت بعدی آمار ۲۰...