𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
Part:۶
*شب ساعت ۱۲*
حامی: به کمند پیام دادم
<بیداری؟>
کمند: صدای ویبرهی گوشیم بلند شد حامی پیام داده بود.
<آره>
<فردا میام کافه دنبالت،میخوام ببرمت یه جای قشنگ>
<کجا؟
<سوپرایزه😂>
<فردا میبینمت،شب بخیر>
<شب بخیر>
*فردا ساعت ۸ صبح*
کمند: باران من دارم میرم بیرون
باران: کجا میری خانوممم
کمند: میام خونه بهت میگم
باران: باشه مراقب خودت باش
کمند: چشم
حامی زنگ زد
حامی: سلاام چطوری
دم درم
کمند: اومدم
سلاااممم چطوریییییی
حامی: شلااامم تو چطورییی.
کمند: خوبمم
کجا داریم میریمم؟
حامی: تو راه میفهمی
کمند: باشه
توی راه حامی آهنگ گذاشت ظبت رو زیاد کرد
رسیدیم به مقصد،منو آورده جنگل رسیدیم به وسطای جنگل حامی گفت: همین جا وایسا الان میام
کمند: باشه سریع بیایا
حامی: چشم
کمند: حامی برگشت با یه دسته گل بزرگ پر از رز سفید،همونی که من دوست داشتم
نصفه جیغی کشیدم گفتم: واییی حامیییی چقدر قشنگهههه
پریدم بغ.لش
حامی گفت: دوسش داری؟
با صدایی پر از ذوق گفتم: خیلییی🥹
حامی: مبارکت باشه خوشگلم:)
کمند: مرسیی قربونت بشممم
حامی: خدانکنه
کمند: نشستیم کنار یه رودخونه کنار هم سرمو گذاشتم رو شونش گفتم: اینجا خیلی قشنگه...
NO COPYING 🚫
Written by Ala ♡