∣𝗡𝗈𝗏︎𝗲𝗅︎.𝖮︎𝘀𝗍𝖺𝗱𝖾.𝗆︎𝗮𝗇︎࿔∣
#part114♥️🕯
پناه: سردههه
حامیم: اهوم
پناه: بریم خونه؟
حامیم: بریم
رفتیم خونه لباسمو عوض کردم نمیدونم چرا حالت تهوع دارم
رفتم رو تخت دراز کشیدم
حامیم: پناه
پناه: جونم
حامیم: رنگت پریده
پناه: حالت تهوع هم دارم
حامیم: بریم دکتر؟
پناه: نه فکر کنم به خاطر موتور سواری خوب میشم بخوابم
حامیم: باشه شب بخیر قشنگم
پناه: شب بخیر
فردا صبح؛
حامیم: از خواب بلند شدم دیدم پناه نیست رفتم پایین
حامیم: پناه کجایی
پناه: اینجام
حامیم: صبح بخیر پناهم:)
پناه: صبح شوماهم بخیر
حامیم: حالت بهتر شد!
پناه: نه
حامیم: خب بریم دکتر
پناه: نه نیازی نیست
ببین کیک...
پناه: داشتم حرف میزدم یهو حالم بد شد رفتم سمت دستشویی
تا جون داشتم اوردم بالا
حامیم: پناه چِت شد
پناه: خوبممممــ
حامیم:چرا قبول نمیکرد این دختر حالش بده
رفتم لباس مو عوض کردم
پناه: کجا میری؟
حامیم: بپوش بریم دکتر
پناه: نمیخواد
حامیم: بپوش گفتم (عصبانی)
پناه: ب باشه
پناه: یهو عصبانی شد لباسمو پوشیدم رفتیم دکتر
دکتر: ازشون ازمایش گرفتیم جوابش فردا ساعت 11میاد بیاید بگیرید.
حامیم: ممنون
پناه: حامی
حامیم: هوم
پناه: دلم غذا میخواد بریم غذا بخوریم سوخاری
حامیم: با این حالت!
پناه: تلو خدا 🥺😭
حامیم: باشه باشه
ادامه دارد... ♥️
∣𝗡𝗈𝗏︎𝗲𝗅︎.𝖮︎𝘀𝗍𝖺𝗱𝖾.𝗆︎𝗮𝗇︎࿔∣
∣𝗡𝗈𝗏︎𝗲𝗅︎.𝖮︎𝘀𝗍𝖺𝗱𝖾.𝗆︎𝗮𝗇︎࿔∣ #part114♥️🕯 پناه: سردههه حامیم: اهوم پناه: بریم خونه؟ حامیم: بریم ر
ݐــارٺ ھــاۍ جــدٮــدمــون ٺــقــدٮــم بـــہ نــگــاھــٺــون🌚
نــظرۍ ،انــٺــقـــادۍ، ݐــٮــشــنــھــادۍ بــود ؛
بــا جــون و دل مــٮــشــنــوم