𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:21
حامی درِ اتاق انتهای حیاط رو با صدایِ فلزیِ خشنی قفل کرد و کلید رو با عصبانیت توی جیبش انداخت.
هوایِ حیاط، سرد و نیمهشب بود و سکوتِ سنگین اونجا، فقط با صدای ضربان قلب خودش شکسته میشد.
هنوز داشت به حرف متنفرم دلارا فکر میکرد که گوشیاش توی جیب کتش لرزید.
صفحه نمایش رو که نگاه کرد، اسم کامیار رویِ صفحه میدرخشد
پوزخندی زد و دکمهی اتصال رو فشار داد.
هنوز سلام نکرده بود که صدایِ بلند و تهدیدآمیزِ کامیار تو گوشش پیچید
حامی! شنیدم اون دختره رو داری قایم میکنی.
با زبونِ خوش بهت میگم، دلارا رو همین امشب بده به من.
اگه بخوای روی لجبازی بمونی، قسم میخورم که بلایی سرت بیارم که روزگار برات سیاه بشه.
نکشمت راحت نمیشم، حامی... اون دختره مالِ منه.
حامی نیمچرخی زد و نگاهش رو دوخت به پنجرهی کوچک اتاق انتهای حیاط؛
همونجایی که دلارا پشت درهای قفلشده بود.
انگار یه لحظه زمان ایستاد.
خشمش نسبت به دلارا هنوز سرِ جاش بود، اما یه حس عجیبتر، یه حس مالکیت سیاه و محافظکارانه، توی وجودش بیدار شد.
او از اینکه کسی بخواد چیزی که متعلق به خودشه رو ازش بگیره، متنفر بود.
مخصوصا کامیار که بزرگترین دشمنش بود.
حامی گوشی رو محکمتر گرفت و با صدایی که از سردیِ زیاد میلرزید، غرید
گوش کن چی بهت میگم کامیار... اون دختر، چیزی نیست که بخوای با تهدید جون من به دستش بیاری.
اگه یه بار دیگه اسمش رو از دهنت بشنوم، یا حتی فکر کنی میتونی به این عمارت نزدیک بشی، خودم شخصا خاکت میکنم.
دیگه هم زنگ نزن... که دفعهی بعد، به جای گوشی، گلوله تحویل میگیری
و بدون اینکه منتظر جواب کامیار بمونه، تماس رو قطع کرد و گوشی رو با حرص تو جیبش چپوند.
ساحل که کمی اونطرفتر، توی سایهها ایستاده بود و با نگرانی تمام این مکالمه رو شنیده بود، چند قدم اومد جلو با صدایی که از ترس میلرزید، پرسید
کامیار شوخی نداره واقعا میخوای به خاطر اون دختر، خودتو رو به کشتن بدید؟ اون الان حتی ازت متنفره
حامی چرخید سمتِ ساحل.
نگاهش چنان برقی داشت که ساحل بلافاصله سرش رو انداخت پایین.
حامی با صدایی که بمتر از همیشه بود، گفت
مهم نیست اون چی فکر میکنه.
مهم اینه که اون الان اینجاست، تو قلمرو منه.
و هیچکس، میشنوی؟ هیچکس حق نداره دست کثیفش رو به چیزی که مال منه بزنه.
حالا برو دور حیاط رو بگرد، نمیخوام حتی یه پشه هم نزدیک این اتاق بشه.
ساحل سری تکون داد و عقبنشینی کرد، اما حامی همونجا ایستاد و خیره شد به اتاق دلارا.
انگار حالا اون قفل در، نه فقط برای تنبیه، بلکه برای محافظت اون عروسکِ لجوج از دنیای کثیفِ بیرون بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐نفور
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:21 حامی درِ اتاق انتهای حیاط رو با صدایِ فلزیِ خشنی قفل کرد
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ol1pp&btn=جونم
پارت بیست یکم رمان (عشق پنهان)تقدیم نگاهتون شد🫂..
رد احساساتتون رو توی ناشناس باهام در میون بزارین:)
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:22
ساعت از نیمهشب گذشته بود و سکوت سنگینی عمارت رو در بر گرفته بود.
توی اون اتاق حبس، دلارا حتی یه لحظه هم چشم روی هم نگذاشته بود.
تمامِ حواسش جمع صدایِ پایربادیگاردها بود که کمکم دور شده بود.
انگار اعتماد بیش از حد حامی به قفل و بستها، باعث شده بود اون نگهبانهای مغرور فکر کنن هیچکس جرئت فرار نداره و به خواب غفلت برن.
دلارا با احتیاط تمام خودش رو به پنجره رسوند.
دستگیرهی پنجره رو به آرومی چرخوند با یه صدای خفیف تیک باز شد.
سرمای شب صورتش رو نوازش کرد.
بدون اینکه به ارتفاع کم پنجره تا زمین فکر کنه، پاش رو گذاشت روی لبه و با یک حرکت، خودش رو بیرون پرت کرد.
صدای برخورد پاش با زمین چمن حیاط، مثل صدای طبل توی گوشش پیچید، اما خبری از نگهبانها نبود.
قلبش مثل گنجشکی توی قفس میزد.
با قدمهای بلند و بیصدا، از سایهی درختها گذشت و خودش رو به دیوار کوتاه انتهای حیاط رسوند.
با هر زحمتی که بود از دیوار بالا رفت و خودش رو به اونطرف خیابان پرت کرد.
دیگه برنمیگشت.
نه به اون عمارت، نه به اون زندانبان روانی!
شروع کرد به دویدن.
نفهمید چند کیلومتر دوید؛ فقط میدوید.
کفشهای پاشنهدارش رو همون اوایل راه درآورد و پابرهنه روی آسفالت سرد خیابان میدوید.
نفسهاش به شماره افتاده بود و ریههاش از سرما میسوخت، اما ترس از دستگیر شدن، بهش انرژی میداد.
نور چراغهای پارکِ بزرگ شهر از دور دیده میشد.
وقتی به ورودی پارک رسید، دیگه نای راه رفتن نداشت.
توی تاریکی یکی از آلاچیقهای دورافتادهی پارک نشست و سرش رو گرفت بینِ دستاش.
صدای نفسهای تندش تنها صدایی بود که توی اون سکوت شنیده میشد.
به دور و برش نگاه کرد تنها بود.
برای اولین بار بعد از اون ماجرای دزدیده شدن، حس کرد که واقعا آزاده
اما تهِ دلش یه اضطراب بزرگ بود
حامی الان بیدار شه و ببینه اتاق خالیه، چیکار میکنه؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71