eitaa logo
•𝙩𝙖𝙫𝙖𝙣•نفور
282 دنبال‌کننده
65 عکس
5 ویدیو
0 فایل
این رمان کاملا فیکه و با ذهن خودم نوشتم شایعه نسازید🤍 اگه کاری داشتین؟ @Haamimo
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان تـآوآن𐙚 پـآرت 𝟑𝟕 حامیم با همون اخم ساختگیِ روی صورتش بالاخره از جاش بلند شد. پونه هم که حسابی کلافه بود دست به کمر وسط اتاق وایساده بود. حامیم :میخوای ببینی لباس عوض میکنم؟ پونه:اره یعنی نه چیزه حامیم:😂 حالا مطمئنی اگه دستم باز بشه هنوزم میای بهم سر بزنی؟ پونه چشم‌غره‌ای رفت و با خنده گفت: حامیم دوباره شروع نکن پاشو بریم که اگه تا ده دقیقه دیگه راه نیفتیم، خودم با قیچی باغبانی میفتم به جونِ این گچ حامیم: غلط کردم پاشدم، پاشدم ولی انصافا خوش‌تیپ نشدم با این وضعیت؟ وقتی رسیدن مطب حامیم چسبیده بود به بازوی پونه. دکتر که از قبل باهاشون آشنا بود، با دیدن وضعیتشون خندید 🧑🏼‍⚕:خب آقا حامیم وقتش رسیده این زندان سفید رو از دستت باز کنیم آماده‌ای؟ بعد از چند دقیقه، گچ باز شد و دست حامیم که حالا یه کم رنگ پریده بود ازاد شد 🧑🏼‍⚕:خداروشکر جوش خورده، ولی باید تا یه هفته مراقب باشی حامیم :چشم ممنون بعد رو کرد به پونه خب حالا که دیگه دستم آزاد شد فکر کنم وقتش رسیده یه جشنِ کوچولو بگیریم مگه نه؟ پونه:جشن چی؟😂🥺 حامیم:جشن اینکه یه هفته دیگه پیشِ منی و قرار نیست جایی بری🧘🏻‍♂ پونه:حااامیممم من نمیااااممم مامانمم نمیزااره خببب بابام سفر کاری بود امشب برمیگرده نباشه بدبختممم
شب بخیر🤏🏻
🖤📖 یه حرف از نویسنده به شما... شاید خوندن هر پارت فقط چند دقیقه از وقتتون رو بگیره؛ اما نوشتن همون چند دقیقه، گاهی ساعت‌ها و حتی روزها زمان می‌بره. پشت هر دیالوگ، هر اتفاق و هر پایانِ پارت، کلی فکر، احساس و تلاش خوابیده؛ فقط برای اینکه شما از خوندنش لذت ببرید. وقتی می‌بینیم تعداد اعضا کم می‌شه یا بعضی‌ها بی‌صدا می‌رن، واقعاً ناراحت می‌شیم. نه به خاطر یه عدد؛ به خاطر اینکه حس می‌کنیم شاید نتونستیم اون‌طور که باید، همراهتون باشیم. اگر از رمان لذت می‌برید، لطفاً کنارمون بمونید. یه ری‌اکشن، یه نظر یا حتی معرفی رمان به یه دوست، می‌تونه بزرگ‌ترین انگیزه باشه برای اینکه با عشق ادامه بدیم. ممنون از همه‌ی کسایی که از اولین پارت تا امروز همراهمون بودن... شما دلیل ادامه دادن این قصه‌اید. 🤍🥀 فور نیست . حرف دل همه مالک هاست ✨🤍