𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
یه روز خاکم میکنن مهی نی دیگه🖤.
عهههههههههههههه
خدانکنههههههههههههههه
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:6
ویو دلارا:
با صدای همهمه و رفتوآمدِ خدمتکارها از خواب پریدم.
چشمهام رو با سنگینی باز کردم و با گیجی پرسیدم اینجا چه خبره؟
پیرزن خدمتکار با هیجان گفت
خانم، امشب مهمونی بزرگی داریم.
آقا حامی دستور دادن که شما رو برای شام کاملا آماده کنیم
دلارا:من نمیخوام اصلا نمیخوام بیام.
پیرزن با ترس و لکنت گفت: اما خانم
حرفش رو قطع کردم: اصلا برو به خودش بگو بیاد اینجا و من رو مجبور کنه
در همین لحظه، در اتاق با شدت باز شد و حامی وارد شد.
نگاهِ نافذش مثل تیغ، فضای اتاق رو پاره کرد.
با صدای بم و جدی پرسید چی شده؟
پیرزن با لرز گفت
-آقا... خانم نمیخوان برای مهمونی آماده بشن
ویو راوی:
حامی بدون اینکه نگاهی به خدمتکار بندازه، قدمهای بلندش رو به سمت تخت برداشت.
سایهی سنگینش روی دلارا افتاد.
او خم شد، طوری که نفسهای گرمش روی پوستِ دلارا حس میشد.
فاصلهی بین صورتهاشون اونقدر کم بود که دلارا میتونست ضربان قلب تند خودش رو حس کنه.
حامی با صدایی که بیشتر شبیه یه تهدیدِ پنهان بود، زمزمه کرد:
- اگه امشب بچه خوبی نباشی، تنبیهت میکنم...
چشمهاش رو به چشمهای وحشتزدهی دلارا دوخت و ادامه داد
- امشب، تو نقش دوستدخترِ من رو داری.
پس همهچیز رو بینقص انجام بده.
ویو دلارا:
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم یا حتی نفسم رو تو سینهام حبس کنم، یهو سرمای وحشتناکی رو روی شکمم حس کردم...
چشمهام از ترس گشاد شد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:6 ویو دلارا: با صدای همهمه و رفتوآمدِ خدمتکارها از خواب پ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ol1pp&btn=جونم
پارت ششم رمان (عشق پنهان)تقدیم نگاهتون شد🫂..
رد احساساتتون رو توی ناشناس باهام در میون بزارین:)