eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
409 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامانِ آقا محمدقاسم |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
#ساکن_موقت 🏠 قسمت اول: آغاز سکوت درب چوبی را با صدای زمخت و کشیده اش پشت سرم بستم و وارد حیاط شدم.
قسمت اول چطور بود ؟ میتونید حدس بزنید تو این ده شب چه اتفاقاتی قراره بیوفته ؟ نظر نظر نظر نظراتتون برام ارزشمنده💎 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
روضه خونگی همسایه 😍💚
🏠 قسمت دوم: برای بودنش کوله پشتی را روی تنها فرش پهن‌شده روی زمین انداختم و به آشپزخانه رفتم. کتری را پر کردم و روی اجاق گذاشتم. هنوز فرصت خرید خورد و خوراک پیدا نکرده‌بودم. به ناچار نسکافه‌ای از کیسه‌ی گوشه‌ی کابینت برداشتم و داخل ماگ خالی کردم. برگشتم و به جزوه‌های پخش و پلا روی زمین چشم دوختم. از همین فاصله هم میتوانستم محتوای ورق به ورق هر کدامشان را تشریح کنم. قل‌قل کتری که بلند شد چشم از منظره برداشتم و نوشیدنی‌ام را تیار کردم. ماگ به دست از اتاق‌های تو در تو گذشتم و به ایوان رسیدم. از ذهنم گذشت که با کمی حوصله میتوان حیاط را برای درس خواندن مناسب کرد. باد بین برگ‌های خشکیده‌ی گردو پیچید. کلاغها با سر و صدا از بالای سرم رد شدند. دیروز همین وقتها بود، درست موقع غروب. دوباره کنجکاوی‌ام گل کرد. پله‌های ایوان را پایین رفتم، حیاط را هم رد کردم و بالای پله‌های زیرزمین ایستادم. آنچه دیده بودم واقعی بود؟ ثانیه‌ای نگذشته بود که دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد. نفس در سینه ام حبس شد. خشکم زد. به درب زنگ زده خیره ماندم . هر صدای زنگ مثل شوک الکتریکی تکانم میداد. نمیدانم چند دقیقه گذشت ولی بالاخره قطع شد. جوری که انگار هیچوقت زنگ نخورده بود. ماگ را گوشه‌ای ها گذاشتم و پله‌ها را پایین رفتم. با دستهای لرزان درب را به داخل هل دادم و بازش کردم. نسبت به دیروز، غباری جابجا نشده بود. بالای سرش ایستادم و به هیبتش خیره شدم. قدیمی بود اما کهنه نه. انگار خیلی مراقبش بوده‌اند. نمیدانم چقدر طول کشید که دوباره صدای زنگ بلند شد. دستم جلو رفت. نیرویی وادارم میکرد که پاسخ بدهم. در یک حرکت گوشی را برداشتم و روی گوشم گذاشتم.از آن سو، صدای خیابان میآمد. چند ثانیه گذشت. تا خواستم چیزی بگویم، صدای شکننده‌ی زنی روی خط تماس پیچید: ـ «تروخدا تو بهم بگو چی کار کنم؟ درست کدومه؟ غلط چیه؟ از یه طرف میگم پاره‌ی تنمه ، از طرفی هم وقتی جایی تو این دنیا نداره، برای چی اصلا بیاد؟» اول قطع خواستم کنم ولی روح انسان‌دوستی ام اجازه نداد. شروع کردم به بافتن کلیشه ها: «خانم! خونسردی خودتونو حفظ کنید. به خودتون مسلط بشید...» با صدای بلند زجه زد . صدایم را کمی بالا بردم ، داد و بیداد کردم ولی انگار نمی‌شنید. ادامه داد: «هیچی بدتر از دوراهی نیست. اونم وقتی باید برای بودن یا نبودن یه آدم دیگه تصمیم بگیری. من خودمم تو این دنیا اضافی‌ام. این طفل معصوم که بابا هم بالا سرش نیست.» صدای هق هق پیچید توی گوشم. فقط گوش شده بودم. انگار نباید چیزی میگفتم. زن نفس عمیقی کشید و گفت:« اگه تقدیر این بوده که باشه، پس منم جلوشو نمیگیرم. ولی... ولی جوری تربیتش میکنم که حقش رو از این دنیا بگیره.» صدای زن، جایش را به بوق ممتد تلفن داد. تمام. به راه‌پله‌ای تاریک و ماگی که دیگر بخار از رویش بلند نمیشد، خیره ماندم. به قلم حاد✍ 🌿 @had9797 🌿
چون این سوالاتتون پر تکرار بودن، گذاشتم:) 📤 بله خودم نوشتم و برای اولین بار دارم توی کانال منتشر میکنم. موضوعش هم اگه بگم که لو می‌ره😄 با شخصیت داستان همراه بشید تا موضوع رو متوجه بشید 🌹 📤 ممنون از لطف و محبتتون 💛 بله ده قسمتی هستش
قسمت سوم: به استناد ناموس اوضاع را سر و سامان دادم؛ اتاقها را مفروش کردم و خرید رفتم. خانه داشت خانه میشد؛ جایی برای سکونت و آرامش و غرق شدن توی کتابها. از بعدظهر رختخوابم را توی ایوان پهن کردم. همانجا چرت زدم، بیدار شدم، روی مقاله ام کار کردم و گزارش کاملی از آنچه گذشته بود، پای گوشی به مامان ارائه دادم. ظاهرم مشغول بود اما در اصل منتظر بودم. تمام دیروز از فکر تماس درنیامده بودم. اگر واقعی بود، امروز هم باید اتفاق میافتاد. اضطراب خفیفی توی رگهایم جاری بود. چرا زنگ نمیخورد؟ جاروی تازه خریده را از گوشه‌ی ایوان برداشتم و به حیاط رفتم. برگهای خشک را تپه تپه از حوض بیرون ریختم. حوض که خالی شد، کدری و کثیفی رنگ فیروزه‌ای اش به چشم آمد. صدای کلاغها نزدیک شد. گلدان‌های خشکیده را برداشتم و پای درخت خالی کرد. واقعا چرا تلفن زنگ نمی‌خورد؟ نکند دو روز گذشته هم خیالاتی شدم؟ قدم هایم به سمت پله‌های زیرزمین کشیده شدند. چشمم که به درب قدیمی افتاد، صدای زنگ، در خانه پیچید. باز هم ترس به سراغم آمد. سینه ام بالا و پایین میشد. پله‌ها را طی کردم و بالای سر تلفن رسیدم. زنگ دوم که خورد گوشی را برداشتم. صدای بم و تراشیده‌ای در گوشم پیچید: «الو؟ میشنوی حرفامو؟» با اینکه می‌دانستم صدای من نمی‌رود اما ناخودآگاه دستم را جلوی میکروفون گرفتم. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «میدونم که میشنوی و حتی با سکوتت هم جوابمو میگیرم. اگه مطمئن نبودم که زنگ نمیزدم. با این همه سال سابقه تو دستگاه قضا، امشب به اینجا رسیدم که هیچ کارم. فهمیدم که باید از خودت کمک بخوام. جان مادرت...» بغض راه گلویش را بست. بعد از چند ثانیه ادامه داد و گفت :«تو خودت دیدیش،نه؟ چشماش، چشمای زمخت پشت اون همه تاتو و زخم، امروز اما یه معصومیتی داشت. هربار که میاوردنش واسش حکم بِبُرم، خیالم راحت بود که آدم نمیشه. خودش هم عین خیالش نبود که زندانش به ماه باشه یا سال. اما امروز که مادر مقتول داد میزد و فقط قصاص میخواست، توی اون لباس راه‌راه آبی‌رنگ، یه روح دیدم که سر تا پا شرم و خجالته.» صدایش بالاتر رفت:«بابا منم آدمم. عفو بزنم؟ اگه دوباره که آزاد شد، خون یه نفر دیگه رو ریخت، چی؟ چطور باور کنم اون نگاهش از شرمندگی بوده؟» سکوت کرد. صدای نفس نفس زدن هایش را میشنیدم. آهی کشید و با آرامش گفت:« آره خب. مقتول از اشرار بود؛ خودمون خیلی وقت بود دستمون بهش نمیرسید. الآنم طول میکشه تا مدارک دال بر اینکه برای دفاع از ناموس با مقتول درگیر شده پیدا کنم. ولی شاید همین قصه بشه نقطه شروع زندگیش. اونقدری شرافت داره که پای ناموس وایسته. پس منم پاش وامیستم. نمیفرستمش بالای دار.» تماس که قطع شد، قلبم آرام گرفت؛ مطمئن بودم که آن جوان ارزش یک شروع دوباره را دارد. به قلم حاد✍ 🌿 @had9797 🌿
چند سال پیش بود. آقای یکی از اقوام رفته بود مأموریت و ما هم به جهت سرحال شدن بچه‌هاشون رفتیم خونشون. سر سفره شام بودیم و اخبار تلویزیون پخش می‌شد. اتفاقا دقیقا از همون شهری که بابای اون بچه ها رفته بود گزارش میدادن. یهو دوتا دختراشون بلند داد زدن: عههه باباااا همگی سرامون چرخید سمت تلویزیون ولی... ولی بابایی نمیدیدیم... ته دلم گفتم: اخی لابد چون دلشون برای بالاشون تنگ شده و گزارش هم از همون شهره، اینا فکر کردن حتما باباشون هم اونجاست. بقیه ی فامیل هم همین فکر رو کردن! اما عجیب این بود که دختر کوچیک خانوادشون که سواد نداشت و اسم شهر روهم نمی‌تونست بخونه، محکم تر «بابا بابا» می‌گفت. همه چیز داشت در عرض چند ثانیه اتفاق می‌افتاد و ما موشکافانه دنبال بابای بچه ها بودیم. گزارش که رد شد، دختر بزرگه گفت: دست بابا بود. دست بابای من بود که میکروفون رو گرفته بود. خندیدیم و گذشت ... چند ماه بعد که بابای بچه ها برگشته بود داشت خاطرات سفرش رو مرور میکرد، اتفاقی گفت که یکبار میکروفون خبرنگار رو میگیره و جلوی مصاحبه‌شونده نگه میداره ... حالا چرا امشب یاد این خاطره افتادم ؟ چیشد که اون نازدانه با دیدن راس مبارک پرسید: مَن هذا الراس؟ 🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
نتیجه‌ی چند ثانیه سکوت در خانه ...👶🏻⚔ منو ببخش روشنا
نتیجه‌ی سکوت در خانه، قسمت دوم 😂 دیدیم در اوج آرامش داره مک میزنه 😄 منی که نمی‌خواستم تا سه سالگی به بچم محصول کارخانه‌ای بدم 🥴