بیا بر قلب بسپاریم او را
بیا دائم، به یاد آریم او را
به سادات بنی الزهرا نیاز است
ز روی خاک برداریم او را
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#اصغر_چرمی
@hadithashk
فاطمه جان سلام عزیز دلم
منم علی، همون علی تنها
پاشو بده جوابمو که آخه
هیچکی محلم نمی ده این روزا
هرچی که فاتحه برات می خونم
نمی شه این دلم تو سینه آروم
پاشو خودت علی رو رو به راه کن
دلم برات تنگ شده خیلی خانوم
شکست غرور همسرت بعد تو
وخیمه حال و روز حیدر، ببین
با تو علی همونجا مُرد فاطمه
لحظه ای که توو کوچه خوردی زمین
خونه و زندگیمو آتیش زدن
دارو ندارمو ازم گرفتن
تا فهمیدن که بار شیشه داری
حیا نکردن، زدنت، نرفتن
زندگیمونو چشم زدن حسودا
از غم و غصه ها دلم هلاکه
زنده بمون واسه چی وقتی که
مادر بچه هام به زیر خاکه
پاشو حالا بگو چیکار کنم من
خورده گره به هَم تموم کارام
با این دو سه تا بچه ی کوچیکت
چه جور باید کنار بیام با دردام
بچه کوچیکات همه بی قرارن
نمی دونم چکار کنم با حسن
گوشواره هات هنوز توی دستشه
ازون روز کوچه نمی گه به من
حسینتَم همش صدات می کنه
انگاری کابوس می بینه توی خواب
این شبا نیستی، وقتی تشنه اش می شه
زینب به جای تو بهش می ده آب
زهرا امونم بریده زینب
حرفای تو از خاطرش نمی ره
هر چی می گم گریه نکن عزیزم
بازم بهونه ی تو رو می گیره
غم هم زندگیمو با خودش برد
علی دیگه دلِ خوشی نداره
از هر چی که می ترسیدم آخرش
سرم اومد این رسم روزگاره
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#علیرضا_نوروزی
@hadithashk
برس به داد علی ای همیشه یاور من
زمانه خاک عزا ریخت بی تو برسر من
بگو چه چاره کنم لحظه ای که زینب تو
بهانه گیرد و گوید کجاست مادر من
به حال و روز من نیمه جان دعایی کن
بتاب بر شب تارم دوباره اختر من
تو زیر خاکی و من خاک روی سر ریزم
که زنده ماندن بی تو نبود باور من
شکست قامتم از غم، غرور من له شد
به کوچه تا که تو خوردی زمین برابر من
ز بعد تو نشدم آن علی سابق تو
زخاطرم نرود لحظه ای که در بر من
میان شعله ی آتش، میان هلهله ها
شکست بال و پرت پیش دیده ی تر من
نشد برای تو کاری کنم ، نشد زهرا
منم ز روی تو شرمنده یاس پرپر من
#شهادت_مادر_سادات
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#علی_رضا_نوروزی
@hadithshk
بیچاره شدم بعد تو ای چاره ی کارم
جز صبر به داغ غم تو چاره ندارم
چون ابر بهاری شده چشمان تر من
خواهم که چو باران به مزار تو ببارم
تو مادر آبی و من هستم پدر خاک
ای کاش که میشد تو بباری به مزارم
یک عمر ز عالم گره ی کور گشودم
با رفتنت ای جان گره افتاده به کارم
بودی همه ی دار و ندارم به همه عمر
رفتی ز برم ای همه ی دار و ندارم
یک عمر به تن داشتمی جوشن بی پشت
زیرا که تو بودی سپر شیر شکارم
با پنجه در از قلعه ی خیبر بگشودم
این فخر هم از گفتن یا فاطمه دارم
با یا علی از جای چو برخاستی یک عمر
یا فاطمه یک عمر به لب بود شعارم
من ماندم و از داغ تو در سوز و گدازم
یا فاطمه جان زود برفتی ز کنارم
در خاطر من خاطره ی داغ تو جانکاه ست
دلخوش فقط از خاطره ی ناب انارم
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#جواد_کریم_زاده
@hadithashk
شست و شوی بچه ها امروز پای مادر است
آب گرمی را محیا کن که حالم بهتر است
بر خلاف روزهای قبل میخندم ولی
چشمهای همسرم چون ابر پاییزی تر است
وقت تشییع جنازه کار راحت میشود
کمتر اذیت میکند آن پیکری که لاغر است
مرغ عشق حیدرم پرواز یادم رفته است
آنچه باقی مانده از من گوشه لانه پر است
یک نفر در این مدینه یاور زهرا نشد
هیچ کس با خود نگفت این دختر پیغمبر است
زخم مسمار آن قدر تکرار شد عادت شده
آنچه میماند به روی سینه داغ حیدر است
کاش میشد آرزویش را برآورده کنم
دوست دارد که ببیند فاطمه پشت در است
میروم اما تمام فکر من پیش علی ست
بعد من مظلوم من در این جهان بی یاور است
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#بهمن_ترکمانی
@hadithashk
#بر_دشمن_مرتضی_علی_لعنت
بگو به تفرقه گر عذر از خدا خواهد
چرا سکوت کنم ، عشق سر صدا خواهد
گرفته حال و هوای غدیر ، فاطمیه
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
.
.
اعتقاداتمون رو با افتخار فریاد میزنیم
#محمد_حسین_رحیمیان
@hadithashk
آوای علی علی در عالم پیچید
از غیرتمان دشمن مولا لرزید
این فاطمیه شده پر از بوی غدیر
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
.
.
اعتقاداتمون رو با افتخار فریاد میزنیم
#محمد_حسین_رحیمیان
@hadithashk
همه رفتند روز سوم در
مجلس ختم مادر سادات
از قضا قاتلش هم آنجا بود
داد زد فاتحه مع الصلوات
حیدر و کودکان مظلومش
در کنار ابوذر و سلمان
چهرههاشان پر از غم و بغض و
چشمها جای اشک،خون گریان
عدهای آمدند و با طعنه
نمکی روی زخم پاشیدند
عدهای هم به حال زار علی
دور مسجد یواش خندیدند
شهر خالیست در نگاه علی
جای زهرا چقدر خالی بود
زن همسایه گفت آهسته
طعم حلوا چقدر عالی بود
روضهخوان گفت: با تشکر از
دوستان و اینهمه زَحَمات
از قضا قاتلش هم آنجا بود
داد زد فاتحه مع الصلوات
به علی نیز تسلیت گفتند
همه آنها که باعثش هستند
یادشان رفته دست مولا را
خودشان با طناب میبستند
یادشان رفته آن همه هیزم
آتشی را که پشت در بردند
باعث قتل فاطمه هستند
حال خرمای ختم او خوردند
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#آرمان_صائمی
@hadithashk
قسم بر چادرت بیتو جهانم تار خواهد شد
زمین و آسمانها بر سرم آوار خواهد شد
اگرچه یاد دادی خانهداری را به زینب هم
ولی در خانه بیتو غصّهاش بسیار خواهد شد
برای جرعهای از آب با دستان پرمهرت
حسین تشنه لب در نیمه شب بیدار خواهد شد!
به دیدار پدر رفتی ولی زهرا نمیدانی
که بیتو قلب حسّاس حسن بیمار خواهد شد
تو هم مانند من معصومِ مظلومی و تنهایی
بگو بانوی من کی موعد دیدار خواهد شد؟
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#ستاره_شریعتی
@hadithashk
پیر مردی تمام عمرش را
بین بازار و کوچه سر می کرد
هرکسی بار در دکانش داشت
پیر افتاده را خبر می کرد
او که عمری برای نان حلال
گاری اش را به هر طرف می برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسید
همسرش گفت : درد نان داریم
از بد حادثه همین امشب
نان نداریم و میهمان داریم
سال ها با غم تهیدستی
در خفایت اگرچه سرکردی
می رود آبرویمان امشب
دست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شد
حجره ها را یکی یکی میدید
هیچ باری نمانده روی زمین
از نگاهش عذاب میبارید
گوشه ای بین کوچه و بازار
با خودش گفت : کاش میمردم
خسته ام دیگر از همه از بس
حسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابید
ناگهان کودکی صدایش کرد
پیر مرد خمیده حیران شد
گیوه را تابهتا که پایش کرد
گفت : جانم ، مرا صدا کردی
زود تر عرضه کن که کارت چیست؟
مس، ملافه، گلیم یا قالی
حاضرم من . بگو که بارت چیست؟
پسرک گفت : پیش آن کوچه
روضهٔ هفتگی شده برپا
دیگ را از حیاط خانه ما
میتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورد
دیگ نذری روضه را میدید
گاری اش را جلو عقب کرد و
به سیهروزی خودش خندید
یادش افتاد عهد دیرین را
روز اول که گاری اش را برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بود،
این طرف دیگ نذری بی مزد
آن طرف خانواده اش محتاج
مرگ بر روزگار شادیدزد
دیگ را برد. عقل او می گفت:
مزد زحمت بگیر و عاقل باش
که در این روزگار جایز نیست
تنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزد
عهد دیرین بهانه دل بود
پیرمرد از دلش حمایت کرد
بس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفت
دست خالی به خانه برمیگشت
پیر مرد شکسته و تنها
از گذشته شکسته تر میگشت
تا به خانه رسید از بازار
ناگهان مضطرب شد و حیران
پشت در کفش های بسیار و
داخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداخت
میوه های عجیب و رنگارنگ
عطر ناب برنج ایرانی
نالهٔ زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفت
دید مردش نشسته با حیرت
گفت: از دست پر رسیدن تو
متحیر شدم. خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی
پیرمردی شریف و گاریکش
دم در آمد و صدایم زد
گفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرار و شکسته چون مرغی
که پر و بال بر قفس میزد
عطش از چهر اش نمایان بود
تشنه بود و نفس نفس می زد
گفت این خوار و بار را داده است
مادری قد کمان و آزرده
ما بدهکار همسرت هستیم
دیگ نذری برایمان برده
هرکسی که ندارد عشق تو را
تازه فهمیده که نداری چیست
قصه کل عاشقان حسین
قصه پیرمرد گاریچی ست
#رضا_صمدیان
@hadithashk
با چاه ز درد دست سنگین گفتم
با ماه ز روزگار غمگین گفتم
ای کاش که فاطمه ببخشد من را
بر شانه ضرب دیده تلقین گفتم
#امیر_فرخنده
@hadithashk
دل عشّاق گرفتارِ گرفتارانش
غم ندارد جگر خسته ی غمخوارانش
به دَم سوختگانش برسانید مرا
که طبیب اند در این طایفه بیمارانش
انبیا دست توسل زده اند اینجا بر
روح نازل شده در بین عزادارانش
فرش تا عرش هوادار دعاگویانش
عرش تا فرش دعاگوی هوادارانش
به شهیدان و شفیعان قیامت سوگند
اهل محشر همه هستند بدهکارانش
سینه و دست شکستند از این قوم ولی
نشکستند دمی عهد، وفادارانش
آسمانی که چنین روی زمین افتاده ست
جنّ و انساند شُمار کمی از یارانش
او که با دفن تنش نیز نظر داشت به شب
نظری داشته بر دیده ی بیدارانش
به لب تشنه ی ارباب سلامی بدهید
تا ببارد به سر اهل بُکا بارانش
#حبيب_اوليايی_فر
@hadithashk