امشب کارِتون ُبدید دستِ خانومسهساله
این دختر دستش خیلی بازِ : )
شنیدید میگن دخترا باباییاند ؟
دقیقا مصداقِ همین حرفِ
اباعبدالله این نازدانه رو خیلی دوسش داره : )
* به باباییت بگو کارمُ خانومسهساله : ))
تشت طلا را که دید ، برخاست و لنگانلنگان به طرفِ چند نفری رفت ك به خرابه میآمدند .
خودش را سپر کرد و آرام نجوا کرد :
+ تاب دیدن ندارد .. بخدا تازه سه سالش شده ، دق میکند اگر سر پدر را ببیند . خودم آرامَش میکنم بازگردید و به امیرتان بگویید زینب این کودک را آرام میکند ..
نامرد توجهی به حرفهایش نکرد و سیلی بر صورتش زد که زمین افتاد .
برخاست و چادرش را تکاند و دوباره به سمت تشت رفت ، اما افسوس ك دِگر دیر شده بود و رقیه سر پدر را دیده بود :)..
عمه همه جا را دنبالش گشت؛
عمه خیلی نگران بود،
اما پیدایش نکرد ..
به طرف قتلگاه رفت شاید آنجا باشد.
جلوتر رفت و دید جسم پاره پاره ی پدر را،
در آغوش کشیده بود و با او درد و دل میکرد ..
عمه خیلی تلاش کرد رقیه را از تن پدر جدا کند اما نتوانست؛
خواهران رقیه را صدا کرد شاید آنها بتوانند او را با خود ببرند ..
وقتی داشتند برمیگشتند،سکینه خاتون از رقیه پرسید:
چگونه از بین آن همه پیکر پاره پاره و بی سر،پیکر پدر را پیدا کردی؟
سه ساله جواب داد:وقتی دنبال جسم پدر بودم،
ناگهان صدایی شنیدم که میگفت:رقیه جان اینجا بیا .
دیشب نتونستید امروز گریه کنید،زیاد گریه کنید
میتونید سفر اربعین رو از خانوم سه ساله بگیرید.
مگه حرم دلتون نمیخاد؟!
محمدحسینحدادیاندخترشاه(.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
یدونهسیلیزد ..
امابایدصدتاحسابشکرد"