یکی از بچههای حزب الله بعد شهادت سیدحسن میگفت: خیلی دلم میخواست یکبار سید رو از نزدیک ببینم ولی به خاطر شرایط امنیتی نمیشد، حالا که شهید شده میدونم هرموقع دلم بخواد میتونم باهاش حرف بزنم، میدونم کنارمه و صدامو میشنوه.
چندتامون دوست داشتیم بریم حسینه امام خمینی پرعباش رو ببوسیم باهاش حرف بزنیم؟ حالا صدای همهمون رو میشنوه، کنار همهمون هست. کاش برگه ماموریتهامون رو امضاکنه، کاش حالا که دستش بازتره خودش تربیتمون کنه، آمادهمون کنه.
میگفت:دیگه تکخوری تموم شد بچهها دیگه برای خودتون تنها طلب شهادت نکنید، آقامون رو با خانوادهاش شهید کردن، سردارها و دانشمندهای هستهایمون رو با خانواده شهید کردن، حالا خانوادههای شهدایی میخوایم بچهها...
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوشنبه یازده اسفند
شب سوم جنگ
شب دوم خونخواهی
﷽
حتما میرویم
پسر ده سالهام مریض شده، پرسید:امشبم میخواید برید بیرون؟ پدرش جواب داد: ما که حتما میریم نمیتونی بیای بمون خونه. گفت: حالا توی این وضعیت که داره میزنه میخواید من رو بذارید خونه برید؟!
خندیدم و گفتم: میترسی شهید بشی ما زنده بمونیم، یا ما شهید بشیم تو زنده بمونی؟
جواب داد: با اولی مشکلی ندارم، دومی.
لبخند زدم و گفتم: حالا بریم بیرون شاید رفتیم یک مسجدی جایی فقط نشستیم.
شروع کردند به آماده شدن. پدرم زنگ زد و گفت: امشب کجا میرید؟ گفتیم: هنوز تصمیم نگرفتیم.
قرار شد هرجا میرویم باهم باشیم. اولش میخواستیم برویم میدان مفید، وقتی دیدیم پردیسان دسته راه افتاده و دارند شهید تشییع میکنند ماشینها را زدیم بغل خیابان و پیاده شدیم.
سر و ته دسته پیدا نبود قاطی جمعیت شدیم. شعار از بلندگو پخش میشد و مردم تکرار میکردند، اگر یک لحظه به هر دلیلی قطع میشد مردم خودشان خودجوش شروع میکردند به شعار دادن. امشب چشمها خیس نبود اما همین که از بلندگو صدا بلند میشد ای پدر شهیدم راهت ادامه دارد یا شعر ای میهن خدایی را به عشق آقا میخوانند صدای گریهها به گوش میرسید.
#به_وقت_مبارزه
#ملت_عزیز
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مقلد عباس
اول مسیر دیدمش با پای بسته و عصا. پشت سر سه تا رفیقش راه میرفت؛ آن قدر تند که هر عکسی ازش میگرفتم تار میشد. شاید میدانست سوژه خوبی است و نمیخواست شکار شود. ازلابه لای جمعیت رد شد، جلو زد و رفت که رفت.
یک ونیم کیلومتر پیادهروی کردیم، دوباره دیدمش. این بار دوربین را روشن کردم و در حرکت فیلم گرفتم تا تصویرش محو نشود.
حالا که عباس در کربلا بدون دست جنگیده بود مقلدش بدون پا هم به میدان آمده بود.
#به_وقت_مبارزه
#سرعت_عصا_برابربا_هایپرسونیک
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما و بچههامون، شما همه
هشت نه ساله بود، ریزه میزه. چادر مشکیاش را دور خودش پیچیده بود. دستهایش را دور دهانش حلقه کرد و باصدای زیر کودکانهاش شروع کرد به شعار دادن: این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده.
خانمی از کنارش رد شد و گفت: آفرین ماشاالله. جمعیت شعارش را تکرار کردند.
ادامه داد: مرگ بر آمریکا. حالا سردسته شده بود مردم نگاهش میکردند، لبخند میزدند و شعارهایش را تکرار میکردند. بعضی شعارها را مادر بغل گوشش میگفت تا بلند بگوید. توی دلم قربان صدقه دختری رفتم که داشت سرداری میکرد.
#به_وقت_مبارزه
#قند_و_نبات
...بذار بگن دیوونه است من نمیتونم دعای اللهم احفظ قائدنا الامام خامنهای رو از زبونم بردارم...
﷽
کتاب دشواری مبارک از زبان رزمنده حزب الله نوشته بود:《ماخیلی به سید حسن وابسته بودیم، درپیچیده ترین حالات جنگ ایمان داشتیم که سید حسن راه حلی برای این مخمصه پیدا میکند. خدا مارا با شهادت سید امتحان کرد، ماباید چشممان به دهان ولایت باشد اما انگار درگیر شخصیت خود سید شده بودیم. خدا سید را از ما گرفت که امتحانمان کند، ببیند بارفتن او ناامید میشویم و خودمان را میبازیم یا نه.》
وقتی پشت سر آقا نماز جمعه نصر را خواندیم، وقتی همهی فرماندهان نظامی از هدایت او درجنگ دوازده روزه گفتند، روز عاشورا که از در حسینه وارد شدند، روزی که ناوهای آمریکا را تهدید کردند و همهی لحظاتی که از دیدنشان و شنیدن صدایشان حظ بردم ترسیدم، ترسیدم آن قدر خودمان را به او وابسته بدانیم که خدا ما را با رفتنش امتحان کند. حالا آن روز رسیده، نمی دانم از سر خبط و خطاهایمان است یا خدا میخواهد آزمایشمان کند. آقای عابدینی میگوید این مصیبت بلا نیست چون آقای ما تا روزهای آخر از مردم راضی بودند این آزمایش ملت است خداوند میخواهد کمال بالاتری را در مردم به وجود بیاورد. هر چه که باشد فقط میدانم که نمیتوانم دست از مسیری که خون او در آن ریخته بردارم. دست از آرزویش که رساندن ایران اسلامی به قله عظمت و شکوه بود، برای ما چیزی جز ایستادن نمانده است.
سه شنبه دوازده اسفند
شب چهارم جنگ
شب سوم خونخواهی
﷽
مارا از چه میترسانند
هوا سرد بود. دور هم نشسته بودند، از موکب چای گرفته بودند و میخوردند. بهشان گفتم: بچهها میشه ازتون عکس بگیرم؟
سریع کنار هم ایستادند، یکیشان عکسی که از آقا کنارش داشت را بالا گرفت. لبخند زدند، شاتر دوربین را زدم.
اینها بچههای ما هستند؛ کفن پوش و با لبخند، در روزی که میدان رسالت قم موشک خورده به خیابان آمدهاند. دشمنانما، ما را از چه میترسانند.
#به_وقت_مبارزه
#سلام_بر_قاسم