من خوشبختی را در تنهایی جستم ، در نقاشی و دوری از دیگران ، آنچنان از آدمیزاد بیزار بودم که سال ها از دیدن خود در اینه پرهیز کردم ، اما دایره خلچتم انقدر کوچک و ناچیز شده که دیگر ذر آن جا نمیگیرم؛ من همان خال سیاهم بر روی بوم سفید و باز به چشم نمیآیم . داغی بر وجود خودم هستم که جز سوختن راهی نمیدانم . از این بازی غم آلود زندگی میشویم که جانم را چون زخم خشکیده پاره پاره کرده . من نامی هستم که همین لحظه هم در میانه نیست ، پس از این چه خواهم شد ؟ از دار مکافات رخت بر میبندم و به دیار مجازات راهی میشوم!