و بعد ها روزی در ایینه به خود نگاه کرد و فهمید خستگی درون وجودش با استراحت درست نمیشد ، فقط کمی ارامش نیاز داشت تا خوب شود .
آن روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، میجوشید
چشمم به روی هر چه میلغزید
آن را چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرفت.
فروغ فرخزاد ؛