هدایت شده از ساکنین هبیتیتِ مارسیッ
منو بغل کن، انقدر محکم که چارهای جز نفس کشیدنِ عطر گردنت نداشته باشم.
همان بهتر نمیدانی، چرا حالم پریشان است
همان بهتر نمیدانی که دنیایم چه ویران است
مرا با خنده می بینی، تصور میکنی شادم
همان بهتر نمی دانی، که غمهایم فراوان است