و پناه میبردم به هیچ و پوچ ، به ستاره هایی که دستانم هرگز لمسشان نمیکنند و با ماه ای سخن میگفتم که هیچ وقت گوش شنوایی برای شنیدن من نداشته و نخواهد داشت ؛
ساغر؛
مرا ببوس ، برای آخرین بار
تو را خدانگهدار ، که میروم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته ، گذشته ها گذشته
منم به جست و جوی ، سرنوشت ؛