eitaa logo
هفت گنبد
158 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
36 ویدیو
1 فایل
🌹✨ داستان های زیبا و شنیدنی از گذشته های دور و نزدیک✨🌹 مدیر @Golesorkh59 🔴⚪🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
مشاهده در ایتا
دانلود
🕋🌸🕋 شفاى نابينا در حجّ 🕋يونس بن عبدالملك گفت: سالى به حج رفتم. در مكّه كنيزكى ديدم حبشى نابينا، دست برداشته و مى گفت: «اى خدايى كه آفتاب را از براى على ابن ابى طالب بازگردانيدى! روشنايى چشم من به من ده». گفتم: على را دوست دارى؟ 🌸گفت: اى واللَّه! دو دينار زر از كيسه بيرون كردم و گفتم: بستان اين را و در بعضى از حوايج خود صرف كن. گفت: مرا بدان حاجت نيست و از من قبول نكرد. 🕋 بعد از مدتى او را ديدم كه چشمش روشن شده و به حاجيان آب مى داد. گفتم: دوستى على با تو چه كرد؟ گفت: هفت شب اين دعا را مى خواندم. 🌸شب هفتم شخصى پيش من آمد و گفت: على را دوست مى دارگفتم: اى واللَّه! گفت: خداوندا! اگر راست مى گويد، چشمانش را باز ده. در حال چشمم روشن شد. گفتم: به خداى سوگند! تو كيستى؟ 🕋گفت: من خضرم و از جمله مواليان على بن ابى طالب مى باشم. 🕋🌸🕋 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
🔆🕋🔆 ذكر يا حفيظ يا عليم 🔆 آيت اللَّه آقاى حاج شيخ محمد على اراكى قدس سره فرمودند: دخترم كه همسر حجت الاسلام آقاى حاج سيد آقاى اراكى است مى خواست به مكه مكرّمه مشرف شود و مى ترسيد نتواند در اثر ازدحام حجّاج طوافش را كامل و راحت انجام دهد. 🕋 من به او گفتم: اگر به ذكر «يا حَفيظُ ياعَليمُ» مداومت كنى خدا به تو كمك خواهد كرد. او مشرّف به مكه شد و برگشت. 🔆 در مراجعت يك روز براى من تعريف مى كرد كه من به آن ذكر مداومت مى كردم و به بحمداللَّه اعمالم را راحت انجام مى دادم تا آن كه يك روز در موقع طواف جمعى از سودانى‌ها و ازدحام عجيبى را در مطاف مشاهده كردم. 🕋 قبل از طواف با خود فكر مى كردم كه من امروز چگونه در ميان اين همه جمعيت طواف مى كنم، حيف كه من در اين جا محرمى ندارم تا مواظب من باشد و مردها به من تنه نزنند. 🔆 ناگهان صدايى شنيدم كه به من مى گويد: متوسّل به امام زمان عليه السلام شو تا بتوانى راحت طواف كنى. گفتم: امام زمان كجاست؟گفت:همين آقاست كه جلوتر مى روند. 🕋 نگاه كردم ديدم آقاى بزرگوارى پيش روى من راه مى رود و اطراف او به قدر يك متر خالى است وكسى در آن حريم وارد نمى شود. همان صدا به من گفت: وارد اين حريم بشو و پشت سر آقا طواف كن. 🔆 من فوراً پا در حريم گذاشتم و پشت سر حضرت ولى عصر عليه السلام مى رفتم و به قدرى نزديك بودم كه دستم به پشت آقا مى رسيد. 🕋 آهسته دست به پشت عباى آن حضرت گذاشتم و به صورتم ماليدم و مى گفتم: آقا قربانت بروم! اى امام زمان فدايت بشوم! و به قدرى مسرور بودم كه فراموش كردم به آقا سلام كنم. 🔆 خلاصه همين طور هفت شوط طواف را بدون آن كه بدنى به بدنم بخورد و آن جمعيت انبوه براى من مزاحمتى داشته باشد انجام دادم. و تعجب مى كردم كه چگونه از اين جمعيت انبوه كسى وارد اين حريم نمى شود. 🔆🕋🔆 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
🔆🕋🔆 توسّل به حضرت سيد الشهدا 🔆ميرزا على ايزدى می گوید: پدرم سخت مريض شد و به ما امر كرد كه او را به مسجد ببريم. گفتيم: براى شما بد است، چون تجار و اشراف به عيادت شما مى آيند و در مسجد مناسب نيست. گفت: مى خواهم در خانه خدا بميرم و علاقه شديدى به مسجد داشت. 🕋 ناچار او را به مسجد برديم تا شبى كه خيلى مرضش شديد شد او را به منزل برديم و براى مايقين شد كه تا فردا صبح خواهد مرد. 🔆هنگام سحر شد، ناگاه من و برادرم را صدا زد رفتيم وديديم عرق بسيارى كرده به ما گفت آسوده باشيد و بدانيد كه من نمى ميرم و خوب مى شوم. ما حيران و سرگردان شديم. ديگر اثرى از مرض در او نبود و ما چیزی نپرسیدیم 🕋موسم حجّ نزديك شد و پدر مقدمات و لوازم سفر حجّ را تدارك ديد و با نخستين قافله حركت كرد. به بدرقه اش رفتيم و شب را با او بوديم. 🔆شما از من نپرسيديد كه چرا نمردم و خوب شدم؟ اينك به شما خبر مى دهم كه مرگ من رسيده بودو در حالت سكرات مرگ بودم پس خود را در محله يهودى‌ها ديدم و از بوى گند وهول منظره آنها سخت ناراحت شدم و دانستم كه جزو آنها خواهم بود. 🕋پس در آن حال به پروردگار خود ناليدم. ندايى گفت اين جا محل ترك كنندگان حجّ است. 🔆گفتم پس چه شد توسّلات و خدمات من نسبت به حضرت سيد الشهدا عليه السلام 🕋 ناگاه آن منظره هول انگيز به منظره فرح بخش مبدّل شد و به من گفتند: تمام خدمات توپذيرفته است و به شفاعت آن حضرت ده سال بر عمر تو افزوده شد و تأخير در مرگت افتاد تا حجّ واجب را بجا آورى 🔆 پدرم ده سال بعددر حالی که حج واجب را بجا آورده بود در همان روزها از دنيا رفت . 🔆🕋🔆 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
خداى خانه 🔆شخص عارفى از اولياء اللَّه اراده حج نمود. پسرى داشت، پرسيد: پدر جان كجا اراده دارى؟ گفت: به زيارت بيت اللَّه مى روم. 🕋 پسر خيال كرد كه هر كس خانه خدا را ببيند، خدا را هم خواهد ديد، گفت: پدر جان مرا نيز همراه خود ببر. پدر گفت: صلاح نيست تو را ببرم. 🔆 پسر اصرار و ابرام كرد، ناچار او را نيز همراه خود برداشت تا به ميقات رسيدند. احرام بستند و لبيك گويان داخل حرم شدند، به محض ورود. آن پسر چنان متحير شد كه فوراً بر زمين افتاد و روح از بدنش مفارقت كرد. 🕋 عارف را دهشت احاطه كرده، گفت: كجا رفت فرزند من؟ چه شد پاره جگر من؟ ازگوشه بيت صدايى بلند شد: تو خانه را مى طلبيدى، آن را يافتى؛ ولى پسر تو پروردگار و صاحب خانه را طلبيد.او هم به مراد خود رسيد. 🔆 در اين هنگام از هاتف صدايى شنيد كه مى گفت: «إنه ليس في القبر ولا في الارض ولا في الجنة بل هو في مقعد صدق و عند مليك مقتدر» 🔆 «او نه در قبر است و نه در زمين و نه دربهشت؛ بلكه او در بهترين جاها وپيش پادشاهى قدرتمنداست» 🕋 حج زيارت كردن خانه بود 🕋 حج رب البيت مردانه بود 🔆🕋🔆 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
🔆🕋🔆 دعوت خدا 🔆على بن موفق گويد:شبى خانه خدا را طواف كردم و دو ركعت در كنار حجر الاسود نماز گزاردم. 🕋 سپس گريان و نالان سرم را به حجر الاسود چسباندم و گفتم: چقدر در اين خانه شريف و مبارك حاضر مى شوم، ولى هيچ خير و فضيلتى بر من اضافه نمى شود. 🔆 پس در حال خواب و بيدارى بودم كه هاتفى ندا داد: اى على! سخنانت را شنيديم، آيا تو كسى را به خانه ات دعوت مى كنى كه او را دوست نداشته باشى ؟ 🕋 پس بدان كه صاحب اين خانه تو را دوست مى دارد كه به اين جا دعوتت كرده است. 🔆🕋🔆 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
🔆🕋🔆 دعاى عرفه امام حسين عليه السلام 🔆بشير و بشر فرزندان غالب اسدى روايت كرده اند: در روز عرفه در عرفات خدمت امام حسين عليه السلام بوديم. 🕋 آن حضرت با گروهى از اهل بيت، فرزندان و شيعيان خود با نهايت تذلّل و خشوع از خيمه خود بيرون آمدند و در جانب چپ كوه ايستادند. 🔆آنان روى مبارك را به سوى كعبه گردانيدند و دست‌ها را برابر صورت گرفتند و مانند مسكينى كه طعام طلبد، اين دعا را خواندند: 🕋 «الحمدللَّه الذى ليس لقضائه دافع ولالعطائه مانع... اللهّم إنّى أرغبُ و أشهد بالرُّبوبيّة لك مقرّاً بأنك ربّى و أنّ إليك مردّى... ». 🔆آن حضرت مقدارى از دعا را كه خواند، اشك از چشمان مباركش جارى شد و كسانى كه در اطرافش بودند، دعا و گريه او را شنيده و مى ديدند و آمين مى گفتند و همگى با صداى بلند مى گريستند تا آفتاب غروب كرد. 🔆🕋🔆 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
🔆🕋🔆 جوانى عارف 🔆يكى از بزرگان گفته است: سالى از سال‌ها اراده حجّ كردم. در اثناى راه از قافله باز ماندم. توكّل بر خدا كرده، شتر مى راندم. جوانى را ديدم كه از كناره بيابان تنها مى آمد و جامه مختصر پوشيده بود. 🕋 نه زادى، نه راحله اى، نه انيسى؛ همين كه به من رسيد، به او گفتم: اى جوان! از زندگانى سير شده اى كه اين چنين در باديه آمده اى و يا چون من از قافله جدا مانده اى؟ 🔆گفت: جدا نمانده ام، خود آمده ام. گفتم: زاد و راحله و طعام و آبت كجاست؟ اشاره به سوى آسمان كرد. خواستم او را امتحان كنم، گفتم: من تشنه ام، شربتى آب سرد به من بده. 🕋 او دست در هوا كرد، قدحى آب بگرفت گويا اين كه در داخل آن يخ انداخته بودند. آن را به من داد، آشاميدم. من در تعجّب مانده، گفتم: اين مقام و منزلت را از كجا يافتى؟ 🔆گفت: «اذكره فى الخلوات يذكرنى فى الفلوات»؛ «او را در خلوت‌ها ياد مى كنم، او هم مرا در سختى‌ها ياد مى كند. » 🔆🕋🔆 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
🐓🍗🐓 پاداش عمل 🐓شخصى به نام عبدالجبار مستوفى به حج مى رفت.او هزار دينار زر همراه خود داشت. روزى از كوچه اى در كوفه رد مى شدكه اتفاقاً به خرابه اى رسيد. 🍗 زنى را ديد كه در آنجا جست وجو مى كرد و دنبال چيزى بود. ناگاه در گوشه اى مرغ مرده اى را ديد، آن را زير چادر گرفت و از آن خرابه دور شد. 🐓عبدالجبار با خود گفت: «همانا اين زن احتياج دارد، بايد ببينم كه وضع او چگونه است؟ » در عقب او رفت تا اينكه زن داخل خانه اى شد. كودكانش پيش او جمع شدند و گفتند: «اى مادر! براى ما چه آورده اى كه از گرسنگى هلاك شديم؟ » زن گفت: «مرغى آورده‌ام تا براى شما بريان كنم». 🍗عبدالجبار چون اين سخن را شنيد، گريست و از همسايگان آن زن، احوالش را پرسيد. گفتند: «زن عبدالله بن زيد علوى است. شوهرش را حجاج كشته وكودكانش را يتيم كرده است. مروت خاندان رسالت وى را نمى گذارد كه از كسى چيزى طلب كند». 🐓عبدالجباربا خودگفت:«اگر حج خواهى كرد، حج تو اين است». آن هزار دينار زر از ميان باز كرد و به آن خانه رفت و كيسه زر را به زن داده بازگشت و خودش در آن سال در كوفه ماند و سقايى مشغول شد. 🍗چون حاجيان مراجعه كردند و به كوفه نزديك شدند، مردمان به استقبالشان رفتند. عبدالجبار نيز رفت. 🐓چون نزديك قافله رسيد،شترسوارى جلو آمد و بر وى سلام كرد و گفت: «اى خواجه عبدالجبار! از آن روز كه در عرفات، هزار دينار به من سپرده اى، تو را مى جويم. زر خود را بستان». آن فرد ده هزار دينار به وى داد و ناپديد شد. 🍗آوازى برآمد كه اى عبدالجبار! هزار دينار در راه ما بذل كردى، ده هزار دينارسویت فرستاديم و فرشته اى را به صورت تو خلق كرديم تا از برايت هر ساله حج گزارد تا زنده باشى كه براى بندگانم معلوم شود كه رنج هيچ نيكوكارى به درگاه ما ضايع نيست. 🐓🍗🐓 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
🔆🕋🔆 نتيجه راستگويى 🔆ابو عبداللَّه مغربى گويد: خانه اى از مادر به ارث بردم. آن را به پنجاه دينار فروختم. پول‌ها را در بغل گرفته و رهسپار مكّه شدم. 🕋 راهزنى به من رسيد و گفت: چه دارى؟ گفتم: پنجاه دينار. گفت: بيار. به وى دادم، آن را گشاد و نگاه كرد و به من باز داد. پس شترش را خوابانيد و به من گفت: بنشين. 🔆گفتم تو را چه رسيده است؟ گفت مرا از راستى تو دل پر مهر شد. با من به حجّ آمد و مدّتى در صحبت من بود. در آن جا توبه كرد و از اولياى حقّ شد. 🔆🕋🔆 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩
🔆🕋🔆 الصّلح خیر 🔆 در خیابان‌های مدینه قدم می‌زدم که رفتار یک ایرانی نظرم را به خود جلب کرد. او با یکی از کاسب‌های مدینه بر سر جنگ ایران و عراق جرّ و بحثش شده بود. 🕋مرد کاسب می‌گفت: حالا که صدام پیشنهاد صلح داده، چرا شما صلح را نمی پذیرید؟ قرآن می‌گوید: والصلح خیر زائر ایرانی نمی توانست او را قانع کند. 🔆دیگر زائران ایرانی که نگاهشان به من افتاد گفتند: آقای قرائتی! بیا جواب این آقا را بده. من به یکی از ایرانیها گفتم: یکی از طاقه‌های پارچه را از مغازه اش بردار و فرار کن. 🕋 او همین کار را کرد. صاحب مغازه خواست فریاد بزند، گفتم: «والصلح خیر»! خواست ایرانی را تعقیب کند گفتم: «والصلح خیر»! گفت: پارچه‌ام را بردند. 🔆گفتم:حرف ماهم باصدام همین است دزدی کرده و خسارت زده، می‌ گوئیم جبران کند، بعد صلح کنیم. گفت: حالا فهمیدم. 🕋🔆🕋 🔴⚪️🟢 🧩 @haftgonbad 🧩