بین سوسول چرا پیام های هیت رو نمیزارییییییی💩💩💩💩💩💩💩💩 💩 چنل 🐒 خان . . . 💩🐒شما هستی شما برو بابا آب دادتو بنویس جوجه جوجو خودتی نازی با این💩 چنلت اول ادبتو نگه دار دوم تمام رماناتو به دست چت جی پیتی حیف ممبر های زود باور
.
.
.
عزیزم شما باید ادبتو نگه داری
تنها چیزی که لایق این پیج : 1-💩💩💩💩💩💩 2-🐒🐒🐒🐒🐒 3- هیتتتتتتتتتت . . . چیزی که هیترام هستن:🐒🐒🐒🐒🐒💩💩💩💩💩 بعد میگی لفت ندید اخه 💩🐒 چ وضع کانال . . . آخی عزیزم استیکر دیگه ای نداری ؟؟؟؟ آخه اینجوری بیشتر انگیزه میگیرم چرا دارم گفتم شاید بیشتر خجالت بکشب
.
.
.
شما باید خجالت بکشی نه من
ولشون کن ادمی که ادب نداره چرا باید به حرفاش گوش داد؟وقتت رو برای اینا تلف نکن
.
.
.
آره بابا
https://eitaa.com/hagvartsroman/295 کانال به این خوبی دلتم بخاددد
.
.
.
مرسی از حمایتت
https://eitaa.com/hagvartsroman/295 اونی که باید ادب یاد بگیره تویی که این پیامو میدی
.
.
.
درسته
بعد از نیمهشب 🌙
پارت ۱۳
چند دقیقهای از شروع یولبال گذشته بود.
سالن بزرگ پر از نورهای رنگی و تزئینات زیبای کریسمسی بود و صدای موسیقی آرامی در فضا پخش میشد.
هری و جینی کنار یکی از میزها ایستاده بودند و دربارهی تزئینات سالن حرف میزدند.
جینی: واقعاً قشنگ شده.
هری: آره. فکر کنم بهترین یولبالیه که تا حالا دیدم.
آن طرفتر، رون و هرماینی کنار میز خوراکیها ایستاده بودند.
رون با تعجب به بشقابهای مختلف نگاه میکرد.
رون: هرماینی... فکر کنم باید همهشون رو امتحان کنم.
هرماینی خندید.
هرماینی: همهشون؟!
رون: خب، معلوم نیست سال دیگه هم همچین چیزهایی داشته باشیم!
هرماینی: تو فقط دنبال بهانهای که بیشتر غذا بخوری.
رون: شاید!
هرماینی سرش را تکان داد و خندید.
در همین لحظه فرد و جورج از پشت سرشان ظاهر شدند.
فرد: شنیدیم یکی قصد داره کل میز خوراکیها رو تموم کنه!
رون با تعجب برگشت.
رون: شما دوتا باز شروع کردین؟!
جورج: ما فقط نگرانیم چیزی برای بقیه باقی نمونه!
رون: من هنوز هیچی نخوردم!
فرد به بشقاب رون نگاه کرد.
فرد: این «هیچی»ه؟
جورج خندید.
هرماینی هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
کمی آن طرفتر، دراکو و لونا کنار پنجره ایستاده بودند.
لونا به حیاط برفی هاگوارتز نگاه کرد.
لونا: برف قشنگیه.
دراکو به بیرون نگاه کرد.
دراکو: آره.
لونا لبخند زد.
لونا: ممنون که گردنبند رو برام خریدی.
دراکو برای لحظهای ساکت ماند.
دراکو: خوشحالم که خوشت اومد.
لونا دستش را روی گردنبند گذاشت و لبخند زد.
لونا: خیلی دوستش دارم.
دراکو هم لبخند کوچکی زد.
کمی بعد، هر شش نفر دوباره کنار هم جمع شدند.
هری: خب، بهتون خوش میگذره؟
رون: من که خیلی خوش میگذره!
هرماینی: چون داری غذا میخوری.
رون: دقیقاً!
جینی خندید.
جینی: حداقل صادقه.
فرد و جورج دوباره از دور پیدایشان شد.
فرد: بچهها!
جورج: قبل از اینکه شب تموم بشه، یه چیزی یادتون نره!
هری: چی؟
فرد: خوش بگذرونید!
جورج: چون فردا دوباره کلاس داریم!
رون با ناراحتی گفت:
رون: وای نه... یادم رفته بود.
همه زدند زیر خنده.
چند ساعت بعد، سالن کمکم خلوت شد.
چراغها یکییکی خاموش میشدند و دانشآموزان به سمت خوابگاههایشان میرفتند.
هرماینی رو به رون کرد.
هرماینی: خب... شب خوبی بود.
رون لبخند زد.
رون: آره. خیلی خوب بود.
هری و جینی هم خداحافظی کردند و همراه بقیه به سمت راهرو رفتند.
لونا کنار دراکو قدم میزد.
رون هم در حالی که خمیازه میکشید، به هری گفت:
رون: فکر کنم دیگه وقت خوابه.
هری: بالاخره قبول کردی؟
رون: آره... ولی فردا صبح اصلاً نمیخوام بیدار شم!
همه خندیدند.
آن شب، یولبال با تمام خاطراتش به پایان رسید... 🎄✨
و هیچکدامشان نمیدانستند روز بعد قرار است چه اتفاقی بیفتد. 👀🌙