هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
از بس روزگارمان بر یک مدار چرخیده، گمان میکنم زمین نیز از تکرارِ خویش به ملال افتاده است. ببین رویا! تو منصف باش و خودت را جای زمین بگذار، انصافاً جانت به لبهایت نمیآید از اینهمه ساعاتِ ملالآور؟ خشکی، خون، گرسنگی، ظلم. خشکی، خون، گرسنگی، ظلم. میبینی؟ سرت درد نگرفت؟ بهخدا قسم که من سرگیجه گرفتم. میگویمها! بهنظرت زمین بهر همین نیست که چنان در آسمان، به سماع میپردازد؟! میخواهد گیج شود، دور شود، فراموش کند این ملال را... شاید_شاید زمین دارد خودش را از شرّ منظرهای که هر روز به تماشایش محکوم است، میرهاند. آخر مگر میشود هر روز شاهدِ فرو افتادنِ آدمیان بود و باز هم بر مدارِ خویش، آرام ماند؟ طفلک زمین رویا، طفلک زمین.
آناشید
از بس روزگارمان بر یک مدار چرخیده، گمان میکنم زمین نیز از تکرارِ خویش به ملال افتاده است. ببین رویا
قلم گیرایی دارید. ممنون بابت کلماتتون🩵
وارد پارچه فروشی که میشی یه بوی پارچه ی خوبی میاد یه حالتی انگار بوی تمیزیه. جز بو های مورد علاقمه