میخواستند تسبیحش را بگیرند
نداد ؛ گفت: ڪسے در میدان نبرد
تفنگش را به دیگرے نمیدهد
بعد از خداحافظے ،
یک نفر از طرفش
براے همه انگشتر آورد ....
#حاج_قاسم
#روایت_عشق
#خاطراتشهدا
#خاطراتشهدا
سوریہبودوخیلۍدلتنگشبودم..
بهشگفتم: کاشکاریکنۍکہفقط
یکۍدوروزبرگردۍ..💔
باخندهگفت: دارممیامپیشتخانم..
گفتم: ولـےمندارمجدۍمیگم..💔
گفت: منمجدۍگفتم! دارممیام
پیشتخانم!حالایاباپاۍخودم🙃
یاروۍدستمردم! :))
حرفشدرستبود،
رویدستمردماومد..🥀
«شهید حسین عزیزی»