🎊مهمونی بزرگ دخترونه🎊
قدم به تالار که گذاشتم حال و هوای عجیبی داشت. هر کدام از خادمین هیئت در تکاپو بودند تا همه چیز برای مدعوین فراهم باشد. پر از عشق و مهر.
درست مثل حرم...
مجری با ذوق فراوان برنامه را آغاز کرد و ما با زمزمهی زیارت اخت الرضا سلام الله علیها، چند دقیقه ای راهی قم شدیم. 😇
مولودی پرنشاط و شادیِ سرشار دختران، پذیرایی های رنگارنگ و... خبر از جشنی پر از شور میداد. 🤩
در یک طرف چند نفری مشغول عکس گرفتن و ثبت خاطره بودند؛ و در طرف دیگر خادمین داشتند آینه هایی را برای یادگاری این جشن به یاد ماندنی هدیه میدادند. 😍
#روایت
🚩 هِیئَتِدُختَرانِحاجقاسِماَهواز
Eitaa.com/hajghasem_d
🎉 مهمونی بزرگ دخترونه 🎉
در بخش دیگری از جشن یکی از مربیان محترم مجموعه
چند کلامی با مهمانان صحبت کردند.
ایشان از لزوم مهربانی دختران گفتند و اضافه کردند:
«علم آموزی و تفکر نقاد نیاز ضروری این روزهاست. یک دختر قوی نباید صحبتی را بدون دلیل بپذیرد.
دریافت حقیقت فقط باید از منابع اصلی باشد.
از قرآن، از روایت و...»
برای شبیه به حضرت معصومه سلام الله علیها باید قدرت حقیقی داشت. 🌻
آغاز و پایان هر اتفاقی بیشتر به یاد میماند.
دختران شهر در پایان مراسم از جمعی از دختران شهدا تجلیل کردند و خواهرانه ها را رقم زدند... 🥰
هیئت دختران حاج قاسم در بخشی از این جشن میزبان استاندار و هیئت همراه ایشان بود.
و ناگزیر عقربه های ساعت به سمت دوازده حرکت کردند و جشن به پایان رسید.
دست های در هم گره کرده نشان میداد در این میان همه چیز محبت است و محبت. ☺️
مرزی بین دختران شهر نیست.
حاج قاسم مهربان میگفت:
«همه ی دختران ایران، دختران من هستند.» ❤️
#روایت
🚩 هِیئَتِدُختَرانِحاجقاسِماَهواز
Eitaa.com/hajghasem_d
✨ روایت خدمت ١-١
بسم الله الرحمن الرحیم
روز سختی گذشته بود و بعد از سر و کله زدن با افراد مختلف، سوار ماشین شده و به سمت خانه رانندگی میکرد. خاطرهٔ دخترخانمی که چندی پیش دیده بود و مهربانانه به اون تذکر داده بود را به یاد آورد. ☺️
در دلش میگفت : «حیف که بعضی دختر خانم هامون سبکزندگیشون مطابق سنت اهل بیت علیهم السلام نیست.. کاش میشد کاری براشون کنم تا دل امام زمان (عج) هم شاد بشه... پناه بر خودت خدایا..»
به خانه رسید و ماشین را پارک کرد و وارد شد. طبق معمول برای چند دقیقه موبایلش را چک کرد. 📱
( "هیئت دختران حاج قاسم" +12 massages )
چند روز پیش فکری به ذهنش رسیده بود که آن مبلغ که مدت ها برای روز مبادا نگه داشته بود را در راه بهتری بگذارد تا خداوند "مبادا" ی او را در دست بگیرد. چه بهتر که ..
کمی پیام ها را زیر و رو کرد و فهمید هیئت به کمک های مردمی احتیاج دارد تا محل معینی را برای کلاس های تربیتی دختران نوجوان تهیه کند."خودشه! " در کنار این، نقشه ای به ذهنش رسید...😍
ادامه دارد...
#روایت
دختران حاج قاسم
✨ روایت خدمت ١-١ بسم الله الرحمن الرحیم روز سختی گذشته بود و بعد از سر و کله زدن با افراد مختلف،
روایت خدمت ٢-١
*
روز های بعد کمی شبیه همدیگر میگذشتند، اما دیگر شبیه روز های قبل تر نبودند!
نگاه های عجیب، پچ پچ ها، گاهی هم اعتراض هایی با صدای کوتاه:"خانم فلانی دوباره شروع کرد!.." اما او سرش به کار خودش بود. "تنها چیزی که برایم مهم است، رضایت خداست، نه پچ پچ های بندگان خدا؛ آن هم برای چی؟! کار خیر! ."
مگر اصلا برای همین، وارد این شغل نشده بود؟تا به آدم ها کمک کند؟ بله! و این کارش هم خلاف قانون نبود، پس چرا سرزنش؟ باید به مردم میگفت که این خودشان اند که باید این کشتی شکسته شده را دوباره از نو بسازند. این که با دست روی دست گذاشتن و دعای فارغ از عمل، به جایی نمیرسند. هر چند که این عمل، تخته چوب کوچکی باشد یا بزرگ تر!
آن هایی که از پی اصلاح خود و جامعه شان از جا بلند شده اند، از نگاه های زهرآگین نمی ترسند و خود بر آن ها مرهمی می شوند، نه تیری سنگین تر. این کُنش ها هستند که با وجود کوچک بودن، دومینوی انقلاب جدیدی را رقم می زنند.
و ایستادگی مردم در تار و پود فرهنگ، ناگُسل ترین پیوند ها را میسازد..
*
#روایت
🚩 هِیئَتِدُختَرانِحاجقاسِماَهواز
Eitaa.com/hajghasem_d