حاج سید رضا نریمانینماهنگ آغاز نصر الله - حاج سید رضا نریمانی.mp3
زمان:
حجم:
14.5M
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
@Fanous
💚 نرفته سیدحسن،
🕊 آخه شهید زندهست
با ابومهدی و #حاج_قاسم میشن
یاوران مهدی (عج) روز کارزار 🤍✌️🏻
#انا_علی_العهد
#سید_حسن_نصرالله
💠#داستان
👈 شکر نعمت
🌸ابو هاشم جعفری گوید:
در تنگنای سختی از زندگی گرفتار شدم، به حضور #امام_هادی علیه السلام رفتم، وقتی در محضر او نشستم فرمود:
ای اباهاشم درباره کدام نعمتی که خداوند به تو داده است می توان شکر گذار او باشی؟
من ساکت ماندم وندانستم چه بگویم.
🔸حضرت فرمود: خداوند ایمان را روزی تو کرد و به وسیله آن بدنت را از آتش دوزخ مصون کرد
و عافیت و سلامتی را نصیب تو گردانید و تو را بر اطاعتش یاری نمود
و به تو قناعت بخشید و از اینکه خوار و بی آبرو گردی حفظ کرد.
🔹ای ابا هاشم من در آغاز این نعمتها را به تو یاد آوری کردم چرا که گمان بردم می خواهی از آن کسی که آن نعمتها را به تو بخشیده است شکایت کنی و من دستور دادم صد دینار به تو بپردازد آن را دریافت کن
📕نگاهی بر زندگی چهارده معصوم (انوارالهیه) نور دوازدهم، تالیف شیخ عباس قمی
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش,
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
💠#داستان
👈انهدام دین
🔴حکایت بعضی ها ...
میگن شیطان با بنده ای همسفر شد موقع نماز صبح بنده نماز نخوند.
موقع ظهر و عصر هم نماز نخوند.
موقع مغرب و عشا رسید بازم بنده نماز بجای نیاورد.
موقع خواب شیطان به بنده گفت: من با تو زیر یک سقف نمیخوابم چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک نماز نخواندی میترسم غضبی از آسمان بر این سقف نازل بشه که من هم با تو شامل بشم.
بنده گفت: تو شیطانی و من بنده خدا، چطور غضب بر من نازل بشه؟
شیطان در جواب گفت: من قفط یک سجده اونم به بنده خدا نکردم از بهشت رانده شدم و تا روز قیامت لعن شدم در صورتیکه تو از صبح تا حالا باید چند سجده به خالق میکردی و نکردی وای به حال تو که از من بدتری!!!
🌸قال رسول الله صلى الله علیه وآله :
من ترک صلاته متعمدا فقد هدم دینه ؛
🌺کسى که عملا نمازش را ترک کند، به تحقیق که دینش را منهدم کرده است .
📚بحارالانوار، ج 82، ص 202.
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش,
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️عجب پیش بینی کرد این خانم
چند ماه نگذشته به واقعیت تبدیل شد....
🔴از ماست که بر ماست
💠#داستان
👈ای بهتر از هزار یقین اشتباه من
حجة الاسلام والمسلمین دکتر احمدی از تهران گفته است :
ماه مبارک رمضان سال 1380 از سوی مرکز بنیاد ملاصدرا برای جلسه افطار دعوت شده بودم . خیال می کردم این جلسه در محضر مقام معظم رهبری برقرار می شود، لذا به بیت رهبری رفتم . ولی دیدم دوستان آنجا نیستند .
از وضعیت جلسه سؤال کردم، اعضای بیت اظهار بی اطلاعی کردند .
وقت اذان مغرب شد، متوجه شدم که خانواده های شهدا افطار را مهمان آقا هستند .
گریه ام گرفت و با خود گفتم خدا را شکر، توفیقی شد در حضور خانواده های شهدا در خدمت آقا باشم .
در آنجا دو مادر شهید را دیدم که سر سفره از آغاز تا پایان به چهره مقام معظم رهبری نگاه می کردند و گریه می کردند .
مقام عظیم الشان ولایت با دیدن بنده فرمودند: آقای احمدی چه عجب!
داستان را خدمت ایشان عرض کردم .
ایشان فی البداهه این مصرع را خواندند:
«ای بهتر از هزار یقین اشتباه من،
ولی ایشان دیگر مصرع اول این بیت را نخواند که می گوید:
«شد منحرف زکعبه به میخانه راه ما»
زیرا این مصرع کمی ذعارت دارد . من از حسن سلیقه آقا بسیار لذت بردم .
(تهران)
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش,
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
💠#داستان
👈اسلام آوردن غلام مسیحی.
اختناق و وحشت سراسر محيط مكه ، را فرا گرفته بود. مكه در سكوتى مرگبار دوران سپرى مى كرد، پيامبر تصميم گرفت به جاى ديگرى برود.
طائف در آن روز مركزيت خوبى داشت ،
بر آن شد تا يكه و تنها سفرى به طائف نمايد، و با سران قبيله ثقيف تماس بگيرد و آئين خود را بر آنها عرضه بدارد، شايد از اين طريق موفقيتى به دست آورد.
پيامبر گرامى پس از ورود به خاك طائف با اشراف و سران قبيله مزبور ملاقات نمود، و آيين توحيد را تشريح كرد، و آنها را به آيين خود دعوت فرمود.
ولى سخنان پيامبر كوچكترين تاءثيرى در آنها ننمود. به او گفتند: هر گاه تو برگزيده خدا باشى رد گفتار تو وسيله عذاب است و اگر در اين ادعا دروغگو باشى ، شايسته سخن گفتن نيستى .
پيامبر از اين منطق پوشالى و كودكانه فهميد كه مقصود آنان ، شانه خالى كردن از پذيرش اسلام است . از جاى خود بلند شد و از آنها قول گرفت كه سخنان وى را با افراد ديگر در ميان نگذارند؛ زيرا ممكن بود كه افراد پست و رذل قبيله ثقيف ، بهانه اى بدست آورند و از غربت و تنهايى او سوء استفاده نمايند.
ولى اشرف قبيله بر اين قول وفا نكردند، ولگردان و ساده لوحان را تحريك كردند كه بر ضد پيامبر بشورند.
ناگهان پيامبر خود را در ميان انبوهى از دشمنان مشاهده كرد، چاره اى نديد جز اين كه به باغى كه متعلق به عتبه و شيبه بود، پناه ببرد.
به زحمت خود را به داخل باغ رسانيد و گروه مزبور از تعقيب وى منصرف شدند.
اين دو نفر از پولداران قريش بودند، و در طائف نيز باغى داشتند. از سر و صورت حضرت عرق مى ريخت و بدن مقدسش جراحات زيادى برداشته بود. سرانجام ، زير سايه درختان مو كه بر روى داربست افتاده بود، نشست و اين جمله ها را به زبان جارى ساخت :
خدايا! از كمى نيرو و ناتوانى خودم به تو شكايت مى كنم ، تو پرورگار رحيم و مهربانى ، تو خداى ضعيفانى ، مرا به كه وا مى گذارى ؟...
جمله هاى دعا، استغاثه شخصيتى است كه پنجاه سال تمام با عزت و عظمت ، در پرتوى حمايت فداكاران جانبازى ، زندگى مى كرده است . اما اكنون عرصه براى او به اندازه اى تنگ گرديده كه به باغ دشمن پناهنده شده و با بدن خسته و مجروح در انتظار سرنوشت خود نشسته است .
فرزندان ربيعه كه خود بت پرست و از دشمنان آيين توحيد بودند، از ديدن وضع رقت بار محمد - ص - متاءثر شدند و به غلام مسيحى خود به نام عداس دستور دادند كه ظرف انگورى به حضور پيامبر ببرد.
عداس ، ظرفى پر از انگور كرد و در برابر پيامبر گذارد و مقدارى در قيافه نورانى حضرت دقيق شد. چيزى نگذشت كه حادثه جالب توجهى اتفاق افتاد.
غلام مسيحى مشاهده كرد كه آن حضرت موقع خوردن انگور بسم الله الرحمن الرحيم به زبان جارى ساخت .
اين حادثه ، سخت او را در تعجب فرو برد، ناچار مهر خاموشى را شكست و گفت : مردم شبه جزيره با اين كلام آشنايى ندارند و من تا حال اين جمله را از كسى نشنيده ام . مردم اين ديار كارهاى خود را به نام لات و عزى آغاز مى كنند.
حضرت از وى پرسيد: اهل كجايى و داراى چه آيينى هستى ؟
عرض كرد: اهل نينوا و نصرانى هستم .
حضرت فرمود: پس همشهرى برادرم يونس ابن متى هستى .
پاسخ پيامبر باعث تعجب بيشتر او شد.
مجددا پرسيد كه : شما يونس متى را از كجا مى شناسى ؟
پيامبر فرمود: برادرم يونس مانند من پيامبر الهى بود.
سخنان پيامبر كه تواءم با علائم صدق بود، اثر عجيب و غريبى در عداس بخشيد. بى اختيار مجذوب پيامبر گشت ، به روى زمين افتاد، دست و پاى او را بوسيد و ايمان خود را به آيين او عرضه داشت ، شهادتين را بر زبان جارى ساخت و پس از كسب اجازه به سوى صاحبان باغ بازگشت .
فرزندان ربيعه ، از اين انقلاب روحى كه در غلام مسيحى پديد آمده بود سخت در تعجب فرو رفتند. به غلام خود گفتند: با اين مرد غريب چه گفت و گويى داشتى و چرا تا اين اندازه در برابر او خضوع نمودى ؟
غلام در پاسخ آنها گفت : اين شخصيت ، كه اكنون به باغ شما پناهنده شده ، سرور مردم روى زمين است . او مطالبى به من گفت كه فقط پيامبران با آن آشنايى دارند و اين شخص همان پيامبر موعود است .
سخنان غلام براى پسران ربيعه سخت ناگوار آمد، با قيافه خير خواهى گفتند:
اين مرد تو را از آيين ديرينه ات باز ندارد. آيين مسيح كه اكنون پيرو آن هستى ، بهتر از كيش اوست ولى عداس بى توجه به حرفهاى آنها خوشحال بود از آن كه گمشده خود را پيدا كرده است.
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
💠#داستان
👈استادی که شاگرد شد
🌸مرحوم آيت الله سيد حسين كوه كمره اى از شاگردان صاحب جواهر، مجتهدى معروف بود و در نجف اشرف ، حوزه درس معتبرى داشت . هر روز طبق معمول در ساعت معين براى تدريس در مسجد حاضر مى شد.
يك روز از جايى بر مى گشت كه نيم ساعت زودتر به محل تدريس آمد، بطورى كه هنوز از شاگردانش كسى نيامده بود،
در اين هنگام ديد شيخ ژوليده اى كه آثار فقر در او نمايان است در گوشه مسجد مشغول تدريس مى باشد و چند نفر به دور او حلقه زده اند.
مرحوم سيد حسين خود را به او نزديك كرده و سخنانش را گوش كرد، با كمال تعجب حس كرد كه اين شيخ ژوليده ، بسيار محققانه درس مى گويد.
روز بعد زودتر آمد و به سخنان شيخ گوش داد و بر اعتقاد روز پيشش افزوده شد.
اين عمل چند روز تكرار گرديد و براى سيد حسين يقين حاصل شد كه اين شيخ از خودش فاضلتر است و اگر شاگردان خود نيز در درس شيخ شركت كنند بيشتر بهره مى برند، اينجا بود كه خود را در ميان دو راهى كبر و تواضع ديد و سر انجام بر كبر پيروز شد.
فردا كه شاگردانش اجتماع كردند، خطاب به آنها گفت : دوستان ! امروز مى خواهم مطلب تازه اى به شما بگويم . اين شيخ كه در آن گوشه مسجد با چند شاگرد نشسته ، براى تدريس از من شايسته تر است و خود من هم از او استفاده مى كنم ، از اين پس همه با هم پاى درس او حاضر مى شويم .
از آن روز، همه در جلسه درس آن شيخ ژوليده ، كه كسى جز مرحوم شيخ مرتضى انصارى - قدس سره - نبود، شركت نمودند و از آن پس ، افتخار شاگردى آن استاد بزرگ فقه آل محمد نصيبشان شد.
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
⛱عالمی را پرسیدند :
خوب بودن را کدام روز بهتر است؟
عالم فرمود :
یک روز قبل از مرگ
دیگران حیران شدند و گفتند :
ولی زمان مرگ را هیچکس نمیداند
عالم فرمود :
پس هر روز زندگی را روز آخر فکر کن
و خوب باش شاید فردایی نباشد ...
شبتون آروم
#خواندنی
@hal_khosh
💠#داستان
👈شهردار شهید
🔸وقتى به مهدی باکری خبر دادند که برادرت شهید شده است و می خواهیم پیکرش را برگردانیم؛ اجازه نداد و گفت: همه ى آنها برادرای من هستند اگر تونستید همه را برگردونید حمید را هم بیاورید!... برادران باکری که هر سه پیکر پاکشان به دست نیامده است.
وقتی شهید مهدی باکری شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید و سیل آمد،
ایشان پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه ها که تا زیر زانو می رسید به کمک مردم سیل زده شتافت.
در این بین آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد از مردم کمک میخواست، تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود.
آقا مهدی بی درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد.
پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بده مادر، خیر ببینی. نمیدانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما رو ببینه و یکم از غیرت و شرف شما یاد بگیره.
آقا مهدی خنده ای کرد و گفت: راست میگی مادر، کاش یاد می گرفت!
🔸با آقا مهدی سوار بر تویوتا داشتیم میرفتیم جایی. هوا به شدت گرم بود، اما جرآت نمیکردم کولر رو روشنکنم.
بالاخره بهخاطر گرما طاقتم تموم شد و کولرِ ماشین رو روشن کردم.
وقتی کولر رو زدم ، آقا مهدی گفت: الله بندهسی «بندهی خدا» میدونی وقتی کولر روشن میکنی، مصرف بنزینِ بیت المال میره بالا؟ خاموش کن! فردای قیامت چه جوابی داریم به شهدا بدیم؟ خاموش کن! مگه رزمنده ها توی سنگر زیر کولر نشستند که تو کولر روشن میکنی؟
🔸توی ماشین داشت اسلحه خالی میکرد، باچند تا بسیجی دیگه.
از عرق روی لباسهایش میشد فهمید، چقدر کار کرده....
کارش که تموم شد از کنارمان داشت میرفت.
به رفیقم گفت: چطوری مش علی؟
به علی گفتم: کی بود این؟
گفت: مهدی باکری جانشین فرمانده.
گفتم: پس چرا داره بار ماشین رو خالی میکنه؟!
گفت: یواش یواش اخلاقش میاد دستت....
🔸اهالی یک محل عصبانی آمدند شهرداری، توی اتاقی که من و مهدی آنجا مینشستیم و جواب مردم را میدادیم. میگفتند: آخر تو چه میدانی که ما توی چه بدبختی گیر کردهایم. خودت کوچهات آسفالت است، معلوم است که نمیدانی محلهی ما باران آمده، آب همهجا را برداشته.
مهدی حرف نزد. حتی ابرو خم نکرد. رفت پوتین گلی خودش را از پشت میزش برداشت گذاشت جلو چشم آنها، گفت: این هم مدرک من که به همهمان ثابت کند کوچهی ما هم دست کمی از کوچهی شما ندارد.
🔸وقتی مهدی باکری به پشت تریبون رسید، قبل از هیچ اقدامی خم شد و پتوی کهنه سربازی را که به احترام فرمانده زیر پایش انداخته بودند، را برداشت و با وقار و مهارت خاصی آن را تکان داد و خیلی آرام تایَش کرد و به *جای زیر پایش، بر روی تریبون نهاد و آن گاه با لحنی آرام جملهای را گفت که هرگاه و در هر شرایطی به هر کسی نقل کردهام، هم اشک از چشمان من سرازیر میشود و هم اشک مخاطبم*.
او گفت: خاک بر سرت مهدی، آدم شدهای که بیتالمال را به زیر پایت انداختهاند؟
🔸هر روز آفتاب نزده از خانه میرفت بیرون ،
یه روز صدای پایین آمدنش را ار پله ها شنیدم ،
رفتم و جلویش را گرفتم ، گفتم ، آقا مهدی ، شما دیگر عیالواری ، یک کم بیشتر مواظب خودت باش.
گفت ، چه کار کنم ؟ ، مسئولیت بچه های مردم گردنمه .
گفتم ، لااقل توی سنگر فرماندهی بمون.
گفت ، اگر فرمانده نیم خیز راه بره ، نیروها سینه خیز میرند ،
اگر بمونه توی سنگرش که بقیه میرن خونه هاشون.....
ما باید در خط مقدم باشیم، تا دیگران در صحنه بمانند...
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترفندبسیارساده وعالی برای تعمیربرف پاکن ماشین.دانلودش کن وبرای دیگران هم بفرس☝️☝️☝️👌