eitaa logo
کانال #داستان و #طنز حال خوش
4.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
75 فایل
💠 تمام سعی ما در این کانال علاوه بر نشر نکات #دینی و #اخلاقی و مطالب #مناسبتی ، نشاندن لبخندی هر چند کوچک ، بر لبان مبارک شماست. ✅ با بخشهای متنوعی از #خواندنی ها ، #دیدنی ها و #خندیدنی ها
مشاهده در ایتا
دانلود
دختر: مامان من زن این مرد نمی شم! مادر: چرا دخترم؟ مگه این مرد چه عیبی داره؟ دختر: اون به جهنم اعتقاد نداره مامان! مادر: تو با او ازدواج کن من خودم کاری می کنم که جهنم رو از نزدیک ببینه!😂😁🤕 @hal_khosh
💠 👈تخلیه قلب زن رقاص و اشرار ازتصرف با کرامت حضرت آیت الله بیدآبادی(ره) ▪️در كتاب کرامات و حکایات عاشقان خدا جلد اول، آمده است كه 🔹 روزی جمعی از اشرار اصفهان که مرتکب هرگونه خلافی شده بودند،تصمیم می گیرند کار جدیدی و سرگرمی تازه ای برای آن روز خود بسازند. پس از شور و مشورت با یکدیگر،به این فکر می افتند که یک نفر روحانی را پیدا کرده و سر به سر او گذاشته و به اصطلاح خودشان(تفریحی) بکنند! 🔸به همین خاطر در خیابان و کوچه به دنبال یک روحانی می گردند که از قضا چشم آنان به عارف بالله و سالک الی الله مرحوم حضرت آیت الله حاج شیخ محمد بیدآبادی(رضوان الله علیه) می افتد که در حال گذر بودند. 🔹گروه اراذل و اوباش به محض دیدن این عالم گرانقدر نزد ایشان رفته و دست آقا را می بوسند و از ایشان تقاضا می کنند که جهت ایراد خطبه عقد به منزلی در همان حوالی بروند و از تجرد درآورند. 🔸ایشان نگاهی به قیافه شیطان زده آنان نمود و در هیچ کدام اثری از صلاح و سداد نمی بینند ولی با خود می اندیشند که شاید حکمتی در آن کار باشد،به همین دلیل دعوت را قبول نموده و به همراه آنان به یکی از محله های اصفهان می روند. سرانجام به خانه ای می رسند و آنان از ایشان دعوت می کنند که به آن مکان وارد شوند. 🔹به محض ورود ایشان،زنی سربرهنه و با لباس نامناسب و صد قلم آرایش صورت،از اتاق بیرون آمده و خطاب به مرحوم آیت الله بیدآبادی(نور الله قبره)می گوید: به به!حاج آقا خوش آمدی،صفا آوردی!! ایشان متوجه قضایا می شوند و قصد مراجعت می کنند که جمع اوباش جلوی ایشان را گرفته و می گویند:چاره ای نداری جز این که امروز را با ما بگذرانی! 🔸آن عالم سالک در همان زمان متوجه دسیسه آن گروه مزاحم می شوند و به ناچار داخل اتاق می شوند. آن جماعت گمراه به ایشان دستور می دهند که در بالای اتاق بنشینند، و سپس همان زن که در ابتدا به ایشان خوش آمد گفته بود،در حالی که دایره ای یا تنبکی به دست داشته،وارد اتاق می شود و شروع به زدن و رقصیدن نموده و به دور اتاق می چرخد! جماعت اوباش نیز حلقه وار دور تا دور اتاق نشسته و کف می زنند. 🔹زن مزبور،در حال رقص گهگاه به آن عالم ربانی نزدیک شده و در حالی که جسارتی به آن بزرگوار نیز می نماید،این شعر را خطاب به ایشان خوانده و مکرر می گوید: در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را پس از دقایقی که آن گروه گمراه غرق شعف و شادی و سرگرمی خود بودند و ایشان سر به زیر افکنده بودند،ناگهان سر بلند کردند و خطاب به آنان می فرماید: تغییر دادم......... 🔸به محض آن که این دو کلمه از دهان عالم سالک خارج می شود،آن جماعت به طرف ایشان به سجده می افتند و از رفتار و کردار خود عذرخواهی نموده و بر دست و پای آن ولی الهی بوسه می زنند و ایشان نیز حکم توبه بر آنان جاری می نماید. 🔹در ارتباط با این حادثه خود آن بزرگوار فرمودند: در یک لحظه قلب آنان را از تصرف شیطان به سوی خداوند بازگرداندم..... کانال داستان و طنز 🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
💠مراسم دعا و استغاثه به محضر پدر تنها و غریب مان همزمان با ایام ولادت اسوه صبر و استقامت حضرت زینب سلام الله علیها به منظور تعجیل در امر فرج و نابودی صهیونیسم جنایتکار 🔹سخنران: حجة الاسلام الماسی 🔸با نوای: کربلایی علی اقلالی ✅زمان: جمعه ۲ آبان از ساعت ۱۶:۱۵ 👈مکان: خیابان کمال، کوچه شماره ۲۰، مسجد شاه اسدالله آدرس در نشان https://nshn.ir/rbZDHxWxnNTz گروه مسجد شاه اسدالله اصفهان 👇 https://eitaa.com/joinchat/4078568184C7f5b71d3d1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸نهج البلاغه: خطبه۲۲۴ ««به خدا سوگند، برادرم عقيل را ديدم كه به شدّت تهيدست شده و از من درخواست داشت تا يك من از گندم هاى بيت المال را به او ببخشم. كودكانش را ديدم كه از گرسنگى داراى موهاى ژوليده، و رنگشان تيره شده، گويا با نيل رنگ شده بودند. پى در پى مرا ديدار و درخواست خود را تكرار مى كرد، چون به گفته هاى او گوش دادم پنداشت كه دين خود را به او واگذار مى كنم، و به دلخواه او رفتار و از راه و رسم عادلانه خود دست بر مى دارم. روزى آهنى را در آتش گداخته به جسمش نزديك كردم تا او را بيازمايم، پس چونان بيمار از درد فرياد زد و نزديك بود از حرارت آن بسوزد. به او گفتم، اى عقيل، گريه كنندگان بر تو بگريند، از حرارت آهنى مى نالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته است امّا مرا به آتش دوزخى مى خوانى كه خداى جبّارش با خشم خود آن را گداخته است. تو از حرارت ناچيز مى نالى و من از حرارت آتش الهى ننالم.»» @BisimchiMedia کانال داستان و طنز 🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 👈 چه می خورد؟ ▪️پادشاهی از وزیر خدا پرست پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند. . . . اگر تا فردا جوابم را ندهی عزل می شوی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت . وزیر غلامی داشت. غلام وقتی دید حال وزیر خراب است از او پرسید چه شده ؟ وزیر جریان را تعریف کرد. غلام خندید و گفت : ای وزیر جواب این سوال که خیلی راحت است. وزیز با تعجب گفت : یعنی تو جوابش را میدانی؟ گفت : بله که می دانم وزیز گفت : پس بگو خدا چه میخورد؟ غلام گفت : غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟ وزیر گفت : آفرین غلام دانا ، حالا بگو : خدا چه میپوشد؟ غلام گفت : رازها و گناه های بندگانش را وزیر گفت : مرحبا ای غلام و بعد درحالی که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید. غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی. وزیر گفت : چه کاری ؟ غلام گفت : ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم. وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند پادشاه با تعجب از این حال پرسید : ای وزیر ای چه حالیست تو را؟ و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه ! که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر کند. 🌸پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد. در نهایت او غلام را وزیر دست راست خودش کرد. کانال داستان و طنز 🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 ▪️بر سر مزاری نوشته بود: كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير دهم . بعد ها کشورم را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!! کانال داستان و طنز 🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 👈طنز آبادانی یک عرب، یک چینی، یک امریکایی و یک آبادانی توی کافی شاپ داشتند با هم گپ می زدند که عرب گفت : من یک موقعیت بسیار عالی دارم، می خوام بانک جهانی پول رو همین روزها بخرم ! چینی در جواب گفت : من خیلی ثروتمندم و می خوام کمپانی بی او دبلیو رو بخرم ! امریکایی هم برگشت گفت : من یه شاهزاده ثروتمند هستم و میخوام شرکت گوگل و اپل رو بخرم ! سپس همگی با نگاهی طنز آمیز منتظر بودند تا آبادانی صحبت کنه آبادانی قهوه اش رو با متانت خاصی به هم زد! خیلی با حوصله قاشق کوچک رو روی میز گذاشت، کمی قهوه نوشید، یک نگاهی به بقیه انداخت و با آرامی گفت: نه،نمیفروشم….!!! کانال داستان و طنز 🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا