پلیس: چرا دزدیده شدن کارت اعتباری تون رو گزارش ندادید؟
مرد: چون دیدم دزد داشت کمتر از زنم خرج می کرد!
#خندیدنی
😄 @hal_khosh
مراسم دعا و استغاثه به محضر پدر تنها و غریب مان همزمان با ایام شهادت مادر مهربانمان حضرت ام ابیها فاطمة الزهرا سلام الله علیها و به منظور تعجیل در امر فرج و نابودی صهیونیسم جنایتکار
سخنران: حجة الاسلام الماسی
با نوای: کربلایی علی اقلالی
زمان: جمعه ۹ آبان از ساعت ۱۶:۰۰
مکان: خیابان کمال، کوچه شماره ۲۰، مسجد شاه اسدالله
آدرس در نشان
https://nshn.ir/rbZDHxWxnNTz
🟢#داستان
🔹ماجرای جالب دیدار یک کفاش با امام زمان عجل الله تعالی فرجه
🔸سید عبدالکریم کفاش شخصی بود که مورد عنایت ویژه امام زمان عجل الله تعالی فرجه قرار داشت و حضرت دائماً به او سر می زد.
روزی حضرت به حجره کفاشی او تشریف آوردند در حالی که او مشغول کفاشی بود.
پس از دقایقی حضرت فرمودند: «سید عبدالکریم، کفش من نیاز به تعمیر دارد ، برایم پینه می زنی؟»
سید عرض کرد: «آقاجان به صاحب این کفش که مشغول تعمیر آن هستم قول داده ام کفش را برایش حاضر کنم، البته اگر شما امر بفرمائید چون امر شما از هر امری واجب تر است، آن را کنار می گذارم و کفش شما را تعمیر می کنم».
حضرت چیزی نگفتند و سید مشغول کارش شد.
پس از دقایقی مجدداً حضرت فرمودند: «سید عبدالکریم! کفش من نیاز به تعمیر دارد، برایم پینه می زنی!؟»
سید کفشی را که در دست داشت کنار گذاشت، بلند شد و دستانش را دور کمر مبارک حضرت حلقه زد و به مزاح گفت: «قربانت گردم اگر یک بار دیگر بفرمایید "کفش مرا پینه می زنی" داد و فریاد می کنم آی مردم آن امام زمانی که دنبالش می گردید، پیش من است، بیایید زیارتش کنید!»
حضرت لبخند زدند و فرمودند: «خواستیم امتحانت کنیم تا معلوم شود نسبت به قولی که داده ای چقدر مقید هستی.»
🔹منبع:کتاب روزنه هایی از عالم غیب؛ آیت الله سید محسن خرازی
🔵کانال حال خوش👇
https://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
💠#داستان
✅هر راست نشاید گفت
پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد
اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت:
به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.
وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد.
پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.
جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت
🆔 @hal_khosh
🔹اینجوری که داره پیش میره....یه عمل به عمل جراحیا اضافه میشه
با عنوان:عمل جدا کردن دست از موبایل...
کانال داستان و طنز #حال_خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
اگه می خواهید بدونید چاق هستید یا نه از یه بچه بخواید که شکل شما رو بکشه،
اگه شروع به کشیدن دایره کرد بدونید که خطر نزدیکه..
💠#داستان
✅ریزش #گناهان با خواندن #نماز های پنجگانه
ابوعثمان مى گوید: من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد همه برگهایش فرو ریخت.
آنگاه به من گفت: نمى پرسى چرا چنین كردم؟
گفتم: چرا این كار را كردى؟
در پاسخ گفت: یك وقت زیر درختى در محضر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نشسته بودم،
حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهایش فرو ریخت.
سپس فرمود: سلمان! سؤال نكردى چرا این كار را انجام دادم؟
گفتم: منظورتان از این كار چه بود؟
فرمود: وقتى كه مسلمان وضویش را به خوبى گرفت،
سپس #نمازهاى_پنجگانه را بجا آورد، گناهان او فرو مى ریزد، همچنان كه برگهاى این درخت فرو ریخت.
📖بحار، ج ۸۲، ص ۳۱۹
🌸کانال داستان و طنز #حال_خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
💠#داستان
✅برای خدا کارهای کوچک و بزرگ فرقی ندارد.
روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
🔹حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
🔸به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب هم به او بدهید. حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت!
🔹همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند! حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟
کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟
سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
🔸حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم، در یک شب بارانی که درِ رحمت خدا باز بود، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حقّ این باران و رحمتت، مرا حاکم نیشابور کن! و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم، هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟!
🔹یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد. حاکم گفت: این هم قاطر و پالانی که می خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی! فقط می خواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد!
🌸کانال داستان و طنز #حال_خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92