eitaa logo
کانال #داستان و #طنز حال خوش
4.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
75 فایل
💠 تمام سعی ما در این کانال علاوه بر نشر نکات #دینی و #اخلاقی و مطالب #مناسبتی ، نشاندن لبخندی هر چند کوچک ، بر لبان مبارک شماست. ✅ با بخشهای متنوعی از #خواندنی ها ، #دیدنی ها و #خندیدنی ها
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺خاطره ای از همسر شهید نواب صفوی 🔹در یکی از روزهای ماه رمضان بعداز افطار مختصر؛ به آقا گفتم دیگر هیچ چیز امشب برای سحر و افطار فردا نداریم. حتی نان خشک. ️فقط لبخندی زد. این مطلب را چند بار تا وقت استراحت شبانه آقا تکرار کردم. وقت سحر هم آقا برخاست آبی نوشید و گفتم دیدید سحری چیزی نبود؛ افطار هم چیزی نداریم. باز آقا لبخندی زد. بعد نماز صبح گفتم. بعد از نماز ظهر هم گفتم. تا غروب مرتب سر و صدا کردم که هیچی نداریمااااا اذان مغرب را گفتند. آقا نماز مغرب را خواند و بعد فرمودند: امشب سفره افطار نداریم؟ گفتم پس از دیشب تا حالا چه عرض می‌کنم؛ نداریم. نیست. آقا لبخند تلخی زد و فرمود یعنی آب هم در لوله‌های آشپزخانه نیست؟ خندیدم و گفتم : صد البته که هست. رفتم و با عصبانیت سفره‌ای انداختم و بشقاب و قاشق آوردم. پارچ آب را هم گذاشتم جلوی آقا. هنوز لیوان پر نکرده بود. صدای در آمد. طبقه پایین پسر عموی آقا که مراقب ایشان بود رفت سمت در . آمد گفت: حدود ده نفری از قم هستند. آقا فرمود تعارف کن بیایند بالا. همه آمدند. سلام و تحیت و نشستند. آقا فرمود : خانم چیزی بیاورید آقایان روزه خود را باز کنند. من هم گفتم بله آب در لوله‌ها به اندازه کافی هست. رفتم و آوردم. آقا لبخند تلخی زد و به مهمانان تعارف کرد تا روزه خود را باز کنند. در همین هنگام باز صدای در آمد. به آقا یوسف همان پسر عموی آقا گفتم: برو در را باز کن این دفعه حتما از مشهدند. الحمدلله آب در لوله ها هست. فراوان. مرحوم نواب چیزی نگفت. یوسف رفت در را باز کند. وقتی برگشت دیدم با چند قابلمه پر از غذا آمد. گفتم اینا چیه؟ گفت: همسایه بغلی بود؛ ظاهرا امشب افطاری داشته و به علتی مهمانی آنان بهم خورده. گفت بگویم هر چی فکر کردند این همه غذای پخته را چه کنند؛ خانمش گفته چه کسی بهتر از اولاد زهرای مرضیه سلام الله علیها. گفته بدهند خدمت آقا سید که ظاهرا مهمان هم زیاد دارد. آقا یک نگاه به من کرد. خندید و رفت. من شرمنده و شرمسار؛ غذاها را کشیدم و به مهمانان دادم. کارشان که تمام شد، رفتند. آقا به من فرمود، دو نکته: اول این که یک شب سحر و افطار بنا به حکمتی تاخیر شد چقدر سر و صدا کردی؟ دوم وقتی هم نعمت رسید چقدر سکوت کردی؛ از آن سر و صدا خبری نیست؟ بعد فرمود : مشکل خیلی‌ها همینه. نه سکوتشون از سر انصافه، نه سر و صداشون. 🔴وقتِ نداشتن، جیغ می زنند. ♦️وقتِ داشتن، بخل و غفلت @hal_khosh
✍️ 🍃حرکت کور کورانه سعید و رضا تصمیم گرفته بودند جمعه شب را به سینما بروند. جایی را قرار گذاشتند، که از آنجا به بعد را حین گپ زدن های همیشگیشان، تا سینما پیاده روی کنند. در حالی که به سوی سینما می رفتند، سعید بحث را باز کرد و گفت: « عجب مملکت مزخرفی داریما، مردم بدون اینکه درک صحیحی از وضعیت فعلی جامعه داشته باشند، کورکورانه یک جا جمعیتی رو ببینند پشت سرشون حرکت می کنند، طوری هم از موضعشون دفاع می کنند که از باباشون دفاع نمی کنند » رضا آهی کشید و پس از اینکه سری به نشانه تایید صحبت های سعید تکان داد، دنباله صحبت را گرفت و گفت: « اگر مردم درک داشتند الان وضعیت جامعه ما اینطوری نبود، آدم باید چشمش رو باز کنه، اطرافش رو نگاه کنه، بعد ببینه اصلا می خواد به کجا بره، اون موقع قدم برداره … نه اینکه به قول تو کورکورانه پشت سر کسی حرکت کنه …» صحبت های رضا و سعید ادامه داشت تا اینکه ناگهان به بن بست کوچه ای رسیدند. سعید نگاهی خنده آلود به رضا انداخت و گفت: « اینجا سینماست دیگه ما رو آوردی … » رضا گفت: « من آوردم؟ من که داشتم دنبال تو می اومدم »سعید گفت : « من هم که دنبال تو میومدم » کمی @hal_khosh
✍️ 🍃ده برابر پاداش 🔹 دکتر علی حائری شیرازی فرزند مرحوم آیت الله حائری شیرازی می گوید : مدتی بعد از آنکه پدر امامت جمعه را رها کردند، در قم رحل اقامت گزیدند. متاسفانه بعضاً هم تنها بودند! گاه گداری من و بچه ها سری می زدیم ... 🔹 در این ایام، اموراتشان هم نوعاً از سخنرانی هایی که دعوت می شدند می گذشت. پاکت سخنرانی را هم در جیب بالای قبایشان می گذاشتند. من هم به رسم فضولی، بعضاً پاکت را چک می کردم تا ببینم وسعت دخل و خرج به چه میزان است؟ این بار در پاکت فقط یک تراول پنجاهی بود و میبایست تا سخنرانی بعدی با همین مبلغ مدیریت میکردیم..بماند 🔹یک روز صبح گفتند: فردا کمیسیون خبرگان دارم و می خواهم یک حمام اساسی بروم. تو هم میای؟! اول استقبال نکردم ... بعد ادامه دادند، در یکی از کوچه های فرعی گذر خان، یک حمام عمومی قدیمی هست. قبلاً یکبار تنهایی رفتم؛ خوب دَم می شود، دلاک کار بلدی هم دارد. احساس کردم تنهایی سختشان است که بروند؛ پذیرفتم همراهیشان کنم. بقچه ای از حوله، لباس و صابون فله ای با خود بردیم. وقتی وارد شدیم، روی در نوشته بود: «هزینه هر نفر دو هزار و پانصد تومان». پیش قدم شدم و حساب کردم. پدر راست می گفت. آنچنان حمام دم داشت که گویی به سونای بخار رفته ایم. دلاک پیرِ کار بلد هم روی هر نفر قریب نیم ساعت تا سه ربع ساعت وقت می گذاشت! حمام خیلی خیلی خوبی بود. آدم واقعاً احساس سبکی و نشاط میکرد. 🔹 در وقت خارج شدن، دم در به من گفتند انعام دلاک را حساب کردی؟ گفتم نه! گفتند: صدایش کن. پیرمرد را صدا کردم آمد. پدر دست در جیب کرد و همان پاکت تراول پنجاهی را به او داد! او تراول را گرفت، بوسید، بر چشم گذاشت و نگاهی به بالا کرد و رفت. من هاج و واج و متعجب به پدر نگاه می کردم. گفتم زیاد ندادید؟ گفتند : نه! بعد مکث کردند و گفتند: مگر چقدر بود؟ گفتم: پنجاه تومان؛ و این هر آنچه بود که در پاکت داشتید! نگاهی تیز و تند کردند. پنج یا پنجاه؟ پنجاه!! نچ ریزی گفتند و برگشتند بسمت حمام. چند قدم نرفته، توقف کردند، برگشتند نگاهی به بالا کردند، بعد به سمت من آمدند. گفتند: «دیگه امیدوار شده، نمیشه کاریش کرد، بریم» 🔹 وارد گذر خان شدیم به فکر مخارج تا شب بودم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که کسی از حجره ای با لهجه غلیظ اصفهانی بلند داد زد: «حَجا آقا! حجا آقا! خودش را دوان دوان بما رساند و رو به من کرد و گفت: «آقای حائری شیرازی هستند؟» گفتم: بله. گفت: «حاج آقا یه دقه صبر کنید»! رفت و از میز دکان، پاکتی آورد و به پدر داد. پدر با نگاهی تند گفت: «من وجوهات نمی گیرم!» گفت: «وجوهات نیست، نذر است». گفتند: «نذر؟» گفت: «دیروز برای باری که داشتم در گمرک مرز اشکالی پیش آمد. شما همان موقع در شبکه قرآن مشغول صحبت بودید. مال، خراب شدنی بود. نگاهی به بالا کردم که اگر مشکل همین الان حل شود، مبلغی را به شما بدهم. همان موقع، حل شد و شما امروز از این جا رد شدید!!» پدر متبسم شد. رو به من کرد پاکت را بگیر. گرفتم. خداحافظی کردیم و راه افتادیم. 🔹در حین حرکت، آرام در گوشم گفتند: «بشمارش!! » من هم شمردم. ده تا تراول پنجاه هزار تومانی بود. بعد بدون آنکه چیزی بگویم، در گوشم گفتند: «ده تا بود؟!» بعد این آیه را خواندند: «مَن جَاءَ بِالحَسنَةِ فَلَهُ عَشرُ أَمْثَالِهَا» هر کس کار نیکی انجام دهد، ده برابر آن پاداش دارد نگاهی به بالا کردند و گفتند: «خدا بی حساب می دهد. به هرکه اهل حساب و کتاب باشد با نشانه می دهد که بفهمی مال اوست نه دیگری. آنرا در جیبت بگذار تا به اهلش بدهیم» @hal_khosh
مردی خواست دزدکی زن دوم بگیرد. می ره صحبتهایش رو میکنه میگه روز جمعه میام برا عقد. زن اول میفهمه.مرد شب جمعه شامش رو میخوره و میگیره میخوابه، صبح پا میشه بهترین لباسش رو می‌پوشه.بهترین عطرش رو میزنه. تا می خواد بره بیرون، زنش بهش میگه کجا؟ میگه من میخوام برم نماز جمعه،ضمنا دیر میام خـونه!! زنش بهش میگه بیا بشین امروز دوشنبه است. من قرص خواب بهت دادم چهار روزه خوابیدی!!!!! اگه دوباره هوس کنی.قرصی بهت میدم که وقتی پا شدی روز قیامت باشه😂😂😂😂 @hal_khosh
‌اومدم سر یه مسأله ای با خانمم بحث کنم دیدم شام قورمه سبزی یه، فلذا بحث و به فردا شب موکول کردم "ایمان ملکوتی" @twiita @hal_khosh
🌹 دعای خیر الکثیر🌹* 🌷مرحوم علامه فرمودند : شب جمعه مشغول مطالعه بودم ، به این دعا رسیدم ، *بسم الله الرحمن الرحیم ، اَلْحَمْدُ لله مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا اِلی فَنائِها وَ مِنَ الآخِرَه اِلی بَقائِها . اَلْحَمْدُاللهِ عَلی کُلِّ نِعْمَه ، اَسْتَغْفِرُالله مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتُوبُ اِلَیْه ، وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ*   👈🏻بعد یک هفته مجدد خواستم ، آنرا بخوانم ، ک در حالت مکاشفه ندایی شنیدم ، از ملائکه ک ما هنوز از نوشتن ثواب قرائت قبلی فارغ نشده ایم... 📚قصص العلماء، 802 🌹🤲🏻🌹🤲🏻🌹🤲🏻🌹🤲🏻
👈حکایت👉 شخص ثروتمندی خواست بهلول را در بین جمعی به مسخره بگیرد. به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟ بهلول گفت:البته که هست. مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به هم دیگر شبیه است؟ بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یک دیگر است. یکی جیب من و کله ي تو که هردو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هردو پر است. @hal_khosh
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میگن چجوری خبر بد رو به مریضت میگی🤣🤣🤣🤣 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 👈اخلاص 🔸حضرت موسى عليه السلام عرض كرد: خداوندا مى خواهم آن مخلوق را كه خود را خالص براى ياد تو كرده باشد و در طاعتت بى آلايش باشد را ببينم . خطاب رسيد: اى موسى عليه السلام برو در كنار فلان دريا تا به تو نشان بدهم آنكه را مى خواهى . حضرت رفت تا رسيد به كنار دريا ديد درختى در كنار درياست و مرغى بر شاخه اى از آن درخت كه كج شده به طرف دريا نشسته است و مشغول به ذكر خداست . موسى از حال آن مرغ سؤ ال كرد. در جواب گفت : از وقتى كه خدا مرا خلق كرده است در اين شاخه درخت مشغول عبادت و ذكر او هستم و از هر ذكر من هزار ذكر منشعب مى شود. غذاى من لذت ذكر خداست . موسى سؤال نمود: آيا از آنچه در دنيا يافت مى شود آرزو دارى ؟ عرض كرد: آرى ، آرزويم اين است كه يك قطره از آب اين دريا را بياشامم . حضرت موسى تعجب كرد و گفت : اى مرغ ميان منقار تو و آب اين دريا چندان فاصله اى نيست ، چرا منقار را به آب نمى رسانى ؟ عرض كرد: مى ترسم لذت آن آب مرا از لذت ياد خدايم باز دارد. پس موسى از روى تعجب دو دست خود را بر سر زد. 📙کتاب داستان دوستان جلد۵ 🌸قال الامام علي عليه السّلام اخلاص، نهايت و هدف دين است. 📚غررالحکم،ح۱۳۴۰ ‌ ‌ 🟢ريشة اخلاص نااميد شدن از چيزهايي است كه در دست مردمان است 📚غررالحکم،ح۳۹۸ کانال و حال خوش🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕