eitaa logo
کانال #داستان و #طنز حال خوش
4.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
75 فایل
💠 تمام سعی ما در این کانال علاوه بر نشر نکات #دینی و #اخلاقی و مطالب #مناسبتی ، نشاندن لبخندی هر چند کوچک ، بر لبان مبارک شماست. ✅ با بخشهای متنوعی از #خواندنی ها ، #دیدنی ها و #خندیدنی ها
مشاهده در ایتا
دانلود
یه سوال درباره ی ازدواج داشتم !! خرید مودم وای فای با خانواده عروسه یا داماد؟ 🤣 @hal_khosh
دانش آموز : ببخشید خانوم معلم! اجازه هست یک سوال بپرسم؟ معلم : بله گلم بگو دانش آموز : ممکنه کسی رو به خاطر کاری که انجام نداده تنبیه کنن؟ معلم : خیر🤔 دانش آموز : خانوم من مشقامو انجام ندادم 🤣 @hal_khosh
زن حیف نون زنگ میزنه به حیف نون و میگه: بچمون مدادشو قورت داده حیف نون میگه: دارم میام.. زنش میگه: تا اون موقع چیکار کنم؟ حیف نون میگه: بگو با خودکار بنویسه http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
شخصی به استادش گفت : من خیلی نگرانی دارم برای نجات از اونها چکار کنم استاد گفت : فقط ۲ چيز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی: این که ببینی سالمی یا مریضی! اگه سالمی که نگرانی نداره... اگه مریضی ۲ چيز هست که باید نگرانش باشی: این که میمیری یا زنده میمونی! اگه زنده میمونی که نگرانی نداره... اگه میمیری ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی: این که میری بهشت یا جهنم! اگه میری بهشت که نگرانی نداره! اگه میری جهنم.... اونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست!😐 پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره😁 شاد باش...!😂 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
هدایت شده از پروانه های وصال
دقت کنید زن باحجاب محبوبتر و دوست داشتنی تر است.چون در حجاب : متانت ، معصومیت ،نجابت ،خانمیت ، وقار ابهت، سنگینی، غرور ،حیا و... وجود دارد که از مهمترین مصالح و ابزار زیبایی یک زن است .. امام علی (ع): زن درصدف زیباتر است و زیبایی اش را بادوام میکند ... این هم از اسرار پوشش زیبای اسلام کدامیک طعم خانم بودن و مادر بودن برای فرزندان آینده شماست ؟
💠ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ،ﺯﻧﺪﮔﯽﮐﻦ 🔸 ﻗﺒﻞ ﺍﺯﺍﯾﻨﮑﻪﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ؛ﮔﻮﺵﮐﻦ 🔹ﻗﺒﻞ ﺍﺯنوشتن؛ﻓﮑﺮﮐﻦ 🔸ﻗﺒﻞ ﺍﺯﺧﺮﺝکردن ﺩﺭﺁﻣﺪﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ 🔹ﻗﺒﻞ ازﺩﻋﺎکردن،ﺑﺒﺨﺶ 🔸ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺗﻨﻔﺮ؛ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺶ ﮐﻦ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﻭﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ 🍃🌼
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن. بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد. آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم! بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...! 😄 @hal_khosh
روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند. بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی .بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟ بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت. داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد. 😄 @hal_khosh
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم تا قیامت‌ای رضا جان سر ز خاکت بر ندارم منم خاک درت، غلام و نوکرت مران از در مرا، به زهرا مادرت ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌸🌸🌸بانوان فاطمی🌸🌸🌸 دختر علامه طباطبایی می‌گوید: «در اتاقی که کرایه کرده بودیم، در طرفی پدرم برای طلاب تدریس می‌کرد و ما در پشت پرده زندگی می‌کردیم؛ ولی با تمام این مشکلات، زندگی بسیار شادی داشتیم. مادرم مشکلات را از پدرم پنهان می‌کرد و معتقد بود حتی یک ساعت اشتغال ذهن پدرم به مسائل زندگی، برای مادر گناه محسوب خواهد شد و تمامی مشکلات زندگی را از پدر پنهان می‌کردند تا ایشان با خیال آسوده به تحصیل و تدریس بپردازند.» هادی حسین‌خانی، الگوی خانواده اخلاقی‌، ص 6۳ ┄┅═══✼🍃🌺🍃✼═══┅┄
💠 👈جعفر پلنگ و خادمی حضرت علیه السلام راست نژاد روایت می‌کند که زمانی که معاون امداد حرم امام رضا علیه السلام بودم، وظیفه داشتیم، غذا‌های باقیمانده مهمانسرای حضرت را آخر وقت به مناطق ضعیف و حاشیه شهر مشهد برده و بین فقرا توزیع کنیم (معروف به عذای حضرتی). شبی با خادم مسجد آخر بلوار توس، تماس گرفته و به او گفتم: امشب قرار است که فلان مقدار غذای مشخص، به منطقه شما آورده و توزیع کنیم و آماده همکاری با ما باشید. وقتی به آن مسجد رسیدیم، با جمعیت فراوانی که درب مسجد منتظر بودند مواجه شدیم، بطوری که امکان توزیع غذا را بخاطر ازدحام شدید و ترس از تلف شدن تعدادی از مردم، نداشتیم! خادم مسجد را صدا کردیم که چرا اینقدر شلوغ است؟! گفت: حواسم نبود و در بلندگو اعلام کردم: امشب قرار است غذای متبرک از حرم امام رضا علیه السلام بیاورند و اینگونه شلوغ شد و کاری از دستم بر نمی‌آید. تصمیم به برگشت داشتیم که ناگاه در گوشه‌ای کنار دیوار، دختر بچه‌ای کوچک با کفش‌های پلاستیکی، نظرم را به خود جلب کرد و از وضعیت حال و روزش ترحمی به دلم افتاد و همانجا در دلم، از خود امام رضا علیه السلام خواستم: آقا جانخودت راه حلی ارائه بده که بتونیم غذا‌ها را بدون مشکل تقسیم کنیم و این مردم که با امید و احتیاج به اینجا آمدند، دست خالی برنگردند ناگهان انگار هزار نفر درونم فریاد زدند: از خادم محله بپرسم لات این محله کیه؟! از خادم مسجد پرسیدم: لات این محله کیه و با تعجب پرسید برای چی؟ گفتم کارش دارم. گفت: اسمش جعفر پلنگه. گفتم بگو بیاید و از طریق فرزندش جویای او شدند و به او زنگ زدند و گفت که تا بیست دقیقه دیگر، آنجاست. منتظرش ماندیم. جعفر با موتور آپاچی قرمز، شلوار شیش جیب، پیراهن مشکی یقه باز و یک شال لنگی نیز بر گردن، آمد و سلام کرد. گفتم ما از حرم امام رضا علیه السلام امدیم و غذای متبرک آوردیم و نمی‌دانیم چطور تقسیم کنیم که مردم اذیت نشوند و از شما می‌خواهیم در این کار کمک مان کنید. جعفر با کمال میل گفت: نوکر خادم‌های امام رضا علیه السلام هستم وچشم. به بقیه خدام گفتم ماشین غذا را تحویل جعفر بدهید و کمکش کنید تا غذا‌ها را تقسیم کند. جعفر مردم را کنار دیوار به صف کرد و به هر خانواده‌ای بنا به مصلحت و شناختی که خودش به آن‌ها داشت، غذا‌ها را تقسیم کرد و گفتم چهار تا غذا هم به خودش و خانواده اش بدهید. بعد از اتمام کار، به من گفت: آقای راست نژاد شماره تلفنت را به من می‌دهید؟ همکاران با اشاره گفتند این کار را نکن. برای شما دردسر درست می‌کند و….. اما با کمال میل به او شماره را دادم و رفتیم. ابتدای هفته بود که با من تماس گرفت که جعفر پلنگ هستم و کاری با شما دارم و به دفتر کاری ام در حرم آمد! آنجا به من گفت: من هم خادم زوار امام رضا علیه السلام هستم بنده با تعجب گفتم: بله؟ گفت: من هم روز‌های پنج شنبه می‌ایم حرم امام رضا و در صحن‌ها می‌چرخم و مهر‌های اطراف دیوار‌ها را جمع آوری و سرجا‌های شان می‌گذارم و برمی گردم و به همین مقدار خودم را خادم حضرت می‌دانم و اتفاقا همان روز در راه برگشتم به درب مهمانسرا رسیدم و به امام رضا علیه السلام در دلم گفتم: میشه امروز غذای متبرکی از حرمتون برای خواهر بیمارم ببرم؟! وقتی به خادم درب مهمانسرا گفتم با تندی به من گفت: آقا برو کنار بایست و مزاحم نشو! وقتی نا امید شدم و خواستم‌به خانه برگردم، پشت سرم، آن خادم به همکارش گفت مواظبش باشید جیب مردم رو نزند! هنگامی که این را شنیدم به او گفتم: خدایا توبه، من جیب بر نیستم و دلم شکست و تا بست نواب گریه می‌کردم و به امام رضا علیه السلام گفتم دیگر سرکشیکم نمی‌ایم و خداحافظ؛ که ناگهان گوشی ام زنگ خورد که خادم‌های حرم امام رضا علیه السلام در مسجد محله منتظرت هستند وبا ترس و لرز که من جیب بری نکردم و چه زود گزارش دادند و احضارم کردند، پیش شما آمدم. حالا آمده ام بگویم: امام رضا علیه السلام چقدر مهربونه، یک غذا می‌خواستم، ولی به من یک ماشین غذا داد و بجای یکی، چهارتا غذا برای خانواده ام بردم کانال و حال خوش🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕