eitaa logo
کانال #داستان و #طنز حال خوش
4.6هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
75 فایل
💠 تمام سعی ما در این کانال علاوه بر نشر نکات #دینی و #اخلاقی و مطالب #مناسبتی ، نشاندن لبخندی هر چند کوچک ، بر لبان مبارک شماست. ✅ با بخشهای متنوعی از #خواندنی ها ، #دیدنی ها و #خندیدنی ها
مشاهده در ایتا
دانلود
🟢 👈اولين فتح بدست امام حسين علیه السلام جنگ صفين از جنگهاي بزرگي است كه در زمان خلافت علي علیه السلام ، در سال 36 تا 38 هجري بين سپاه علي علیه السلام با سپاه معاويه ، در سرزمين صفين (نواحي شام ) واقع شد. نخستين كاري كه معاويه انجام داد اين بود كه گفت : چون عثمان را تشنه كشتند، آب را بروي سپاه علي علیه السلام ببنديد، همين دستور انجام شد، و سپاه معاويه مركز آب را گرفتند. فرمانده اين كار، ((ابوايوب اعورسلمي )) بود كه قرارگاه خود را در كنار مركز آب قرار داده بود. اين موضوع باعث شد كه آب به سپاه علي علیه السلام نرسيد و تمام شد، و تشنگي بر سپاهيان چيره گشت . مي نويسند: چندين گردان سواره نظام ، از سوي علي علیه السلام به سوي آن مركز رفتند تا آبراه را بگشايند، ولي موفق نشدند و باز گشتند. در اين وقت امام حسين علیه السلام (كه 33 سال داشت ) پدر را اندوهگين يافت و نزد پدر رفت و اجازه خواست كه خود همراه جمعي به ميدان بروند، امام علي علیه السلام اجازه داد. آن بزرگوار همراه جمعي از سواران بسوي قرارگاه ابوايوب روانه شدند، آنچنان عرصه را بر او تنگ كردند، كه ابوايوب و همراهانش ، ناگزير گريختند و شريعه آب بدست امام حسين علیه السلام و همراهانش افتاد، و سپس آن حضرت نزد پدر آمد و جريان را به عرض رساند. و اين نخستين فتحي بود كه در جنگ صفين انجام گرفت . کانال و حال خوش 🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🟢 👈اثر منفي دلبستگي به دنيا روزي حضرت موسي علیه السلام در محلي عبور مي كرد، ديد: ((مردي گريه مي كند و در درگاه خدا مي نالد)). از آنجا گذشت ، و هنگام مراجعت نيز گذارش به همانجا افتاد، و ديد آن مرد، همچنان در درگاه خدا مي نالد و مي گريد، متوجه خدا شد و عرض كرد: يا رب عبدك يبكي من مخافتك : ((پروردگارا بنده تو از خوف تو مي گريد)) (به او توجه فرما). خداوند به موسي علیه السلام وحي كرد و فرمود: ((اي پسر عمران ، اگر او آنقدر بگريد كه مغزش همراه اشكهاي چشمش ، به زمين بريزد، و دستش را آنقدر به سوي آسمان بلند كند كه ساقط شود، او را نمي آمرزم و هو يحب الدنيا: ((چرا كه او دنيا را دوست دارد)) (به دنيا دلبسته است ، و دوستي دنيا را بر دوستي آخرت ترجيح مي دهد). کانال و حال خوش 🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🟢 👈در انتظار بلال حبشي پيامبر صلی الله علیه وآله و سلم با مسلمانان در مسجد بودند، هنگام نماز بود، ولي آن روز بلال حبشي در مسجد ديده نمي شد، تا اذان بگويد، همه در انتظار آمدن او بودند، سرانجام بلال با مقداري تأ خير به مسجد آمد. پيامبر صلی الله علیه وآله و سلم به او فرمود: ((چرا دير آمدي ؟!)). بلال گفت : به سوي مسجد مي آمدم ، از كنار در خانه حضرت زهرا علیه السلام عبور كردم ، ديدم فاطمه زهرا علیه السلام پسرش حسن علیه السلام را (كه كودك بود) به زمين گذاشته ، و كودك گريه مي كرد، و خود حضرت زهرا علیه السلام مشغول دستاس (آسيا كردن گندم يا جو) بود. به آن حضرت عرض كردم : يكي از اين دو كار را به عهده من بگذار، هر كدام را كه دوست داري ، يا نگهداري كودك را يا دستاس را؟ فرمود: ((من نسبت به پسرم ، مهربانتر هستم )). او به نگهداري كودك پرداخت و من به دستاس و آسيا كردن مشغول شدم ، و همين باعث دير آمدن من به مسجد شد. رسول اكرم صلی الله علیه وآله و سلم براي بلال دعا كرد و فرمود: رحمتها رحمك اللّه : نسبت به فاطمه علیه السلام مهرباني كردي ، خداوند به تو مهرباني كند کانال و حال خوش 🔻 http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
یاد اون روزها که باهمدلی و هم فکری کرونا رو شکست می دادیم. 🆔 @hal_khosh
زنه شوهرش رو می بره دکتر... دکتر به زنه می گه: خانم نباید هیچ استرسی به شوهرتون وارد بشه، باید خوب غذا بخوره، هر چی که می خواهد براش فراهم بشه و برای یک سال هیچ بحث و دعوایی سر هیچ موضوعی حتی سر طلا💍 و ماشین🚘 و خونه🏡 هم نباید با هم داشته باشن. توی راه برگشت مرده می پرسه: دکتر چی گفت؟ زنه می گه: هیچی، گفت تو هیچ شانسی برای زنده موندن نداری!!😂😂😂 🆔 @hal_khosh
حیف نون میره دبی تو رستوران میگه : الکباب! کباب براش میارن . میگه : الپیاز! پیاز براش میارن . میگه : البرنج! برنج براش میارن با غرور میگه : چقدر خوبه آدم عربی بلده!! گارسون میگه: اگه من ایرانی نبودن الکوفت هم بهت نمیدادن😂😂😀😀 🆔 @hal_khosh
دختری بود که هرکس به خواستگاریش می آمد رد می کرد تااینکه یک باستان شناس به خواستگاری آمدو او قبول کرد پرسیدن :که چرا همه رارد کردی و فقط باستان شناس را پذیرفتی؟ گفت :چون هرقدر که برعمر من افزوده شود قدر و احترامم نزد او افزونتر می شود. @hal_khosh
مردی روستایی که پسرش به سن ازدواج رسیده بود روزی به زن خود گفت : اگر وضع به این منوال وسختی به همین صورت باشد عاقبت باید خررا بفروشیم و برای پسرمان عروسی بگیریم ازآن به بعدهر وقت که پدر می خواست حرفی بزند پسر حرف اورا قطع می کرد و می گفت : بابا! ازخر بگو! @hal_khosh