💠#داستان
🔹 اعتلای مذهب حق
👈 تشرف مرحوم آیت الله سیدابوالحسن اصفهانی رحمه الله محضر نورانی حضرت امام زمان علیه السلام
مرحوم حضرت آیةالله بهجت رحمه الله فرمودند: «آقا سیدابوالحسن اصفهانی رحمةاللهعلیه برای یکی از علماء سنّی مجلس فاتحه اقامه کرد.
شخصی به ایشان اعتراض میکند که چرا از سهم امام علیهالسّلام اینگونه مجالس را برگذار میکنید.
ایشان به شخص معترض ورقه سبزی را نشان داده بود که بنا بر نقل، به خطّ و امضای حضرت غایب عجّلاللهتعالیفرجهالشریف بود و ایشان هم یقین کرده بود که ورقه از جانب حضرت است که به مرحوم سید اجازه داده بود که: «سهم امام را در آنچه موجب اعتلای مذهب حق است صرف نماید.»
#جمعه
#امام_زمان
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92💕💙💕
توکل برخدایت کن؛
کفایت میکندحتما؛
اگرخالص شوی بااو؛
صدایت میکندحتما"؛
اگربیهوده رنجیدی؛
ازاین دنیای بی رحمی؛
به درگاهش قناعت کن؛
عنایت میکندحتما"؛
دلت درمانده میمیرد؛
اگرغافل شوی ازاو؛
به هروقتی صدایش کن؛
حمایت میکندحتما"؛
خطاگرمیروی گاهی؛
به خلوت توبه کن بااو؛
گناهت ساده میبخشد؛
رهایت میکندحتما"؛
به لطفش شک نکن هرگز
اگردنیاحقیرت کرد؛
تورسم بندگی آموز؛
حمایت میکندحتما"؛
اگرغمگین اگرشادی؛
خدایی راپرستش کن؛
که هردم بهترینهارا
عطایت میکندحتما ....
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صافکارنمونه
#طنز
🆔 @hal_khosh
شخصی گفته:
رفتم بيمارستان وقت دكتر بگيرم ميگه حضوري نميشه، فقط تلفني...
جلوش واستادم زنگ زدم بهش وقت داد برای یک ساعت ديگه😑😂
#طنز
🆔 @hal_khosh
🔶#داستان
▫️مزمزه
واسه طرف مهمون میاد.
موقع غذا میهمون میگه: من سیرم اما یه مزه مزه ای می کنم.
خلاصه با ولع میفته به جون غذا ها !
صاحبخونه یه دفعه داغ میکنه و میگه: بابا چه خبره؟!
از این به بعد فقط برای شام بیا خونه ما و مزه مزه رو بذار واسه خونه خودت!
#طنز
😀 @hal_khosh 😀
🔶#داستان
▫️ساعت
آقای دست و دلباز تصادف می کنه،
وسط خیابون داد می زنه آخ ماشیینم! آخ ماشینم!
آقای پلیس می گه : بدبخت این قدر حرص ماشینو نخور، دست چپت قطع شده!
آقای دست و دلباز دستشو نگاه می کنه، می گه: یا حضرت عباس! ساعتم کو؟
#طنز
😀 @hal_khosh 😀
✍️#داستان
🌸#نعمت_های_خداوند
روزی #حضرت_داود در مناجاتش از خداوند خواست، همنشین او را در بهشت به وی معرفی کند.
از جانب خداوند ندا رسید که: «فردا از دروازه شهر بیرون برو. اولین کسی که با او برخورد نمایی، همنشین تودر بهشت می باشد.»
روز بعد، حضرت داود به اتفاق پسرش «سلیمان» از شهر خارج شد.
پیرمردی را دید که پشته هیزمی از کوه پائین آورده تا بفروشد.
پیرمرد که «می» نام داشت، کنار دروازه فریاد زد: «کیست که هیزم بخواهد؟»
یک نفر پیدا شد و هیزمش را خرید.
حضرت داود پیش او رفت و سلام کرد و گفت: «آیا ممکن است، امروز ما را مهمان کنی ؟»
پیرمرد پاسخ داد: «مهمان حبیب خداست، بفرمائید. »
سپس پیرمرد با پولی که از فروش هیزم بدست آورده بود، مقداری گندم خرید.
وقتی آنها به خانه رسیدند، پیرمرد گندم را آرد کرد و سه عدد نان پخت و نان ها را جلوی مهمانانش گذاشت.
وقتی شروع به خوردن کردند، پیرمرد، هر لقمه ای را که به دهان می برد، ابتدا «بسم الله» و در انتها «الحمد لله» می گفت.
وقتی ناهار مختصر آنها به پایان رسید، دستش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا،
هیزمی را که فروختم، درختش را تو کاشتی.
آن را توخشک کردی،
نیروی کندن هیزم را توبه من دادی.
مشتری را تو فرستادی که هیزم ها را بخرد
و گندمی را که خوردیم، بذرش را تو کاشتی.
وسایل آرد کردن و نان پختن را نیز توبه من دادی.
در برابر این همه نعمت من چه کرده ام؟
پیرمرد این حرف ها را می زد و گریه می کرد.
حضرت داود علیه السلام نگاه معنی داری به پسرش کرد، یعنی همین است علت این که او با پیامبران محشور می شود.
📕سرای دیگر.(شهید دستغیب رحمه الله ) صفحه 446
لطفا با ما همراه شوید 🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
🔶#داستان
طرف از راننده تاکسی می پرسه تا فلان خیابون چند کرایه می گیری ؟ راننده می گه خودت و خانمت دو هزار تومن بچه هات هم هیچی ! یارو به بچه هاش می گه :« پس شما با این آقا برید من و مامان پیاده میاییم!!! »
#طنز
😀 @hal_khosh 😀
💠 #داستان
👈لباس پرزرق و برق
سال نهم هجرت بود، هيئتي از مسيحيان نجران به مدينه آمده تا با پيامبر صلی الله علیه وآله و سلم ملاقات نمايند و درباره دين اسلام به بحث و بررسي بپردازند.
آنان در حالي كه لباسهاي بلند و زيباي ابريشمي پوشيده بودند، و انگشترهاي گران قيمت در دست داشتند، به حضور آن حضرت رسيدند و سلام كردند، ولي پيامبر صلی الله علیه وآله و سلم جواب سلام آنها را نداد، و از آنها روي گردانيد و هيچ گونه با آنها سخن نگفت .
آنها سخت ناراحت شدند، و حيران ماندند و سرانجام اين جريان را با علي علیه السلام در ميان گذاردند، آن حضرت فرمود: ((فكر مي كنم اين لباسهاي پرزرق و برق شما باعث شده كه پيامبر (صلي اللّه علیه السلام با شما اين گونه برخورد كند.
آنها لباس ساده پوشيده و انگشترها را از دستشان خارج كردند، و به حضور پيامبر صلی الله علیه وآله و سلم رسيدند، و سلام كردند،
اين بار آن حضرت جواب سلام آنها را داد، و با خوشروئي با آنها سخن گفت ، سپس فرمود:
والذي بعثني بالحق لقد آتوني المرة الاولي وان ابليس معهم .
: ((سوگند به خدائي كه مرا به حق فرستاد، نخستين بار كه اينها نزد من آمدند، ديدم شيطان نيز همراه آنها است ))
#خواندنی
کانال #داستان و #طنز حال خوش 🔻
http://eitaa.com/joinchat/206700555C6ffd205a92
🔶#داستان
▫️تشریف
خسیسه میره مسافرت. بچه هاش میگن بابا برامون از سفر چی آوردی؟ میگه تشریف
#طنز
😀 @hal_khosh 😀
💠#دوستی / #پندیات
خرّم آن رادی که کوشد از برای دوستی
پیشه سازد شیوه عزّت فزای دوستی
ریخت گر طرح محبّت با کسی از جان و دل
جهد بنماید مدام اندر بقای دوستی
دست لطف و مرحمت بر چهره مردم کشد
دائماً دارد براه مهر پای دوستی
هرکسی باشد مطیع نیکمردان جهان
دشمنی هرگز نخواهد کرد جای دوستی
دیگرت هرگز نباشد کینه ای از کس بدل
گر که باشد گوش جانت بر نوای دوستی
با عناد و دشمنیّ و ظلم و کین یگانه است
هر دلی باشد بعالم آشنای دوستی
«اشتری» گر پشت پا از دشمنان خوردیم ما
میکنیم از جان تحمّل، جان فدای دوستی
. 🆔 @hal_khosh