240.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترااااا از امشب میخوایم یه داستان عاشقاانه دنباله دار جدیدو شروع کنیم 😌🦦
موافقین؟!!!
هَم کَلام🕊️
دخترااااا از امشب میخوایم یه داستان عاشقاانه دنباله دار جدیدو شروع کنیم 😌🦦 موافقین؟!!!
حق با توعه ولی انتشارات اجازه نداد بقیشو بذاریم💔
این یکی رو ولی تا آخرش می ریم 😌✨
آزادی ِ ممنوع
پارت اول
فکرش را هم نمیکردم داخل
زندان عشق طاهر رهایم نکند.
طاهر جوان بلند بالا و رعناقامتی که به راحتی دل هر دختری را میبرد .با موهای خرمایی رنگ و چشمانی که عطر قهوه صبحگاهی از آن تراوش میکرد .
در همان نگاه اول معلوم بود ، ایرانی ست.
چیزی که مرا گرفتار مغناطیس این جوان کرده بود و به سوی طاهر میکشید از جنس ماده نبود. از جنس چیزی بود که آن ایام نمیدانستم نامش چیست ، اکنون که در این سلول سیمانی سرد با این دیوارهای سفید بی احساسش ، تنها و بی کس
اسیر شده ام معنایش را خوب میفهمم...
صدای پای نگهبان ، توی راهروی آجری
می پیچید . هر قدمش مثل یک ثانیه شمار . چشمم به سفیدی دیوار یخ زده ی روبرو بود ، سفیدی رنگ پریده ی دیوار همچون دالانی از مرگ مرا به درون خود میکشید .
در آن تنهایی وحشت زا و دلهره آور ، برای یک دختر غریب و بی کس ، فقط یک امید بود که همچون قلابی مرا از رها شدن در این دالان نجات میداد .
صدای پا نزدیک تر میشد . در آن سکوت ِ تنهایی ، لحظات کِش میآمد . در سلول یک باره باز شد .
نگهبان گفت : ملاقاتی داری.
با خودم گفتم :چه کسی ممکن است
به دیدنم بیاید ؟
خود را به سمت میز فلزی کشیدم ، دستانم میلرزید.
انتظار هر چهره ای را داشتم جز او : طاهر ؟
او اینجا چه میکرد ؟
همان کتاب همیشگی در دستش بود .
برگه ای از لایه کتاب درآورد و به دستم داد ...
(پایان پارت اول)
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
آزادی ِ ممنوع
پارت دوم
دو سال پیش بود که با کلی تلاش و پیگیری توانستم اپلای دانشگاه سوربون
را دریافت کنم.چمدان را بستم .
مادر با همان نگرانی های مخصوص به خودش، ایستاده ، به در تکیه داده بود و پدر کنار پنجره داشت سیگار میکشید .
از همان سیگار هایی که هر بار میگفت آخرین شان است .
در فرودگاه خداحافظی تلخی داشتیم ، هیچ کدام موافق رفتنم نبودند .
هواپیمای ایر فرانس که بر زمین نشست خبر نداشتم این سرزمین غریب ِ بیگانه ، چه خوابهایی برایم دیده است .
آن روز ها پاریس عروس شهرها
برایم مثل کارت پستالی زنده بود.
خیابان های سنگفرش ، کافه های دودی ، خیابان عاشقانه ی شانزلیزه و صدای ویولون دوره گردها و باد پاییزی خیابان سن میشل که موهایم را به هم میریخت و چقدر از این آزادی و رهایی لذت میبردم.
فکر میکردم ، دارم به رویاهایم میرسم ولی رویاها، بعضی وقت ها ، آدم را در یک سلول سفید بیدار می کنند .
دانشگاه سوربن با آن طاق های بلندِ گوتیک اش ، برایم مانند معبدی بود که قرار بود آدم جدیدی شوم .
ولی این آدم همان قبلی بود ، اما با پوسته ای جدید.
به محض رسیدن برای گرفتنِ پانسیون به بخش اداری دانشجویان ِخارجی ِ دانشگاه ، اقدام کردم .
با توجه به میزان پولی که برای اقامت داشتم ، میتوانستم پانسیونی در روستای نورماندی بگیرم.
روستای نورماندی دوساعت تا پاریس فاصله داشت .جایی اصیل و بکر بود برای یک دانشجوی ادبیات .
کسی که به دنبال سواحل رویایی و خانه های چوبی میگردد برای الهام گرفتن .
پانسیون متعلق به پیرزن مهربانی به نام مادام راشل بود .
( پایان پارت دوم )
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار