eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
هَم کَلام🕊️
دخترااااا از امشب میخوایم یه داستان عاشقاانه دنباله دار جدیدو شروع کنیم 😌🦦 موافقین؟!!!
حق با توعه ولی انتشارات اجازه نداد بقیشو بذاریم💔 این یکی رو ولی تا آخرش می ریم 😌✨
آزادی ِ ممنوع پارت اول فکرش را هم نمی‌کردم داخل زندان عشق طاهر رهایم نکند. طاهر جوان بلند بالا و رعناقامتی که به راحتی دل هر دختری را می‌برد .با موهای خرمایی رنگ و چشمانی که عطر قهوه صبحگاهی از آن تراوش می‌کرد . در همان نگاه اول معلوم بود ، ایرانی ست. چیزی که مرا گرفتار مغناطیس این جوان کرده بود و به سوی طاهر میکشید از جنس ماده نبود. از جنس چیزی بود که آن ایام نمی‌دانستم نامش چیست ، اکنون که در این سلول سیمانی سرد با این دیوارهای سفید بی احساسش ، تنها و بی کس اسیر شده ام معنایش را خوب می‌فهمم... صدای پای نگهبان ، توی راهروی آجری می پیچید . هر قدمش مثل یک ثانیه شمار . چشمم به سفیدی دیوار یخ زده ی روبرو بود ، سفیدی رنگ پریده ی دیوار همچون دالانی از مرگ مرا به درون خود می‌کشید . در آن تنهایی وحشت زا و دلهره آور ، برای یک دختر غریب و بی کس ، فقط یک امید بود که همچون قلابی مرا از رها شدن در این دالان نجات می‌داد . صدای پا نزدیک تر میشد . در آن سکوت ِ تنهایی ، لحظات کِش می‌آمد . در سلول یک باره باز شد . نگهبان گفت : ملاقاتی داری. با خودم گفتم :چه کسی ممکن است به دیدنم بیاید ؟ خود را به سمت میز فلزی کشیدم ، دستانم می‌لرزید. انتظار هر چهره ای را داشتم جز او : طاهر ؟ او اینجا چه می‌کرد ؟ همان کتاب همیشگی در دستش بود . برگه ای از لایه کتاب درآورد و به دستم داد ... (پایان پارت اول)
باشه زیبا گل روی ماهت امشبو دو تا میذارم 🙆🏻‍♀️🎀
آزادی ِ ممنوع پارت دوم دو سال پیش بود که با کلی تلاش و پیگیری توانستم اپلای دانشگاه سوربون را دریافت کنم.چمدان را بستم . مادر با همان نگرانی های مخصوص به خودش، ایستاده ، به در تکیه داده بود و پدر کنار پنجره داشت سیگار می‌کشید . از همان سیگار هایی که هر بار می‌گفت آخرین شان است . در فرودگاه خداحافظی تلخی داشتیم ، هیچ کدام موافق رفتنم نبودند . هواپیمای ایر فرانس که بر زمین نشست خبر نداشتم این سرزمین غریب ِ بیگانه ، چه خواب‌هایی برایم دیده است . آن روز ها پاریس عروس شهرها برایم مثل کارت پستالی زنده بود. خیابان های سنگفرش ، کافه های دودی ، خیابان عاشقانه ی شانزلیزه و صدای ویولون دوره گردها و باد پاییزی خیابان سن میشل که موهایم را به هم می‌ریخت و چقدر از این آزادی و رهایی لذت می‌بردم. فکر میکردم ، دارم به رویاهایم میرسم ولی رویاها، بعضی وقت ها ، آدم را در یک سلول سفید بیدار می کنند . دانشگاه سوربن با آن طاق های بلندِ گوتیک اش ، برایم مانند معبدی بود که قرار بود آدم جدیدی شوم . ولی این آدم همان قبلی بود ، اما با پوسته ای جدید. به محض رسیدن برای گرفتنِ پانسیون به بخش اداری دانشجویان ِخارجی ِ دانشگاه ، اقدام کردم . با توجه به میزان پولی که برای اقامت داشتم ، می‌توانستم پانسیونی در روستای نورماندی بگیرم. روستای نورماندی دوساعت تا پاریس فاصله داشت .جایی اصیل و بکر بود برای یک دانشجوی ادبیات . کسی که به دنبال سواحل رویایی و خانه های چوبی میگردد برای الهام گرفتن . پانسیون متعلق به پیرزن مهربانی به نام مادام راشل بود . ( پایان پارت دوم )
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
955.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه ی راه قرار نیس از اولش روشن باشه:)) 🕊|@ham_kalam
😕