آزادی ِ ممنوع
پارت چهارم
پانسیون مادام راشل. حدود دوساعت با
پاریس و محله ی لاتن که دانشگاه در آن
قرار داشت , فاصله داشت . مادام هرروز
صبح گربه ی پشمالویش را بر میداشت و
اطراف خانه رهایش میکرد تا برای خودش بچرخد .
و برای صبحانه شیر قهوه با کروسان تازه
درست میکرد و هرکسی که سحرخیز تر
بود این صبحانه ی جذاب در ازای چند
فرانک به او میرسید .
آن روز به اندازه یک دو لیوان بزرگ شیر
قهوه در فلاسکم ریختم و یک کروسان
خریدم .
میخواستم تا قبل از شروع کلاس ، در
ساحل نورماندی پیاده روی کنم و به طاهر
و حرفهایش فکر کنم.
به خودم گفتم : لیلی ! تو همیشه میگفتی
عشق یعنی آزادی و نه اسارت . پس چرا
اینطور گرفتار شدی ؟
و انگار لیلی جوابم را میداد : نه من گرفتار
نشدم. فقط دوست دارم بیشتر راجع بهش بدونم.
طاهر به گونه ای بود که نمیتوانستم به
او فکر نکنم ، مرموز ، مهربان ، جدی ،
ساده و... بسیار حرمت نگه میداشت .
به پانسیون که برگشتم مادام راشل را
دیدم ،روی صندلی اش ، در محوطه ی
پانسیون لم داده بود . گربه ی پشمالو
مشکی رنگ روی پایش نشسته بود و او
را لیس میزد .
مادام صدایم زد : لیلی! تو دختر خوبی
هستی مواظب باش کسی ازت سو ٔ
استفاده نکنه !
حرفهایش برایم تلنگری بود . نکند طاهر برایم دامی پهن کرده ؟
طاهر از تنهایی من استفاده میکرد ، یا
میخواست مرا نجات دهد ؟ اصلا از چی
نجاتم دهد مگر من گم شده بودم ؟
در این افکار بودم و آماده ی رفتن به
دانشگاه که پیامکی آمد.
از شماره ای ناشناس بود :
«امروز عصر ساعت ۱۷ ، کافه ی سارتر ،
بلوار سن ژرمن ، بیا تا چیزی بهت بگم که
دیگه هیچ وقت ازش فرار نکنی...طاهر »
قلبم ایستاد .
کافه سارتر ؟ همون جایی که این چند
وقته دلم میخواست یکی پیدا بشه و باهم
قهوه بخوریم؟
طاهر از کجا میدانست؟
چرا انگار سالهاست که مرا میشناسد ؟
پایان پارت چهارم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطوری به ترسمون
از قضاوت شدن غلبه کنیم؟!🫢☁🩰
#اضطراب_اجتماعی
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت پنجم
آرام و قرار نداشتم که ساعت ۵ عصر شود.
از ساعت ۳ شروع کردم به لباس پوشیدن
شومیز پاستیلی رنگ با کرواتی که روی آن
سوار بود به همراه شلوار جین .
نمیدانستم طاهر از چه مدل
دخترهایی خوشش میآید.
ولی با توجه به شناخت مختصری که راجع
به او پیدا کرده بودم میدانستم هر قدر که
خودم باشم نگاه بهتری نسبت به من
خواهد داشت.
این گونه حداقل
میتوانستم مورد رضایت خودم باشم.
همیشه از اینکه برای پذیرفته شدن توسط
پسرها بخواهم لباسی بپوشم یا آرایشی
داشته باشم متنفر بودم بالاخره غرور
داشتم و عزت نفس .
پنکیک را برداشتم چند باری روی صورتم
زدم بوی شکوفههای نارنج میداد . ماتیک
صورتی رنگم را به آرامی روی لبها زدم.
موهایم را از پشت بافتم و همان طره
بافته شده را روی شانه چپ انداختم،
برای اینکه چهره دخترانهتری پیدا کنم.
هرچند در دل میدانستم شاید هیچ
کدام از اینها برای طاهر اهمیتی ندارند .
به کافه سارتر رسیدم جای دارک و دنجی بود. بیشتر دانشجوهایی که ژست
روشنفکری داشتند و با هم مباحثههای
ادبی میکردند به اینجا میآمدند.
بوی نم و چوب نیمکتها آدم
را به اعماق جنگل میبرد.
سر چرخاندم
، چشمانم بیتاب دیدار طاهر شده بود.
دستش را برایم تکان داد او را دیدم
لبخند میزد لبخندی وصف ناشدنی .
همان کتاب همیشگی روبرویش باز بود
کنجکاو بودم بدانم چیست . سرکی کشیدم
قبل از بسته شدن نگاهی بیندازم ولی زود
آن را بست، از جلدش هم چیزی مشخص
نبود.
محبتی عجیب در دل هر دوی ما نقش
بسته بود .هر دو میدانستیم دیگری نیز
چنین است ولی انگار هر دو از گرفتار
شدن میترسیدیم .
انگار نیرویی ماورایی ما
را مقابل هم در این لحظه قرار داده بود .
سر صحبت را من باز کردم : برای چی اینجا
رو انتخاب کردی؟ گفت: چند باری زیر
نظرت داشتم وقتی از کنار کافه سارتر رد
میشدی نگاه ویژهای بهش میانداختی.
پرسیدم : برای چی اون پیام رو بهم دادی.
گفت : « اولین باری که تو رو دیدم ، در
واقع نگاهت رو دیدم ، بهتر بگم : خودم
رو دیدم.
توی نگاهت طاهر چند
سال پیش رو دیدم .
حدود دو سه سال پیش من
دنبال چیزی بودم که تو الان دنبالشی .»
با خنده و حالتی از تعجب گفتم: ببخشید !
من دنبال چیزی نیستم !
با اطمینان گفت: مطمئنی ؟
چیزی رو گم نکردی؟
تمام نورونهای مغزم فعال شدند:
چه چیزی رو گم کرده بودم که طاهر
میدانست ولی من نه ؟ !
برای یک لحظه ، تصویری مات از گذشته ، از ذهنم به سرعت عبور کرد و رفت .
خیلی سریع بود ، نتوانستم آن خاطره
و آن صحنه را به خاطر آورم .
احساس کردم چقدر چهره ی
طاهر برایم آشناست ...
(پایان پارت پنجم)
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این نُه تا رو حذف کن‼️🦥
#دیسیپلین
🕊|@ ham_kalam