eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطوری به ترسمون از قضاوت شدن غلبه کنیم؟!🫢☁🩰 🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع پارت پنجم آرام و قرار نداشتم که ساعت ۵ عصر شود. از ساعت ۳ شروع کردم به لباس پوشیدن شومیز پاستیلی رنگ با کرواتی که روی آن سوار بود به همراه شلوار جین . نمی‌دانستم طاهر از چه مدل دخترهایی خوشش می‌آید. ولی با توجه به شناخت مختصری که راجع به او پیدا کرده بودم می‌دانستم هر قدر که خودم باشم نگاه بهتری نسبت به من خواهد داشت. این گونه حداقل میتوانستم مورد رضایت خودم باشم. همیشه از اینکه برای پذیرفته شدن توسط پسرها بخواهم لباسی بپوشم یا آرایشی داشته باشم متنفر بودم بالاخره غرور داشتم و عزت نفس . پنکیک را برداشتم چند باری روی صورتم زدم بوی شکوفه‌های نارنج می‌داد . ماتیک صورتی رنگم را به آرامی روی لب‌ها زدم. موهایم را از پشت بافتم و همان طره بافته شده را روی شانه چپ انداختم، برای اینکه چهره دخترانه‌تری پیدا کنم. هرچند در دل می‌دانستم شاید هیچ کدام از این‌ها برای طاهر اهمیتی ندارند . به کافه سارتر رسیدم جای دارک و دنجی بود. بیشتر دانشجوهایی که ژست روشنفکری داشتند و با هم مباحثه‌های ادبی می‌کردند به اینجا می‌آمدند. بوی نم و چوب نیمکت‌ها آدم را‌ به اعماق جنگل می‌برد. سر چرخاندم ، چشمانم بی‌تاب دیدار طاهر شده بود. دستش را برایم تکان داد او را دیدم لبخند می‌زد لبخندی وصف ناشدنی . همان کتاب همیشگی روبرویش باز بود کنجکاو بودم بدانم چیست . سرکی کشیدم قبل از بسته شدن نگاهی بیندازم ولی زود آن را بست، از جلدش هم چیزی مشخص نبود. محبتی عجیب در دل هر دوی ما نقش بسته بود .هر دو می‌دانستیم دیگری نیز چنین است ولی انگار هر دو از گرفتار شدن می‌ترسیدیم . انگار نیرویی ماورایی ما را مقابل هم در این لحظه قرار داده بود . سر صحبت را من باز کردم : برای چی اینجا رو انتخاب کردی؟ گفت: چند باری زیر نظرت داشتم وقتی از کنار کافه سارتر رد می‌شدی نگاه ویژه‌ای بهش می‌انداختی. پرسیدم : برای چی اون پیام رو بهم دادی. گفت : « اولین باری که تو رو دیدم ، در واقع نگاهت رو دیدم ، بهتر بگم : خودم رو دیدم. توی نگاهت طاهر چند سال پیش رو دیدم . حدود دو سه سال پیش من دنبال چیزی بودم که تو الان دنبالشی .» با خنده و حالتی از تعجب گفتم: ببخشید ! من دنبال چیزی نیستم ! با اطمینان گفت: مطمئنی ؟ چیزی رو گم نکردی؟ تمام نورون‌های مغزم فعال شدند: چه چیزی رو گم کرده بودم که طاهر می‌دانست ولی من نه ؟ ! برای یک لحظه ، تصویری مات از گذشته ، از ذهنم به سرعت عبور کرد و رفت . خیلی سریع بود ، نتوانستم آن خاطره و آن صحنه را به خاطر آورم . احساس کردم چقدر چهره ی طاهر برایم آشناست ... (پایان پارت پنجم)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این نُه تا رو حذف کن‼️🦥 🕊|@ ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عزیزم این مطلب برات مفیده کلا مطالب کانال کلبه خیلی توی این زمینه ها عالی هستن 🎀☁
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا