13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهتر از این نمیشد گفت😁🥱
#نکته_درسی
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت ششم
شیفته ی شخصیت او شده بودم.
هراز گاهی با دلم خلوت میکردم .
در میان هیاهوی میدان شارل دو گل
به او می اندیشیدم.
انگار مرا با خود میبرد به
ژرف ترین نقاط تاریک و مبهم وجودم.
کمکم میکرد خود را بهتر
بشناسم و همین طور او را .
غیر از خودش که بسیار شخصیت مرموزی
بود، کتابش نیز کنجکاوی ام را دو چندان
می کرد.
سوار قطار نورماندی شدم
داخل واگن مادام راشل را دیدم:
- من(با تعجب ) :
بونژوق مادام چه تصادفی!
- مادام راشل (صورتش گل انداخت )
: اوه بونژوق لی لی !
مادام آمده بود از شهر خرید کند . کنارش
نشستم . پیرزن مهربانی بود اما از آن مدل
های ورّاجش
منتظر بود هر کسی را گوشه ای تنها
گیر بیندازد تا از زندگی کسالت بارش با
شوهرهای متوفی اش ، صحبت کند .
دستش را روی دستم گذاشت و گفت
« لیلی احساس میکنم افسرده ایی؟
میدونی این جور مواقع همه به دخترای
افسرده ،دوست پسر تجویز میکنن ،
نمیدونم جواب میده یانه ، ولی
میدونی دختر جون ،دکتر راشل
چی تجویز میکنه؟»
- با بی حوصلگی پرسیدم: چی؟
- (با ذوق ) گفت : باله
- به قد و اندام کشیده ات هم میاد .
بیراه نمیگفت ، پیشنهاد خوبی بود ، فال
بود و تماشا ، زمانم هم پُر میشد و کمتر
به طاهر فکر میکردم.
به موسسه ی « بالرین دانس دو پقی »
رفتم ( رقص باله ی پاریس ) وثبت نام
کردم.
صبح ها به دانشگاه میرفتم و عصرها به
کلاس باله .
هرچه بیشتر تلاش میکردم که به طاهر
فکر نکنم ، کمتر موفق میشدم .
در کلاس باله مثل دیوانه ها
دور خود میچرخیدم.
میچرخیدم و میچرخیدم... تاشاید در این
چرخشها ذهنم لحظهای از خیال او رها
شود ولی نمیشد.
یک هفته ای سعی کردم سراغش را نگیرم
، کلاس های دانشگاه را یکی در میان
میرفتم، تا با او رودر رو نشوم.
حضورمان گویا برای هم سنگین شده
بود .هرروز که میگذشت علاقه ام به او
بیشتر میشد ولی ترس زیاد و غرورم اجازه
نمیداد کاری انجام دهم.
در بلوارهای سبزگون و رویایی دانشگاه
سوربن در حال قدم زدن بودم ،ناگهان
طاهر را در مقابل خود دیدم :
زیبا و سروقامت، موهای خرمایی رنگ
مجعدش را ژل زده بود و بوی بینظیر
ادکلنش که ترکیب رایحهی چوپ صندل و
مرکبات بود ،مشامم را پُر کرد .
خیلی به ظاهر و زیبایی اش میرسید .
کتابش را در دستش ندیدم ،با تاْنه گفتم :
چه عجب کتابت دستت نیست!
با خجالت دستی به موهایش کشید و
گفت: بعله ، مثه اینکه کتابم توجهت رو
جلب کرده!
با لحنی سنگین گفتم : دیرم شده باید
جایی برم.چهره اش وا رفت ، گفت:
احساس میکنم ازم ناراحتی.
در دلم خوشحال شدم که حداقل ناراحتی
ام را متوجه شده ، بقیه دوستانم را
میدیدم که چگونه اوقات با دوست پسر و
یا عشق شان میگذرانند ، مدام به کافه و
رستوران و تئاتر میروند. ولی حتی حرفی
عاشقانه هم میان ما رد و بدل نشده بود ،
هرچند هر دو دل در گروی هم داشتیم.
طاهر - (مکث کرد نگاهش به زمین بود،
آرام سرش را بالا آورد ) : منو یادت نمیاد ؟
سه سال پیش ، تهران ، خیابون کریمخان
زند؟ اون کتابی که دنبالشی رو تو بهم
هدیه دادی...
پایان پارت ششم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من همییشه خوشحالم:))))
میدونی چَرااااا؟! 🙃
#حال_خوب🌱
🕊|@ham_kalam
آزادی ٍ ممنوع
پارت هفتم
اوضاع بهتر شده بود.
مادام راشل هم حتی این
موضوع را فهمیده بود.
رابطهی من و طاهر کم کم داشت شکل
منسجم تری به خود میگرفت. تا
اینکه ....رافائل وارد کلاس ما شد.
دانشجوی ترم بالایی که درس تاریخ
ادبیات قرن بیست با موسیو برگسون را
هنوز پاس نکرده بود.
رافائل دو سن لوران ،پسری چهارشانه با
موهای بلوندی که همیشه پشت سر گوجه ای میبست .
خودش میگفت ، نوه ی ایو سن لوران
بزرگ است ، صاحب برند YSL .
از سر و وضع برند پوشش پیدا بود
، ظاهراً دروغ نمیگفت.
استاد برگسون مشغول درس دادن بود که
رافائل باتبختری خاص وارد کلاس شد .
استاد برگسون( با تأسف سری تکان داد ):
بفرمایید آقای لوران ،خوشحالم دوباره
همدیگه رو میبینیم!
رافائل که از لحظه ی ورودش ،دخترهای
کلاس را دچار اسپاسم عضلانی کرده بود و
همشان شروع کرده بودند به نقشه
کشیدن که چگونه این گلدن فیش را به
تور بیندازند ، سری چرخاند و آمد کنار من
نشست .
حضورش برام جذاب بود ولی نگرانم میکرد.
من هم دقیقا مثل بقیه ی دخترها شده بودم .
اسمم را پرسید (با اعتماد به نفس خاصی
گفت) : لیلی مثه شخصیت لیلی و مجنون
فردوسی ؟
- (خنده ام گرفت ): براوو (bravo )رافائل!
آفرین ! خوب ادبیات ایران رو بلدی . البته
لیلی و مجنون مال نظامیه !
رافائل - (با خنده ایی وقیحانه ):
از دخترای ایرانی خوشم میاد.
از دانشگاه که داشتم خارج میشدم ، یک
بنز ارغوانی رنگ مدل ۲۰۲۵ کنارم ترمز
کرد ، خودش بود.
برق بنز ، روی طاهر و
حرفهایش در ذهنم سایه انداخت
.
شده بودم دختر خوش شانس کلاس ، تنها
کسی که توجه این پسر فرانسوی را جلب
کرده بود .
اولش تصور کردم مرا تا پانسیون میرساند
ولی دم ایستگاه قطار پاریس ـ نورماندی
پیاده ام کرد.
به محض پیاده شدن انگار تازه خون به
مغزم رسید ، تصویر معصوم طاهر با آن
نگاههای نافذ مرا به خود آورد .دچار عذاب
وجدان شدم .
مکالمه ی منطق و احساس در وجودم به پا شده بود : انگار در ذهنم طاهر و رافائل
باهم دوئل میکردند.
لیلی - گوشی را برداشتم : اون روز منظورت
چی بود گفتی چیزی رو گم کردم ؟ و اون
کتابی که گفتی من بهت هدیه دادم ؟
چرا گفتی طاهر ِ چند سال پیش رو در من دیدی؟؟؟؟؟؟
این پیام را برای طاهر فرستادم . گوشی را
محکم در دستم میفشردم و مدام صفحه
اش را روشن میکردم و منتظر جواب طاهر
بودم.
یک ساعتی طول کشید تا جوابم را بدهد.
(طاهر) نوشت : حوصله داری یه کم باهم حرف بزنیم ؟
پایان پارت هفتم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam