7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخیمون گنگش بالاس 😌🎀
#قرطی_طور
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت هشتم
پتوهای زندان نازک و سبک بودند. برای گرم
شدن تا آنجا که میتوانستم مچاله
میشدم. دستانم را ها میکردم ولی کم کم
داشتم به این وضعیت خو میگرفتم. این
زندان را به آن ممنوعیتی که برایم ساخته
بودند ترجیح میدادم.
احساس میکردم این انتخاب خودم
است ، با تمام وجود دوستش داشتم.
هفته ایی یکبار دادگاه داشتم . سفیر
ایران کاری نمیتوانست برایم انجام دهد
دلم برای پدر و مادرم تنگ شده بود
به ندرت کسی به ملاقاتم میآمد
طاهری خیالی برای خود
ساخته بودم تا هم صحبتم شود.
طاهر (با کتاب بازش مقابلم نشسته):
نمیخوای از تصمیمت منصرف بشی ؟ اگه
چیزی رو که میخوان بهشون بگی آزادت
میکنن.
من : تو که منو بهتر از خودم
میشناسی آخه چرا اینو میگی !
طاهر(با نگرانی): تنهایی
اینجا دیوونه میشی !
ناگهان درد عمیقی در شکمم حس کردم .
دکتر زندان میگفت :غذاهای اینجا با
مزاجت سازگاری نداره ، زخم معده گرفتی
پابرهنه بر روی شن های خیس و گرم
ساحل نورماندی پیاده روی میکردم و
دیالوگ های شازده کوچولو را بلند بلند
میگفتم.
به طاهر گفتم :
پسرررر ! خوب منو اهلی کردی !
که دیدم مادام راشل اخم هایش را
در هم کشیده و با اشاره به طاهر میگوید: ـ لیلی ! حواست کجاست مگه نگفتم برو
باله ؟ با خودت داری حرف میزنی !
خوب شد؟ دیوونه شدی دختر !
شش ماه از حبسم میگذشت ، با
خودم ،طاهر ، رافائل ، مادام راشل و
حتی گاهی گربه ی پشمالویش حرف
میزدم .
از خودم میپرسیدم چرا هیچ وقت
حتی اسم گربه اش را نپرسیدم !!
مادام راشل حق داشت ؛ واقعا دیوانه شده
بودم . دستانم را لای موهایم فرو کردم ،
سرم را خاراندم ، زانوانم را ماساژ میدادم ،
پریشان و گیج شده بودم .
انگار یقه ی پیراهنم بیش از حد تنگ شده
بود ، داشتم خفه میشدم ، دست انداختم
به دو طرف یقه ام ، پاره شد!
تنهایی مزه ی گس و بی نمکی میداد.
مغزم شبیه ماکروفری شده بود که افکار
مختلف مانند پاپ کورنی داخل آن
میترکید و به گوشه ای پرت میشد.
به یاد پیامهای طاهر افتادم که چند ماه
پیش برایم فرستاده بود : حوصله داری
یه کم باهم حرف بزنیم ؟
من(با خجالت برایش تایپ کردم):
بله ولی راجع به چی ؟
گفت: لیلی تو آدم خوشحالی هستی؟
من: منظورت از خوشحالی چیه؟ آره اگه
به تموم آرزوهام برسم خوشحالم.
گفت: برآورده شدن تموم آرزوهات
تو رو راضی میکنه؟
من (با تعجب): معلومه ! همه رو راضی
میکنه . اونوقت خوشبخت ترین آدم
دنیام.
نوشت: تا حالا فکر کردی اگه به آرزوهات
نرسی چی میشه؟ اونوقت ترس میاد
سراغت ، افسرده میشی ، دیگه هیچی
راضیت نمیکنه !
طاهر: میدونی گاهی آدم سالها به دنبال
چیزی میگرده ولی یه دفعه میفهمه همه
ی این سالها اشتباه میکرده ، ولی دیگه
خیلی دیر شده ، فرصت زندگی رو از دست
داده ، به نظرم همچین آدمی بدبخت
ترینه.
من : آره راست میگی خیلی ترسناکه ولی
من میدونم چی از زندگی میخوام.
طاهر : یادته بهت گفتم ، طاهر ِ چندسال
پیش رو توی چشمات میبینم؟
من(به کلی گیج شده بودم): آره یادمه
طاهر : من احساس میکنم خوشبخت
ترینم چون از یه جایی به بعد فهمیدم
باید دنبال چی بگردم .
من ( سردر گم و کنجکاو با کمی مکث
پرسیدم ) : ....خب دنبال چی میگردی؟؟؟
پایان پارت هشتم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam
سلاام عشقم هیچ چیزی تضمینی نیس باید راهکاراشو انجام بدی ایشالا با تمرین می تونی
#تند_خوانی
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
سلام❤️
این کانال دوره تند خوانی داره برا اونایی وه میخوان تند خوان بشن.
https://eitaa.com/delvinmoshaver
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۰:۳۰:۵۱
⏰تاریخ: پنجشنبه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n