هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
سلام
رفتم شهریه رو بدم به مدیر داشتم میرفتم خوردم به میز مدیر گفت نیوفتی گفتم خواهش می کنم بعد همه ی معلما فهمیده بودن و می خندیدن 😩😩😂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۱۶:۵۶:۱۵
⏰تاریخ: جمعه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هَم کَلام🕊️
💬 | #پیام_جدید متن پیام: سلام رفتم شهریه رو بدم به مدیر داشتم میرفتم خوردم به میز مدیر گفت نیوفت
وااای از این چیزا برا خیلیا پیش میاد، یه دفعه یکی میگفت رفته بوده مجلس ختم یه اقوام دور، بعد خیلی وقت بوده ندیده بودشون، موقع خدافظی به زن متوفی گفته خیلی خوشحال شدم دیدمتون 😂
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
یه معلم ریاضی داشتیم که زیاد محبوب بچه ها نبود..
بعد یه بار که اومده بود سرکلاس بچه ها خیلی شلوغ میکردن برگشت گفت که من از کلاس میرم بیرون تا ساکت نشید هم نمیام..
هیچی خلاصه به محض اینکه در بسته شد بچه ها شروع کردن جیغ و هوار و دست زدن 😂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۱۸:۴۵:۵۰
⏰تاریخ: جمعه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
کلاس چهارم بودیم کلاسمون یک کوچیک بود و تعداد میز هامون زیاد میز اول وسط تخته بود و سطل اشغال قبل تخته و ماهم نزدیکش یه روز با بچه ها تصمیم گرفتیم صندلی معلممون رو پایه اش رو بشکنیم و چون چوبی بود الکی یه جوری به صندلی چسبوندیم که هر کس دیدی فکر کنه صندلی سالمه معلممون هم یه کیف بزرگ بزرگ با خودش می آورد وارد کلاس شد رفت بشینه افتاد روی زمین کیفش پرت شد به سمت ما بقل دستی من اومد کیف رو بندازه تو سطل اشغال که پشت سریمون بلند شد بقل دستی منو با کیف پرت کرد تو سطل اشغال آخه پست سریمون خیلی قوی و محکم بود هیچی دیگه دوتاشونم افتادن تو سطل اشغال در همون حال معلممون هم رو زمین افتاده بود داشت ما رو فحش میداد 😂😂😂😂😂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۱۶:۵۲:۱۷
⏰تاریخ: جمعه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
بابای یکی از بچه های مدرسه داخل دفتر بود بعد من متوجه نشدم با مدیرمون کار داشتم سریع در زدم و با سرعت زیاد رفتم تو دیگه هیچی خوردم به اون بنده خدا اونم اوفتاد سرش خورد به میز کلاه گیس داشت کلاه گیسش دراومد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۱۹:۱۱:۰۷
⏰تاریخ: جمعه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
یه بار کلاس هفتم بودم اخرای سال بود و خب هوا هم نسبتا گرم بود
با هم قرار گذاشتیم زنگ اخرو اب بازی کنیم با هر سلاحی که داریم(بطری نایلون یا هر چیز دیگه ای😂)
زنگ اخر شد اب بازی کردیم اخراش دیگه داشتیم به قصد غرق کردن رو هم اب میریختیم منم رفتم تو یکی از دستشوییا که در امان باشم
یکم بعد اومدم بیرون داشتم به دوستم اموزش خیس کردن وحشیانه میدادم یهو دیدم اصلا به روی خودش نمیاره یهو برگشتم دیدم معاون مون با یه نگاه خشن "از تو یکی بعیده"وایساده اونجا بعدش بردمون دفتر گفتن قیافه ها هم که هیچکدوم به این کارا نمیخورهههه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۱۹:۰۵:۰۹
⏰تاریخ: جمعه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
اسمم کوثره اسم معلممون هم کوثر بود کلاس پنجم بعد یهو یکی از معلما در کلاس رو باز کرد گفت «کوثر جان» منم پاشدم دیدم داره میره سمت معلم بعد منم وانمود کردم دارم لباسمو مرتب می کنم و نشستم ...😂😂😂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۰:۴۳:۲۸
⏰تاریخ: جمعه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n