هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
اسمم کوثره اسم معلممون هم کوثر بود کلاس پنجم بعد یهو یکی از معلما در کلاس رو باز کرد گفت «کوثر جان» منم پاشدم دیدم داره میره سمت معلم بعد منم وانمود کردم دارم لباسمو مرتب می کنم و نشستم ...😂😂😂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۰:۴۳:۲۸
⏰تاریخ: جمعه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/ham_kalam/13368
سلام همکلام
امسال من میرن کلاس هفتم
توی مدرسه دخترخاله ام هستم دخترخاله ام ۱ سال ازم بزرگتره
بعد ما چند روز پیش کلاس تقویتی داشتیم با معلم ریاضی معلم ریاضیمون جلسه قبلی کل کلاس داشت شکایت مملکت و آموزش پرورش میکرد روز بعد هم رفتیم سر کلاس داشت شکایت قطعی برق میکرد جلسه بعدش هم کلی چیز به هفتم سال قبل( کلاس دختر خاله ام😂) گفت که چقدر افتضاح بودن چقدر شیطون بودن و صد تا فحش کنارشون به کلاس هفتم سال قبل داد این جلسه هم که داشت ریاضی به کمردردش ربط میداد🤣🗿
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۳:۲۰:۲۱
⏰تاریخ: جمعه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
بچه ها میشه واقعا چیزایی که میگید ،سطح طنزش بالا باشه؟!😭😂
والا من الان دارم بخاطر طنز نبودن و نمک بودنتون میخندم🤣🫠😉
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۰۰:۰۵:۴۸
⏰تاریخ: شنبه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هَم کَلام🕊️
💬 | #پیام_جدید متن پیام: بچه ها میشه واقعا چیزایی که میگید ،سطح طنزش بالا باشه؟!😭😂 والا من الان د
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آروم ولی رو به جلو 🐚🌱💛
#استمرار
🕊|@ham_kalam
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
the next station is... 😎
#جالب_طور
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت دهم
جوانی که تا به حال چهرهای بی نقصی از او دیده بودم ، اکنون در برابر من داشت فرو می ریخت . شانه هایش لرزان شد .
لیلی هر که بود ، تاثیری عمیق بر او گذاشته بود ،اثری که ردّ آن سه سال بر روح طاهر ،زخمی درد آلود به جا گذاشته بود .
طاهر شروع به صحبت کرد : سه سال پیش باهاش آشنا شدم .همسایه دیوار به دیوارمون شد . با من خیلی فرق داشت .این طاهر که الان روبه روت نشسته رو اون ساخت ، منو اهلی کرد. قدم به قدم نزدیک شد تا اینکه اون روز این قرآن رو بهم هدیه داد .
لیلی خود را بر روی داستانی که میشنید، همچون قایقی ، رها کرده بود .
از چهره ی گرفته ی طاهر معلوم بود قرار است چه چیزهایی بگوید .
طاهر جوان پر شر و شور آن ایام ،مجنون ِلیلی شده بود تا جایی که به خاطر او ، از خود نیز عبور کرده بود .
لیلی با وجود اینکه از شنیدن جواب طاهر بسیار نگران بود ولی پرسید: چه اتفاقی برای لیلی افتاد ؟
طاهر در چشمانم خیره شد ولی به چشمها نگاه نمیکرد انگار در عمق حفره ی چشمهایم چیزی را میجست .
چهره اش جدی شد : (لیلی گاهی پیش میاد کسی توی زندگی آدم پیدا میشه، فقط برای مدتی کوتاه .
به نظرم باید فراتر از جنسیت و رنگ و ظاهر به این اتفاق نگاه کرد ، اون شخص قرار نیست تو رو کامل کنه یا...
فقط یادت میده باید دنبال چی بگردی ....همین
لیلی یه روز توی زندگی من اومد ، آینه ای شد مقابلم تا خودم رو ببینم و روزی هم رفت
اون روزی که برای اولین بار تو رو دیدم ، نه که اون لیلی رو به یاد آورده باشم ، بلکه اون طاهر رو به یاد اوردم .)
احساس خاصی نسبت به آن لیلی پیدا کردم،شاید بتوان نامش را گذاشت : حسادتی مبهم.
برای آنکه فضای سنگین بین مان عوض شود به سمت قرآن اش اشاره کردم : میتونم قرآن ات رو ببینم؟
با احترام با دست آن را برداشت ،بوسید و به سمتم گرفت
قرآنش پرشده بود از حاشیه نویسی ، گاهی تعابیر خودش و گاهی بیت شعری کنار آیه ای .
گفتم: میتونم چند روزی این رو ازت امانت بگیرم ؟
چشمانش گرد شد و ابروانش بالارفت ، مایل به این کار نبود .
گفت : این کتاب روح داره ، روحش با روح من عجین شده انگار هردو بهم وابسته شدیم .
حرفهایش برایم عجیب بود و زیبا .
دیدن طاهر حالم را بهتر کرده بود ...
پایان پارت دهم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam