هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/ham_kalam/13368
سلام همکلام
امسال من میرن کلاس هفتم
توی مدرسه دخترخاله ام هستم دخترخاله ام ۱ سال ازم بزرگتره
بعد ما چند روز پیش کلاس تقویتی داشتیم با معلم ریاضی معلم ریاضیمون جلسه قبلی کل کلاس داشت شکایت مملکت و آموزش پرورش میکرد روز بعد هم رفتیم سر کلاس داشت شکایت قطعی برق میکرد جلسه بعدش هم کلی چیز به هفتم سال قبل( کلاس دختر خاله ام😂) گفت که چقدر افتضاح بودن چقدر شیطون بودن و صد تا فحش کنارشون به کلاس هفتم سال قبل داد این جلسه هم که داشت ریاضی به کمردردش ربط میداد🤣🗿
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۳:۲۰:۲۱
⏰تاریخ: جمعه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
بچه ها میشه واقعا چیزایی که میگید ،سطح طنزش بالا باشه؟!😭😂
والا من الان دارم بخاطر طنز نبودن و نمک بودنتون میخندم🤣🫠😉
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۰۰:۰۵:۴۸
⏰تاریخ: شنبه شهریور ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هَم کَلام🕊️
💬 | #پیام_جدید متن پیام: بچه ها میشه واقعا چیزایی که میگید ،سطح طنزش بالا باشه؟!😭😂 والا من الان د
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آروم ولی رو به جلو 🐚🌱💛
#استمرار
🕊|@ham_kalam
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
the next station is... 😎
#جالب_طور
🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع
پارت دهم
جوانی که تا به حال چهرهای بی نقصی از او دیده بودم ، اکنون در برابر من داشت فرو می ریخت . شانه هایش لرزان شد .
لیلی هر که بود ، تاثیری عمیق بر او گذاشته بود ،اثری که ردّ آن سه سال بر روح طاهر ،زخمی درد آلود به جا گذاشته بود .
طاهر شروع به صحبت کرد : سه سال پیش باهاش آشنا شدم .همسایه دیوار به دیوارمون شد . با من خیلی فرق داشت .این طاهر که الان روبه روت نشسته رو اون ساخت ، منو اهلی کرد. قدم به قدم نزدیک شد تا اینکه اون روز این قرآن رو بهم هدیه داد .
لیلی خود را بر روی داستانی که میشنید، همچون قایقی ، رها کرده بود .
از چهره ی گرفته ی طاهر معلوم بود قرار است چه چیزهایی بگوید .
طاهر جوان پر شر و شور آن ایام ،مجنون ِلیلی شده بود تا جایی که به خاطر او ، از خود نیز عبور کرده بود .
لیلی با وجود اینکه از شنیدن جواب طاهر بسیار نگران بود ولی پرسید: چه اتفاقی برای لیلی افتاد ؟
طاهر در چشمانم خیره شد ولی به چشمها نگاه نمیکرد انگار در عمق حفره ی چشمهایم چیزی را میجست .
چهره اش جدی شد : (لیلی گاهی پیش میاد کسی توی زندگی آدم پیدا میشه، فقط برای مدتی کوتاه .
به نظرم باید فراتر از جنسیت و رنگ و ظاهر به این اتفاق نگاه کرد ، اون شخص قرار نیست تو رو کامل کنه یا...
فقط یادت میده باید دنبال چی بگردی ....همین
لیلی یه روز توی زندگی من اومد ، آینه ای شد مقابلم تا خودم رو ببینم و روزی هم رفت
اون روزی که برای اولین بار تو رو دیدم ، نه که اون لیلی رو به یاد آورده باشم ، بلکه اون طاهر رو به یاد اوردم .)
احساس خاصی نسبت به آن لیلی پیدا کردم،شاید بتوان نامش را گذاشت : حسادتی مبهم.
برای آنکه فضای سنگین بین مان عوض شود به سمت قرآن اش اشاره کردم : میتونم قرآن ات رو ببینم؟
با احترام با دست آن را برداشت ،بوسید و به سمتم گرفت
قرآنش پرشده بود از حاشیه نویسی ، گاهی تعابیر خودش و گاهی بیت شعری کنار آیه ای .
گفتم: میتونم چند روزی این رو ازت امانت بگیرم ؟
چشمانش گرد شد و ابروانش بالارفت ، مایل به این کار نبود .
گفت : این کتاب روح داره ، روحش با روح من عجین شده انگار هردو بهم وابسته شدیم .
حرفهایش برایم عجیب بود و زیبا .
دیدن طاهر حالم را بهتر کرده بود ...
پایان پارت دهم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam