eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | متن پیام: بچه ها میشه واقعا چیزایی که میگید ،سطح طنزش بالا باشه؟!😭😂 والا من الان دارم بخاطر طنز نبودن و نمک بودنتون میخندم🤣🫠😉 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ⏱ساعت: ۰۰:۰۵:۴۸ ⏰تاریخ: شنبه شهریور ۱۴۰۵ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ طراحی و کدنویسی : @Im_Azad 🆔 @harf_n
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آزادی ِ ممنوع پارت دهم جوانی که تا به حال چهره‌ای بی نقصی از او دیده بودم ، اکنون در برابر من داشت فرو می ریخت . شانه هایش لرزان شد . لیلی هر که بود ، تاثیری عمیق بر او گذاشته بود ،اثری که ردّ آن سه سال بر روح طاهر ،زخمی درد آلود به جا گذاشته بود . طاهر شروع به صحبت کرد : سه سال پیش باهاش آشنا شدم .همسایه دیوار به دیوارمون شد . با من خیلی فرق داشت .این طاهر که الان روبه روت نشسته رو اون ساخت ، منو اهلی کرد. قدم به قدم نزدیک شد تا اینکه اون روز این قرآن رو بهم هدیه داد . لیلی خود را بر روی داستانی که می‌شنید، همچون قایقی ، رها کرده بود . از چهره ی گرفته ی طاهر معلوم بود قرار است چه چیزهایی بگوید . طاهر جوان پر شر و شور آن ایام ،مجنون ِلیلی شده بود تا جایی که به خاطر او ، از خود نیز عبور کرده بود . لیلی با وجود اینکه از شنیدن جواب طاهر بسیار نگران بود ولی پرسید: چه اتفاقی برای لیلی افتاد ؟ طاهر در چشمانم خیره شد ولی به چشم‌ها نگاه نمی‌کرد انگار در عمق حفره ی چشمهایم چیزی را می‌جست . چهره اش جدی شد : (لیلی گاهی پیش میاد کسی توی زندگی آدم پیدا میشه، فقط برای مدتی کوتاه . به نظرم باید فراتر از جنسیت و رنگ و ظاهر به این اتفاق نگاه کرد ، اون شخص قرار نیست تو رو کامل کنه یا... فقط یادت میده باید دنبال چی بگردی ....همین لیلی یه روز توی زندگی من اومد ، آینه ای شد مقابلم تا خودم رو ببینم و روزی هم رفت اون روزی که برای اولین بار تو رو دیدم ، نه که اون لیلی رو به یاد آورده باشم ، بلکه اون طاهر رو به یاد اوردم .) احساس خاصی نسبت به آن لیلی پیدا کردم،شاید بتوان نامش را گذاشت : حسادتی مبهم. برای آنکه فضای سنگین بین مان عوض شود به سمت قرآن اش اشاره کردم : میتونم قرآن ات رو ببینم؟ با احترام با دست آن را برداشت ،بوسید و به سمتم گرفت قرآنش پرشده بود از حاشیه نویسی ، گاهی تعابیر خودش و گاهی بیت شعری کنار آیه ای . گفتم: میتونم چند روزی این رو ازت امانت بگیرم ؟ چشمانش گرد شد و ابروانش بالارفت ، مایل به این کار نبود . گفت : این کتاب روح داره ، روحش با روح من عجین شده انگار هردو بهم وابسته شدیم . حرفهایش برایم عجیب بود و زیبا . دیدن طاهر حالم را بهتر کرده بود ... پایان پارت دهم 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا