eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
سلااام زیبا 🥲 این شرایطی که میگی رو کااامل درک می کنم، حس تنهایی و پذیرفته نشدنه خییلی اذیت کنندس ، یه کم به خودت و بقیه زمان بده ذهنت از این که بری سمت بچه ها غول ساخته، داری ذهن خوانی می کنی که اگه برم سمتشون حتما با خودشون میگن این مزاحمه ولی اغلب این فکر واقعیت نداره اگه دکمه رو بزنی حتما ترست می ریزه و این شروع ارتباطه برات راحت تر میشه این مطلب رو ببین کمکت میکنه
آزادی ِ ممنوع پارت دوازدهم عصر همان روز، به کافه سارتر رفتم. به افتخار برخورد پیروزمندانه ام با رافائل برای خودم قهوه و یک کروسان با سیروپ بادام زمینی سفارش دادم . حس و حالم خوب بود . قلبم انگار با قطعه ی چایکوفسکی همچون بالرینی حرفه ای می‌نواخت و به رقص در آمده بود. انگار در سینه ام جای نمی‌گرفت. طاهر نبود. روی همان صندلی چوبی نشستم. قرآن جیبی را گذاشتم روی میز. به جلد ش نگاه کردم. بعد از چند دقیقه ، سایه ای پشت سرم حس کردم، برگشتم. طاهر بود. اما نه آن طاهر همیشگی. می‌دانستم او نیز حال مرا دارد .چهره اش شاداب و تماشایی شده بود. نشست روبرویم. به قرآن روی میز نگاه کرد گفت: «پس بالاخره خریدی.» گفتم: «آره. ولی هنوز بازش نکردم.» پرسید: «چرا؟»...صدایش از هیجان می‌لرزید. قدم به قدم داشت به هدفش نزدیک تر میشد. سکوت کردم. بعد گفتم: «می‌ترسم. می‌ترسم شروع کنم و دیگه نتونم همون آدم قبلی باشم. می‌ترسم وقتی بازش کردم، بفهمم تموم این مدت اشتباه می‌گشتم. که دنبال چیزی بودم که اصلاً وجود نداشت.» طاهر دستش را دراز کرد. قرآن را برداشت. بوسید. بعد آن را باز کرد. صفحه ای را نشانم داد. گفت: «این کتاب ترس نداره. این کتاب فقط یه آینه‌ست.» به صفحه نگاه کردم. حروف عربی را نمی‌فهمیدم. خواندم: «وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا» پرسیدم: «یعنی چی؟» طاهر گفت: «یعنی: هر کس در زندگی مراقب باشه که از حدود خدا خارج نشه ، خداوند در هر تنگنا و بن‌بستی براش راهی باز می‌کند.» به کافه نگاه کردم. به دانشجوهایی که ژست روشنفکری می‌گرفتند و درباره‌ی سارتر و کامو حرف می‌زدند. به باران که آرام شروع کرده بود به باریدن. به طاهر که آنجا نشسته بود، با قرآنی که روح داشت. آن شب، برای اولین بار، قرآن را باز کردم. توی اتاق سرد پانسیون، زیر نور کم‌جان لامپ، کلمه‌ها را خواندم.کلماتی که انگار جان داشتند . حس عجیبی داشتم. شبیه نابینایی که سال‌ها رنج ندیدن را به دوش می‌کشد و با عصایی سفید به همه جا می‌رود ولی شخصی پیدا میشود و می‌گوید : دختر! تو اصلا کور نیستی. فقط کافیه چشمانت را باز کنی ...همین! ناگهان مادام راشل با انگشت محکم به در زد و گفت: «لی‌لی! چراغت چرا روشنه؟ ساعت دو نصفه‌شبه!» بلند گفتم: دارم کتاب می‌خونم مادام پیرزن زیر لب چیزی گفت و رفت. صدای کشیده شدن دمپایی‌هایش توی راهرو محو شد. به قرآن نگاه کردم. به جلد ساده‌اش. به حاشیه‌نویسی‌های طاهر که توی قرآن خودش دیده بودم و حالا جای خالی‌شان توی قرآن من بود. به خودم گفتم: «لیلی، تو داری یه راه جدید شروع می‌کنی. ترس داره. ولی ترسی همراه با هیجان .» چیزی به ذهنم رسید . مدادی بر داشتم و صفحه ی اول را باز کردم . اولین سوره ، حمد بود ، به تقلید از حاشیه نویسی های طاهر نوشتم: سال‌ها دل طلب جام جم از ما میکرد وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا میکرد ... پایان پارت دوازدهم 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دخترااا پیشنهادتون برا دوستاتون چیه؟ اگه تجربه ای دارید که کمکشون کنه بنویسید https://6w9.ir/Harf_11051828