eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
آزادی ِ ممنوع پارت چهاردهم دوباره پاریس شده بود همان کارت پستال زیبای اروپایی ولی این بار خود را غرق در آن نمی‌دیدم بلکه همچون قایقی بادبانی بودم که بر همه چیز سوار و مسلط است. با طاهر به وسیله ی‌مترو خودمان را تا ایستگاه موزه لوور رساندیم. بعد از آنکه بناهایی قدیمی از پاریس را رد کردیم ناگهان به هرم شیشه‌ای عظیمی رسیدیم. بنای بیرونی موزه بسیار باشکوه بود. از ملل مختلف اثار تاریخی ویژه‌ای در آنجا نگهداری می‌شد. دوست داشتم بخش ایران را از نزدیک ببینم. موزه لوور دنیایی متفاوت بود شبیه آلیس شده بودم در سرزمین عجایب همه چیز دیدنی و بهت اور بود،تندیس‌های بزرگ یونان و مصر مجسمه بزرگ ناپلئون که بر روی اسبش نشسته،پنجره‌های شیشه‌ای قوسی شکل و سقف‌های شیبدار بلند، همه این‌ها آدم را جادو می‌کرد با طاهر از پله برقی پایین آمدیم کنار دربزرگی نوشته شده بود: «ایران» در آن راهرو ویترین‌های پشت سر هم آثار باستانی ایران را نشان می‌دادند از دوره هخامنشی،سرستون‌های عظیمی مال آن دوران که معلوم نبود چگونه این‌ها را از ایران به اینجا آوردند ، کتیبه‌های سنگی با خط میخی ، قطعه سنگی از پلکان آپادانا در تخت جمشید اینجا نگهداری می‌شد روی آن تصویر زنی را دیدم با لباس چین داری بلند و پارچه‌ای که روی سر و بخشی از صورت او کشیده شده بود. نقش حکاکی شده زن را دیدم به طاهر گفتم: به نظرت این زن اون زمان چه حسی داشته از اینکه تصویرش داره واسه تاریخ حک می‌شه ؟ فکر می‌کرده که تا به الان ادم‌هایی مثل ما بیان و راجع بهش حرف بزنن ؟ طاهر حرفم را قطع کرد و گفت: منم راستشو بخوای خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که یه سفر توی زمان برم خیلی دوست داشتم ببینم اون امپراتوری بزرگی که همه ازش صحبت می‌کنن واقعاً چطوری بوده ؟ و در ادامه گفت: این تصویر به زن اشراف‌زاده است، از لباس و جایگاهی که داخل تصویر داره میشه فهمید. در مسیر برگشت داخل مترو ، بین من و طاهر سکوت پرمعنایی حاکم بود ، چیزهایی دیده بودیم که به زبان آوردنش و در قالب کلمات محدود کردنش ، جفای به آن بود. عظمتی را دیدیم که فروریخته بود ، ناپلئون و کوروشی که جز مجسمه ای از آنها باقی نمانده بود شکوهی که جز چندین تکه سنگ و آهن از آنها نمانده بود. پرسشگرانه و با حالتی ناامیدی به طاهر گفتم: آدم بعد از دیدن این همه عظمتی که دیگه نفس نمیکشه به پوچی میرسه! طاهر حرفم را شنید ولی انگار او نیز به فکر کردن نیاز داشت،مترو به تونل رسید یکدفعه همه چیز تاریک شد ، انگار در حفره ای بی انتها و تاریک گم شده باشم ، این همان پوچی بود... در چشم بر هم زدنی به روشنایی رسیدیم ، طاهر گفت: اتفاقا به نظر من اونا نمردن روحشون در تک تک این سنگها جاریه.. . مکثی کرد ، نفس عمیقی کشید و گفت : اونا با ما حرف میزنن ، این آثاری که از دوران‌های گذشته باقی موندن انگار از طرف خدا برگزیده شدن ، مثه پیامبرانی که انتخاب شده باشن تا راه رو به ما نشون بدن ، اینها همشون نشونه هستن. دیگر حرفی نزدم ، حرفش مرا قانع کرده بود ، دستم را داخل کیفم بردم و روی جلد چرمی قرآنم گذاشتم. بعد طاهر حرفی زد که مرا خیلی به فکر فرو برد . - لیلی تا حالا شده به این فکر کنی که انگار چیزی در درونت گم شده؟ انگار یه تکه از وجودت رو جایی رها کرده باشی و بهش نیاز داشته باشی ولی دستت بهش نمی‌رسه! سوالش عجیب بود اما انگار خیلی به دلم نشست گفتم : اگه منظورت رو درست فهمیده باشم، آره برام پیش اومده ولی تو چی ؟ گم شده ایی داری؟ می‌دونی چطور پیداش کنی؟ - آره وقتی به این فکر میکنم که چی هستم و چی نیستم چی مال من هست و چی نه! خیلی چیزا دارم که مال من هستن و برای نگه داشتنشون باید بجنگم و خیلی چیزا دارم ولی مال من نیستن نمیدانم چرا این حرفش مرا به یاد آن زن اشراف زاده ی هخامنشی انداخت. به پانسیون رسیدم . داخل اتاق نیمه روشن کسی صدایم میکرد. مقابل آینه ایستادم . آن شاهزاده ی هخامنشی را درون اینه دیدم . میخواست چیزی بگوید. متوجه حرفش نمی‌شدم . ولی اُبهتی را در نگاهش حس میکردم... پایان پارت چهاردهم 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای بابا چرا پَ؟ 🥲 بلهههه برو باهاش آشتی کن و اگه دلخوری داری این طوری در موردش حرف بزن
آزادی ِ ممنوع پارت پانزدهم طاهر حرفهایی زده بود که که مرا سخت به فکر فرو برده بود . ـ لیلی یه چیزایی مال تو نیست. لیلی : منظورت چیه؟ ـ نگاهی سنگین و عمیق به من کرد: بدنت ، موهات مال توان نه بقیه که بهش نگاه کنن. و تو این حق رو داری که حریمشونو حفظ کنی لیلی با ناراحتی گفت: آره درست میگی ولی این انتخاب منه ـ خیلیا ممکنه به این حد از انتخاب تو احترام نذارن و پا رو فراتر بذارن، اینم انتخاب اونهاست ! خجالت کشیدم که اینقدر عجولانه جوابش را داده بودم. در ادامه گفت: یه روز میفهمی چیزایی که آزادیه داره تاراج میشه و چیزایی که فکر میکردی محدودیت اند در واقع حریم اند. - در جلسهٔ دادگاه: وکیل دادستان با اعتماد به نفسی زیاد بلند شد: «خانم لیلی سرمد، متهم است به نقض قوانین سکولاریسم در محیط دانشگاه، اخلال در نظم عمومی، و عدم رعایت قوانین فرانسه.» وکیل مدافعم با کلافگی برگه هایش را در دستش جابه جا کرد و گفت: «موکل من، شهروندی ایرانی با اعتقادات مذهبی است. او بر اساس آزادیِ بیان که در قانون اساسی فرانسه تضمین شده، اقدام به این پوشش کرده است.» دادستان که ابروهای پرپشتش را در هم گره انداخته بود ،نگاهش را به من دوخت و گفت: «آزادی بیان، حق هر کسی است. ولی در محیط‌های عمومیِ دولتی، نمادهای مذهبی ممنوع است. دانشگاه سوربون یک نهاد دولتی است.» وکیلم انگار از سر بی میلی حرف می‌زد: «سوربون یک نهاد آموزشی است. وظیفه‌اش آموزش است، و در مکان های آموزشی آزادی بیان و عقیده در اولویت هستند.» در دادگاه سروصدا به پا شد. قاضی با چکش سه ضربه زدو به من نگاه کرد: « لطفاً همه توجه داشته باشید .....خانم سرمد ، شما چه می‌گویید؟» ضعف و گرسنگی توانم را به شدت کاهش داده بود و از طرفی این جلسات گاه و بی گاه دادگاه که همگی تکراری و بی سرانجام بود ، خسته ام کرده بود . نیرویی به پاها انداختم و بلند شدم . گفتم: «من مسلمانم. و این پوشش، سمبل اعتقادی به این مذهب است. به فرانسه آمدم چون آزادی را دوست داشتم. ولی آزادی، یعنی اینکه من بتوانم هر عقیده ای داشته باشم بی هیچ محدودیتی. شما نمی‌توانید به من بگویید که برای آزاد بودن، باید از هویتم دست بکشم. این نقض آزادی ایست که شما ادعایش را دارید .» سالن ساکت شده بود ، همه با دقت به حرفهایم گوش می‌دادند. دادستان گفت: «شما تا چند ماه پیش به گفته ی مسئولین دانشگاه به این گونه نبودید. پس این نشان می‌دهد که این پوشش برای شما یک انتخاب مذهبی نیست، بلکه یک رفتار اعتراضی است به سیستمی که در حال حاضر باید قوانینش را رعایت کنید.» احساس تهوع ،دهانم را تلخ کرده بود حس میکردم اسید معده دارد در دهانم ریخته میشود ، میخواستم بالا بیارم ، نفس عمیقی کشیدم ، مکثی کردم و گفتم: «آدم‌ها عوض می‌شوند. من عوض شدم. شما نمی‌توانید به من بگویید چون قبلاً این طور نبودی دیگر حق نداری عوض شوی.» پاهایم از فشار روانی که به من وارد شده بود می‌لرزید . خودم می‌دانستم که رنگم پریده و دستانم انگار در حوضی یخ زده گیر افتاده بودند . قاضی به پرونده دهانش را به طرزی عجیب تکان داد ،انگار آدامس میجوید ، معنی نگاهش را نمی‌فهمیدم ، چیزی گفت ،صدایش را هم نمیشنیدم . وکیلم گفت : «خانم سرمد به دلیل فشار روانی دادگاه و ضعف جسمانی از ادامه ی صحبت در محضر دادگاه معذور است ، از جناب قاضی تقاضا دارم جلسه به روزی دیگر موکول شود » قاضی حرف وکیلم را تکرارکرد: «جلسه به هفته دیگر موکول می‌شود. تا آن زمان، متهم در بازداشت خواهد بود.» پایان پارت پانزدهم 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا