آزادی ِ ممنوع
پارت پانزدهم
طاهر حرفهایی زده بود که که مرا سخت به فکر فرو برده بود .
ـ لیلی یه چیزایی مال تو نیست.
لیلی : منظورت چیه؟
ـ نگاهی سنگین و عمیق به من کرد: بدنت ، موهات مال توان نه بقیه که بهش نگاه کنن. و تو این حق رو داری که حریمشونو حفظ کنی
لیلی با ناراحتی گفت: آره درست میگی ولی این انتخاب منه
ـ خیلیا ممکنه به این حد از انتخاب تو احترام نذارن و پا رو فراتر بذارن، اینم انتخاب اونهاست !
خجالت کشیدم که اینقدر عجولانه جوابش را داده بودم.
در ادامه گفت: یه روز میفهمی چیزایی که آزادیه داره تاراج میشه و چیزایی که فکر میکردی محدودیت اند در واقع حریم اند.
- در جلسهٔ دادگاه:
وکیل دادستان با اعتماد به نفسی زیاد بلند شد: «خانم لیلی سرمد، متهم است به نقض قوانین سکولاریسم در محیط دانشگاه، اخلال در نظم عمومی، و عدم رعایت قوانین فرانسه.»
وکیل مدافعم با کلافگی برگه هایش را در دستش جابه جا کرد و گفت: «موکل من، شهروندی ایرانی با اعتقادات مذهبی است. او بر اساس آزادیِ بیان که در قانون اساسی فرانسه تضمین شده، اقدام به این پوشش کرده است.»
دادستان که ابروهای پرپشتش را در هم گره انداخته بود ،نگاهش را به من دوخت و گفت: «آزادی بیان، حق هر کسی است. ولی در محیطهای عمومیِ دولتی، نمادهای مذهبی ممنوع است. دانشگاه سوربون یک نهاد دولتی است.»
وکیلم انگار از سر بی میلی حرف میزد: «سوربون یک نهاد آموزشی است. وظیفهاش آموزش است، و در مکان های آموزشی آزادی بیان و عقیده در اولویت هستند.»
در دادگاه سروصدا به پا شد.
قاضی با چکش سه ضربه زدو به من نگاه کرد: « لطفاً همه توجه داشته باشید .....خانم سرمد ، شما چه میگویید؟»
ضعف و گرسنگی توانم را به شدت کاهش داده بود و از طرفی این جلسات گاه و بی گاه دادگاه که همگی تکراری و بی سرانجام بود ، خسته ام کرده بود . نیرویی به پاها انداختم و بلند شدم .
گفتم: «من مسلمانم. و این پوشش، سمبل اعتقادی به این مذهب است. به فرانسه آمدم چون آزادی را دوست داشتم. ولی آزادی، یعنی اینکه من بتوانم هر عقیده ای داشته باشم بی هیچ محدودیتی. شما نمیتوانید به من بگویید که برای آزاد بودن، باید از هویتم دست بکشم. این نقض آزادی ایست که شما ادعایش را دارید .»
سالن ساکت شده بود ، همه با دقت به حرفهایم گوش میدادند.
دادستان گفت: «شما تا چند ماه پیش به گفته ی مسئولین دانشگاه به این گونه نبودید. پس این نشان میدهد که این پوشش برای شما یک انتخاب مذهبی نیست، بلکه یک رفتار اعتراضی است به سیستمی که در حال حاضر باید قوانینش را رعایت کنید.»
احساس تهوع ،دهانم را تلخ کرده بود حس میکردم اسید معده دارد در دهانم ریخته میشود ، میخواستم بالا بیارم ، نفس عمیقی کشیدم ، مکثی کردم و گفتم: «آدمها عوض میشوند. من عوض شدم. شما نمیتوانید به من بگویید چون قبلاً این طور نبودی دیگر حق نداری عوض شوی.»
پاهایم از فشار روانی که به من وارد شده بود میلرزید . خودم میدانستم که رنگم پریده و دستانم انگار در حوضی یخ زده گیر افتاده بودند .
قاضی به پرونده دهانش را به طرزی عجیب تکان داد ،انگار آدامس میجوید ، معنی نگاهش را نمیفهمیدم ، چیزی گفت ،صدایش را هم نمیشنیدم .
وکیلم گفت : «خانم سرمد به دلیل فشار روانی دادگاه و ضعف جسمانی از ادامه ی صحبت در محضر دادگاه معذور است ، از جناب قاضی تقاضا دارم جلسه به روزی دیگر موکول شود »
قاضی حرف وکیلم را تکرارکرد: «جلسه به هفته دیگر موکول میشود. تا آن زمان، متهم در بازداشت خواهد بود.»
پایان پارت پانزدهم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نههههه کافی نیس😑🫠
#کمال_گرایی
🕊|@ham_kalam