eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | متن پیام: سلام به نظرم مشکل از هدف و نیته ، مثلا چرا اصلا در مسیر المپیاد قرار گرفتی؟که طلا جهانی بگیری؟ خب اصلا گرفتی بعدش که چی؟ که مثلا مهاجرت کنی؟ خب مثلا کردی بعدش چی میخوای چی کار کنی؟ هدف زندگیت رو باید بشناسی به نظرم رسالتت رو بشناسی دیگه گم نمیشی مثلا فکر کنی برای چی به دنیا اومدی؟ که انسان تربیت کنی؟ چیز خاصی اختراع کنی ؟ جامعه اسلامی رو تقویت کنی؟ چه کاری باید لکنی؟ برای چه کار هایی ساخته شدی؟ حالا در مسیرش تلاش کن نه اینکه فقط به خاطر اینکه یه چیز جذاب یا خاص هست اون رو انتخاب کنیم بلکه باید ببینیم بدرد آینده ما میخوره؟ میخوایم چی کار کنیم؟ این مهم ترین کار هست یه دعا داریم که میگه [اللّهم استعملنی لما خلقتنی له ] خدایا من رو صرف کاری کن که براش خلق کردی من را حالا هدف واضح میشه و تو مسیر رو ترسیم میکنی و اینکه ترس از نرسیدن حتی تو واضح ترین مسیر ها و هدف هست اما به ندرت ، پس تا حدی طبیعیه اما باز اینجا باید سپرد به خدا چون نتیجه در اختیار ما نیست ما فقط میتونیم وظیفه مون رو طوری انجام بدیم که لایق بهترین نتیجه باشه اما نمیتونیم بگیم الزاما به اون نتیجه می‌رسیم پس سپردن به خدا بهترین کار هست چون هرچیزی که خدا پس از تلاش ما برای ما مقدر کنه بهترین چیز هست ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ⏱ساعت: ۲۰:۳۲:۱۰ ⏰تاریخ: سه شنبه مهر ۱۴۰۵ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ طراحی و کدنویسی : @Im_Azad 🆔 @harf_n
آزادی ِ ممنوع پارت شانزدهم تنهایی داشت عذابم می‌داد. بارها به وکیلم درخواست داده بودم که یک هم‌سلولی برایم بیاورند، فقط آدم باشد حالا هرچه میخواهد باشد. آنها خوب می‌دانستند : برای یک دختر ایرانی شکنجه اورترین چیز تنهایی ست. یک روز نگهبان به سرعت در را باز کرد ، صدای در هم خوردن کلید و قفل ،گوشم را کر کرد . سفیدی بی روح دیوار ها انگار بینایی ام را کم کرده بود . به زحمت چشمانم را چند بار برهم زدم تا شاید بهتر ببینم . یک روحانی کاتولیک بود . صلیبی بر گردنش انداخته بود و انجیلی در دستش : تو میتونی به دین ما در بیای ، اونوقت دیگه اجباری برای این پوشش نداری و بعد چند وقت میتونی با ضمانت وثیقه آزاد بشی. روسری ام را محکم‌ چنگ زدم و در حالی که با بی تفاوتی زانوهایم را بغل گرفته بودم ،گفتم : پس اجازه میدید من مسیحی بشم ؟ اونوقت آزادم؟ یعنی این قانون در مورد مسیحیان اعمال نمیشه؟ روحانی با خوشحالی انگشتان دو دستش را در هم فرو برد گفت: البته بدون شک گفتم : پس من مسیحی میشم ولی می‌خوام این روسری رو هم سرم کنم عصبانی و متعجب شده بود . ادامه دادم: من این پوشش رو فارغ از هر چیزی پذیرفتم اون هم به یک دلیل ساده منتظر ادامه جوابم بود. ـ وقتی این روسری رو سرم میکنم ،بقیه دیگه به جنسیتم نگاه نمیکنن، با خودم حرف میزنن به خودم نگاه میکنن نه به زیبایی هام. کشیش گفت : خب تو دختر زیبایی هستی چه اشکالی داره به زیبایی‌هات نگاه کنن؟ حس کردم ادامه ی صحبت با او فایده ای ندارد ، به او گفتم که میخواهم تنها باشم و دوباره تنها شدم.... در طول این مدت که به زندان افتاده بودم ، طاهر پیگیر آزاد شدنم بود ، هر رابط ، سفیر و یا کارگزاری را که می‌توانست از او کمک بگیرد ، ملاقات میکرد . و این مدت من در سیکل معیوبی اسیر شده بودم: تنهایی ، دادگاه ، ملاقات با کشیش و دوباره تنهایی در جلسه دادگاه : دادگاه پر بود از خبرنگار ، از دوربین دادستان گفت: «متهم هنوز بر موضع خود اصرار دارد و از برداشتن حجاب خودداری می‌کند. این اقدام، یک اعتراض مدنی است.» قاضی به من نگاه کرد: «خانم سرمد ، آخرین دفاعیاتتون؟» بلند شدم. نگاه کردم به قاضی، به هیئت منصفه، به خبرنگارها، به آن همه آدمی که آمده بودند تا ببینند یک دختر ایرانیِ بی‌حجاب، چطور یک‌دفعه برای حجابش به زندان افتاده. گفتم: «من دو سال پیش به فرانسه آمدم. فکر می‌کردم قرار است به آزادی برسم. ولی فهمیدم که آزادیِ بی‌حد، خودش یک زندان است. در آن آزادی، گم شدم. بدنم مال همه بود، ولی من مال هیچ‌کس نبودم. تا اینکه کتابی پیدا کردم : قرآن او می‌گوید انسان، ارزشمند است. من حجاب را انتخاب کردم. نه به خاطر اجبار، به خاطر انتخاب. اینجا آزادی وجود ندارد ، آزادی ممنوع است. سالن سکوت کرد. قاضی چند ثانیه نگاهم کرد. بعد گفت: «رأی دادگاه، فردا اعلام می‌شود.» مرا بردند. از خوشحالی پایم روی زمین بند نبود پایان پارت شانزدهم 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آزادی ِ ممنوع پارت هفدهم از روزی که با حراست دانشگاه سوربن بر سر حجابم بحثم شده بود و مرا روانه بازداشتگاه کرده بودند ، روسری تبدیل شده بود به هویتم، به هر قیمتی بود نباید از دستش میدادم. در جلسه دادگاه : قاضی در را باز کرد ، وارد شد و همه به احترامش بلند شدند. پرونده ام را برای چندمین بار باز کرد. گفت: «دادگاه، با توجه به ادلهٔ ارائه شده و دفاعیات متهم، و با توجه به این که خانم سرمد بر اساس آزادیِ بیان و اعتقادات شخصی اقدام به پوشش حجاب کرده، و این اقدام با توجه به بررسی های اینجانب اعتراض مدنی محسوب نمیشود ، و همچنین با توجه به این که قانون سکولاریسم در مورد دانشجویان خارجی با تفسیرهای متفاوتی همراه است، دادگاه حکم می‌کند که خانم سرمد , با قید وثیقه و تعهد به عدم تکرار این اقدام در محیط دانشگاه، آزاد شود.» نفسم حبس شده بود . درست شنیده بودم ؟ آزاد؟ وقتی از دادگاه بیرون آمدم، نور خورشید به صورتم خورد. گرمای مهربانش را با تمام وجود حس میکردم خبرنگارها دورم حلقه زدند. یکی پرسید: «چرا تا آخر ایستادید؟» نگاهش کردم: «چون به چیزی رسیده بودم که ارزش ایستادن داشت. از میان جمعیت گذشتم. ماشین سفارت ایران مرا برد. به ایران برگشتم . ولی طاهر .... پایان پارت هفدهم 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا